فرشته اي بنام محیا

شرمندگی!

سلام به همه! ما چند وقتیه به قول نی نی های اون ور آب! سبک زندگی مون تغییر کرده! یعنی بابایی از صبح علی الطلوع یا حتی قبل الطلوع! میره دانشگاه و کمی قبل الغروب! برمیگرده خونه! یه وقتا شایدم برنگرده خونه! مامانی هم دائم باید منو سرگرم کنه و اونقده رو اعصاب و روانش کار میکنم در طول روز که به مرز اختلال حواس میرسه! برای همین وبلاگم به فعالی قبل نیست و فرصت سر زدن به دوستای گلم و جواب دادن نظرات شما عزیزان یه کم محدود شده! البته انشالله قول میدم که این شرایط بهتر بشه و ما بتونیم بیشتر پیش هم باشیم و پیش شماهم بیایم. وعده دیدار ما با عکسای تولد و دوسالگی! همتون رو دوست دارم بخدا!  
28 خرداد 1392

رویای بیست و سه ماهگی!

سلام به همه! امروز من وارد بیست و چهارمین ماه زندگی شدم و خوشحالم که این روزها و روز تولد دو سالگیم با بهترین روزهای سال و جشن تولد بهترین بنده های خدا! این ماه، واقعا دیگه ماه بزرگ شدن و تغییرات زیاد بود، بخصوص از نوع شخصیتی! تو همه کارها با مامانی و بابایی مخالفت میکنم! در عین حالیکه بسیار هم دوست داشتنی شدم! این روزها بیشترین چیزی که دوست دارم، خوندن کتابهای شعر می می نی و قصه های دیگه است. البته تو همین کارهم نظراتی دارم، مثلا از یک کتاب فقط یک صفحه شو دوست دارم و باید اونو هزاربار برام بخونن! خیلی از قسمتهای کتابهای شعر رو از حفظ میخونم و یا کتاب رو میگیرم دستم از روی عکساش شعرشو میخونم! پروژه از شیر گرفتن همچنان ادامه د...
5 خرداد 1392
1