همه عكسهاي من
فرشته اي بنام محیا
محیا یعنی زندگی و زندگی یعنی انتظار

مشهد- تابستان 94 با آیدا و الناز

 

اوج عبادت با تجهیزات کامل



موضوع : همه عكسهاي من

نوشته شده در تاريخ 20:31 | جمعه 15 آبان 1394 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

اين روزهاي من اينجوري ميگذرن!

 

 

 

 

 

 



موضوع : همه عكسهاي من

نوشته شده در تاريخ 0:10 | شنبه 19 بهمن 1392 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

اينجا ما سه روز داشتيم ريزش برف رو تماشا ميكرديم!

اينجا زمستون زودتر از هرجاي ديگه داره از راه ميرسه! خيلي برف اومده.

اولين آدم برفيهاي زندگيم رو با ماماني و بابايي روز جمعه درست كرديم و من خيلي از اين كار لذت بردم!

اينجا شبها وقتي هوا خيلي سرد ميشه، بعضي از حيووناي بيچاره ميان تو خيابون دنبال غذا، مثل روباه يا خرگوش!

من اين روزها سخت ترين آموزش زندگيم رو دارم ميبينم و ديگه همه خسته شديم از اين آموزش تموم نشدني!

اميدوارم تا زمان نوشتن پست سي ماهگي ديگه آموزش اين يه مورد تموم شده باشه!

 

 

 

نماي آدم برفيها از پنجره خونه!



موضوع : همه عكسهاي من

نوشته شده در تاريخ 22:21 | شنبه 23 آذر 1392 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

بالاخره عكساي تولد و عكساي ماه بيست و چهارم آماده شد!

اول چندتا عكس از تولدم تو خونه مامان بزرگ در اراك، البته اين عكسا قبل از اومدن مهمونا هستن!

وقتي مهمونا اومدن من خواب بودم ولي موقع بريدن كيك منو بيدار كردن براي مراسم!

 

 

 

 

 

بابايي بيشتر از من هول بود شمعها رو فوت كنه!

البته با فوتهاي خودم شمعهاي ناقلا خاموش نميشدن!

 

 

 

 

حالا عكساي ماه بيست و چهارم

 

گفتم ببينم امتحان دادن چجوريه اينقده اين دانشجوها ازش ميترسن؟!

 

خيلي هم راحت بود! البته اگه معلم و مراقب ماماني و بابايي باشن!

 

يه سر رفتيم رشت و تو مسجد بازار رشت نشستم استراحت!

 

يه سرم رفتيم سر عين و من براي اولين بار تجربه آب تني و شنا در استخر را كسب كردم!

و بعد آبگرم تو سرعين حتما بايد يه كاسه آش دوغ هم بخوري كه لذتش كامل بشه!

 

بازم سرعين و بعد از آبگرم و يه محياي ذوق زده! با ميموني!

 

 

در جشن صعود به جام جهاني هم شركت كردم!

 

در جاده خلخال مناطق ديدني و با صفا زياده، منم عاشق آّب و سنگ!

يه شب رفتيم مهمانسراي پرديس كشاورزي و منابع طبيعي كرج محل تحصيل ماماني و بابايي!

 

 

رفتيم يه رستوران نيمه سنتي با كلي آكواريوم و ماهي هاي قشنگ كه از يكي از ماهي هاي لجن خوارش ترسيدم!

 

 

و اما گلخانه بابا بزرگ و ديدار مجدد با قولنگي هاي عزيز و خيارهاي تازه سبز شده!

 

 

 

 

 

مغازه عمو وحيد و تمرين حسابداري! واقعا كيف ميده هي كارت بكشي و با دستگاهها بازي كني!

 

جشنهاي ديدني نيمه شعبان و كيك و شيريني و بستني و شادي در اصفهان!

 

من صاحب يه دوچرخه شدم كه از زمان كودكي بابايي تا حالا كلي بچه باهاش دوچرخه سواري را ياد گرفتن!

البته دوچرخه نياز به يه مقدار تعمير داشت!

 

 

من و خاله در كلينيك چشم منتظر ماماني!

 

 

گشت و گذار در پارك ساحلي زاينده رود و تاب بازي!

 

منم با ماماني در زدن عينك آفتابي همكاري كردم كه بفهمم دنيا رو چجوري ميبينه!

 

در جاده هاي شمالي!

 

من و شاليزارهاي شمالي!

 

 

تماشاي گاوهاي زيبا در علفزار!

 

لذت كودكانه بر دوش بابايي!

مسيريابي از دوش بابايي!

 

 

آخرين عكساي ماماني با عينكش!

 

طبيعت اطراف نمين!

 

اينجا يه بند سيل گير هستش كه ما خانوادگي چندساله روش كار ميكنيم ولي هنوز نصفه نيمه مونده!

 

تازه با اين آونگها هم ياد گرفتم بازي كنم و برم رو اعصاب همه!

 

اوريگامي به سبك خودم! و ساخت اسب و فيل و گاو و حيووناي ديگه!

البته فقط خودم ميدونم كدوم چه حيووني هستش!

 

جمع شاد شاد من و عروسكام!

 

لالايي عروسكام با زحمات زياد من!

 

اينم يه ني ني تازه رسيده به اسم محمدمهدي! قدمش مبارك!



موضوع : همه عكسهاي من

نوشته شده در تاريخ 7:52 | دوشنبه 24 تير 1392 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

بدون مقدمه بفرماييد عكس!

 

گفته بودم كه سفرمون از اهواز شروع شد،

رفتيم كنار اين پل قشنگه و پلهاي قشنگ ديگه كه از بس زياد بودن اسم هيچ كدوم يادمون نموند!

 

 

اهواز زيبا، پلهاي قشنگ، كارون رنگارنگ!

 

 

فكر كنم اين قديمي ترين پل اهواز بود، درسته اهوازي ها؟!

 

 

اگه يه جايي يه آبي باشه، من تا يه مشت سنگ پرت نكنم توش دلم آروم نميگيره!

حالا شما حساب كنيد كارون با اينهمه آب! فكر كنم از بس سنگ ريختم تو كارون مسير رودخونه تغيير كرد!

 

 

اي خدا حديث جون!

محبوب ترين شخصيت مورد علاقه من در طول سفر، بعد از سفر و حتي الان كه هنوزم دائم صداش ميكنم:

حديث جون، قد و بالاتو قربون!

فعلا از هر دختربچه اي هم كه خوشم بياد اسمش ميشه حديث جون!

 

 

بابايي مخلص مي‌شود!!

منم تحت تاثير بابايي يه كم مخلص شده بودم!!

آخي از اين عكسا! آدم ياد بر و بچ اون دوران ميفته.

 

 

در موقع گرفتن شربت با كسي شوخي نداشتم!

عجب مزه اي داشت اين شربته، واقعا!

شدم يه شربت خور حرفه اي!

 

 

 

شلمچه، باب الرضا (ع)

هنوز صداي مظلوميت، هنوز بوي بهشت!

 

بهترين تفريح من تو اين سفر:

بابايي با سرعت حركت كنه و پرچمها يكي يكي بخورن به صورت من!

اينقدرم پرچم بود، اينقدرم كيف كردم كه نگو!

فقط نميدونم چرا بعضيها يه جوري بهمون نگاه ميكردن!

 

 

و داستان من و پرچمها!

 

 

يه جاهايي آدم واقعا به فكر فرو ميرفت!

 

و يه جاهايي آدم واقعا تحت تاثير قرار ميگرفت!

اين خاكها هم انگار حرفهايي داشتن براي گفتن!

 

 

لحظات تحويل سال!

هويزه، هور، سبزه، باران و يه عالمه ستاره!

درست لحظه تحويل سال، آسمان باريدن گرفت و لطافت محيط به اوج رسيد!

 

 

محوطه مهمانسراي ما كه خيلي اونجا بازي كردم!

يه ميو ميوي ناقلا هم بود كه باش دوست شده بودم!

 

 

اينجا بازار نادري اهوازه، توش از شير مرغ تا جون آدميزاد پيدا ميشه!

حالا شما فكر كن دم عيد چه قيامتي اونجا برپا بود!

منم چيزاي مورد علاقه مو براحتي پيدا كردم!

البته كيان پارستون هم رفتيم اهوازيا! ولي نادري بيشتر خوش گذشت!

 

 

رفتيم پارك ساحلي و سوار قايق شديم!

اولين تجربه قايق سواري من!

البته اينقده با سرعت ميرفت كه من تا بفهمم چي به چي بود تموم شد و پياده شديم!

 

 

عكسي در قايق با دوستاي اهوازي ماماني و بابايي و ني ني شون سانيا كوچولو!

 

 

برگشت از جنوب و شروع عيد ديدنيها!

و حكايتي عبرت آموز:

ماماني و بابايي قبل از عيد گفتن خوبه براي محيا يه مقداري پسته و بادوم بخريم كه هرچقدر ميخواد بخوره،

چشم و دلش سير شه! يه وقت تو عيد ديدنيها مايه شرمندگي مون نشه!

خلاصه پسته و بادوم خوردن همان و نتيجه عكس دادن همان!

هرجا ميرفتيم عيدي من اول ميرفتم سر آجيلها ميگفتم پسته ميخوام!!

فلذا! فاميل فكر كردن كه ماماني و بابايي به من ياد دادن كه هرجا رفتيم تا ميتونم پسته بخورم!

و با چشمهايي نگران به ماماني و بابايي ميگفتن، چكارش داريد؟ بذاريد بچه راحت باشه!

عجب داستاني بود عيد امسال با آجيل و پسته!

 

 

ماني، پسر عمه بابايي يه كاميون داشت و در تمام مدتي كه خونه شون بوديم

به اين صورت منو با كاميونش جابجا ميكرد!

 

 

يه جايي هم رفتيم كه هركي نقاشي رنگ ميزد بهش جايزه ميدادن،

منم چندتا خط كشيدم و يه جعبه مداد رنگي جايزه گرفتم!

البته يه جايزه هم جنوب كه بوديم گرفتم، از اين چرخهايي كه هلش ميدي صدا ميده، ميره رو اعصاب خانواده!

 

 

در ذات خانمها اصولا ميل به خريد و ورانداز كردن ويترين مغازه ها امري فطري است!

 

پا بلندي براي ديدن بهتر اجناس ويترين مغازه!

 

سرزمين موعود من، بهشت من!

گلخونه بابابزرگ با قولنگيهايي فراموش نشدني!

 

 

ماماني در دور دستها به دنبال قولنگي براي من!

آخه هنوز كامل نرسيده بودن، نوبرانه اي بود براي خودش!

الانم كه مينويسم دهنم حسابي آب افتاده!

 

 

بعدش رفتيم اصفهان!

ميدان نقش جهان، كالسكه و اسبهايي كه اينبار سوژه تفريح من شده بودن!

اينم يه ابراز محبت من و بابايي، الگو گرفته از تابلوهاي مينياتور!

 

 

سرزمين آرزوها!

 

 

اصولا در ذات همه بچه ها هستش كه تا چندتا پرنده‌اي، چرنده‌اي، چيزي ميبينن، اول يه چوب برميدارن!

اينجوري! بعد چشماشون برق ميزنه!

 

 

بعد شزوع ميكنن به سيخونك زدن به اين پرنده‌هاي معصوم!

البته من قصد تربيت كردن و منظم كردنشون رو داشتم!

 

 

امسال شكوفه هاي آلبالو و گيلاس زودتر از هميشه باز شده بودن!

غوغايي بود اين بهار، تا چشم كار ميكرد سبزه بود و شكوفه!

 

 

من و پسر خاله سبحان در عكسي كه در آينده قراره يه حس نوستالژي بهم بده!

 

 

دوازدهم فروردين! من آجي سپيده و سبحان خيلي منظم منتظر ناهار!

البته موقع ناهار خوردن اينجوري منظم و مرتب نبوديم ها!

 

 

سيزده بدر، باغ بابابزرگ و بازم منتظر ناهار!

 

بعد از ناهار و يه احساس خوب با چاي بعد از ظهر!

 

 

بزرگترين كشف سيزده بدر امسال من!

من تازه فهميدم كه وقتي سيزده بدر ميريم بيرون،

چه تجهيزات مهم و حياتي و حساسي بايد حتما همراهمون باشه!

 

 

اينم از خريد امسال من از اصفهان، هرچي نشستيم خودروسازها قيمتها رو بيارن پايين كه نشد!

آخرش رفتيم ماشين خارجي خريديم!

 

 

اينم خريد بعدي كه از وقتي اومديم خونه، دائم از وسايل مختلف در حال بالا رفتنه!

 

اميدوارم خوشتون اومده باشه!

 



موضوع : همه عكسهاي من

نوشته شده در تاريخ 1:49 | جمعه 23 فروردين 1392 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

چند وقته كه من مهارت خاصي در استفاده از وسايل مختلف پيدا كردم و حالا هر چي به دستم برسه خيلي دقيق

ميدونم براي چه كاريه؟!

حالا اين عكسا رو ببينيد:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

البته در پشت صحنه همه عكسا ماماني و بابايي مواظب من بودن كه يه وقت كار خطرناكي نكنم!



موضوع : همه عكسهاي من

نوشته شده در تاريخ 22:41 | چهارشنبه 23 اسفند 1391 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

ديدم چند وقته عكس جديد نذاشتم تو وبلاگ، گفتم جبران كنم و يه پست سراسر عكس به دوستاي گلم هديه بدم!

 

هنرنمايي خانوادگي تو يه عكس رنگارنگ!

 

رفتيم عيادت يكي از دوستاي بابايي و كلي با حسنا و طه بازي كردم!

 

ذوق زدگي از بستن موهام!

 

بازم همون!

 

بازم بازم همون!

 

يه روز زمستوني با يه هواي بهاري كنار يه درياچه زيبا!

 

همه عروسكا به صف!

 

يه محياي گوگولي مگولي!

 

ادامه عكس گوگولي!

 

مشغول نوشتن مشق هام و نقاشي كشيدن!



موضوع : همه عكسهاي من

نوشته شده در تاريخ 21:07 | دوشنبه 30 بهمن 1391 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

من يكي دوماهه كه يه خونه مستقل براي خودم دارم و ديگه صاحب خونه شدم!

يه خونه نقلي كوچولو و خيلي خوش رنگ و خوشگل!

ماماني و بابايي موقع اون بيماري كذايي اين خونه رو برام خريده بودن و ميخواستن به اين زوديها بهم نشون ندن ولي خودشون 

بيشتر ذوق داشتن كه ببينن چجوريه! و براي همين اولين خونه شخصي من وسط هال برپا شد!

منم كه ميبينيد در حال اسباب كشي به جديد هستم و سرم خيلي شلوغه!

 

 

من از ديدن خونه خودم خيلي ذوق زده شده بودم تا ساعتها توش شادي ميكردم!

يه مهموني بزرگ هم با حضور قوقولي،‌قورقوري، هاپو، ميو ميو، اردكي و ساير عروسكام تو خونه خودم برپا كردم!

 

 

 

 

 



موضوع : همه عكسهاي من

نوشته شده در تاريخ 22:32 | پنجشنبه 14 دی 1391 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

خدايا اين سايه ي كوچولو، 18 ماهه كه به اون دوتا سايه بزرگ همه چي داده!

شادي! غم! لذت! استرس! عشق! زندگي! نگراني! اميد! خنده! گريه! و... يعني واقعا همه چي!

خدايا سايه‌هاي كوچولوي زندگي رو هميشه براي سايه هاي بزرگ سلامت و شاد نگهدار!

و سايه هاي بزرگ زندگي را هم هميشه رو سر سايه‌هاي كوچولو حفظ كن!

 



موضوع : همه عكسهاي من

نوشته شده در تاريخ 9:47 | شنبه 9 دی 1391 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

آخه ني ني به اين خانمي كجا ديدين؟! اينقده با كمالات!

 

 

ماماني و بابايي براي اين عكسا اينقده ذوق كردن كه نگو!

 

 

من كه تا حالا زيادعلاقه اي به استفاده از وسايل جانبي! براي خودم نداشتم كم كم دارم به اين چيزا علاقمند ميشم!

مثلا همين چادر نمازي كه ميبينيد، يا مثلا يه چيزي بندازم گردنم بشه گردن بند! و...

 

 

حالا خيلي به چادر و نماز خوندن علاقه پيدا كردم، خودم كه هيچي حتي به قوقولي و قورقوري و بقيه عروسكام هم

دارم آموزش چادر سر كردن و نماز خوندن ميدم!

 

 

اين سجاده من و باباييه!

سجاده منو يكي از شاگرداي بابايي از كربلا سوغات آورده، و صد البته كه براي خود بابايي چيزي نياورده!

 

 

خوب من سعي ميكنم به قوقولي و قورقوري و ساير عروسكام هم نماز خوندن رو ياد بدم!

 

 

اين قوقولي ديگه از شدت آموزشهاي فشرده من اينجوري از حال رفته و پخش زمين شده!

 البته علاقه من به مهر و سجاده و تسبيح مال الان نيستا!

اسناد و مداركي دارم كه پارسال همين موقع هم دائم الصلاة بودم!! ببينيد:

 

 

 

 

حالا اين عكسا كجا بوده تا حالا،‌ بايد از بابايي پرسيد كه از پارسال اينقده امروز فردا كرد براي آماده كردن اين عكسا

كه يه دفعه يك سال از تاريخ عكسا گذشت!

ولي همينجوري الكي الكي تركيبش با عكساي امسال جالب از آب درومد!

خوب براي اينكه معنويت اين پست كامل بشه يه فيلم مستند هم از نماز خوندن خودم وسط خونه براتون ميذارم اينجا!

اينقده هم كه خودمو دستام رو موقع نماز تكون ميدم تقصير باباييه كه هميشه اينجوري نماز ميخونه!

 

لينك مستقيم براي ديدن نماز خوندن محيا!

 

 



موضوع : همه عكسهاي من

نوشته شده در تاريخ 23:05 | پنجشنبه 30 آذر 1391 توسط محیا کوچولو
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد
معرفي محيا كوچولو

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

موضوعات

دوستاي گل محيا

آمار وبلاگ