تجربه هاي اين دنيا
فرشته اي بنام محیا
محیا یعنی زندگی و زندگی یعنی انتظار

سلام به همه!

بابایی میگه شاید محیا کوچکترین هکر دنیا باشه! از کجا میگه؟

از اینجا که دیروز بابایی فهمید من به راحتی قفل یکی از برنامه های پولی اندروید رو به راحتی باز میکنم!

داستان از اینجا شروع شد که چند وقت قبل بابایی یه نرم افزار آموزش زبان انگلیسی رو تو تبلت برام نصب کرد ولی فقط چندتا کلمه اش باز بود و بقیه اشون قفل داشت.

دیروز بابایی که اومد گفت چون محیا این برنامه رو دوست داره براش میخوام نسخه کاملش رو بخرم و 5000 تومن پرداخت کرد و با افتخار بهم گفت محیا گلی برنامه رو برات کامل خریدم!

اما وقتی دید که بازم چندتا قسمتش فقل داره و برای هرکدوم باید 5000 تومن پرداخت کنه حالش گرفته شد!

در این لحظه بود که من بابایی رو سورپرایز کردم!!

گفتم بابایی من خودم بلدم چجوری کلمه های فقل دارو باز کنم!!

بابایی که حرف منو جدی نگرفته بود، گفت چجوری؟ مگه میشه؟

خلاصه هنرنمایی من شروع شد! و بابایی هاج و ولج نگاه میکرد که چطور من با آزمون خطا راه شکستن فقل برنامه رو یاد گرفتم و به قول متخصصین!! یه حفره یا باگ رو تو نرم افزار پیدا کردم!

من وقتی رو کلمه قفل دار میرم نرم افزار با یه سوال وارد صفحه پرداخت بانک میشه، اما من بدون اینکه کاری کنم دوباره از اول وارد برنامه میشم و فقل برنامه باز میشه!!! به همین سادگی!

فعلا بابایی هنوز تو شوک این کشف منه! و برای چندتا از دوستا و همکاراش هم تعریف میکرد که محیا با چه مهارتی از قفل برنامه عبور کرد!!

بهر حال فکر کنم بابایی راست میگه و من شاید کوچکترین هکر دنیا باشم!!

 



موضوع : تجربه هاي اين دنيا

نوشته شده در تاريخ 20:07 | جمعه 8 آبان 1394 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

این هفته ما برای عروسی عمو وحید و زن عمو فرشته رفته بودیم اراک و من برای اولین بار حضور در یه مراسم عروسی رو تجربه کردم!

از دوندگیهای بابایی برای مراسم عروسی و مقدماتش تا کمکهای من و مامانی تا برگزاری مراسم همش برای من تازگی داشت و حسابی خودمو

قاطی برنامه ها کرده بودم! تو مراسمها با خیلی از اعضای فامیل که آشنا نبودم آشنا شدم و شخصیت مانی -پسرعمه کوچولوی بابایی- بسیار در این روزها برام پررنگ شده بود!

گرچه بین عقد تا عروسی بیش از دو سال فاصله افتاده بود ولی بالاخره مراسم انجام شد و این دو نوگل نوشکفته رفتن سر خونه و زندگی شون!

بعد از مراسم و رسم و رسومات پیچیده و مفصلی که هر پهلوانی رو به زانو درمیاره! ما رفتیم اصفهان به دیدن فامیل مادری و بابایی هم

تنهایی و مظلومانه برگشت سرکارش تا چند بعد بیاد دنبالمون!

انشالله عکسهای جدید رو آماده میکنم و برای یادگاری تو وبلاگ میذارم.

 



موضوع : تجربه هاي اين دنيا

نوشته شده در تاريخ 22:13 | سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

بالاخره ياد گرفتم! هوووووووووووووووووووووووووووورا!

در آخرين روزهاي پاييز و در آستانه دو و نيم سالگي بالاخره غول پوشك را شكست دادم و به موفقيتي عظيم دست پيدا كردم!

البته فعلا هنوز كنترل 100% ندارم رو برنامه ها، يعني قلق 50%  كار دستم اومده ولي 50% بقيه اش را دارم تمرين ميكنم!

ولي بهرحال اميدوار كننده است!

البته عصر امروز موقع بازي با بابايي دوباره مچ دستم از جا دررفت و با كلي گريه و زاري رفتيم پيش يه مامان بزرگ مهربون دستم رو درست كرد.

شب هم براي فراموش كردن قضيه دستم و براي موفقيت امروز يه جشن كوچولو گرفتيم و جاتون رو خالي كرديم.



موضوع : تجربه هاي اين دنيا

نوشته شده در تاريخ 22:58 | سه شنبه 26 آذر 1392 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

شنبه صبح برای اولین بار من رفتم مهد کودک قلعه سحر آمیز!

البته از قبل عید چند جا رو دیده بودیم ولی از هیچ کدوم خوشم نیومده بود و نمیتونستم با محیطشون ارتباط برقرار کنم!

اما اینجا با اینکه یه مقدار از خونه مون دوره ولی از همون روز اول به محیطش علاقمند شدم، بخصوص اینکه

خانم مربی خودم، از شاگردای مامانی و بابایی بوده و از این بابت حسابی اونجا برای من باید سنگ تموم بذاره!

ولی خوب چون دوره، بابایی هر وقت حوصله اش بیاد فعلا منو میبره! تا بعدا خودم بتونم تنهایی برم!



موضوع : تجربه هاي اين دنيا

نوشته شده در تاريخ 1:42 | چهارشنبه 28 فروردين 1392 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

بابا شرمنده مون كرديد خاله ستاره! چرا زحمت كشيديد؟ ما كه راضي نبوديم؟ چرا سكه نداديد؟! چرا ويلا نداديد؟! كنار دريا نداديد؟!

چند وقت پيش جايزه مسابقه جشنواره تولد ني ني وبلاگ بدستم رسيد!

مي بينيد چقدر خوشحالم؟! گفتم يه تشكر كنم نگن جايزه رو گرفت و صداشو در نياورد!

بازم ممنون از دوستاي گلم كه راي دادن و مدير وبلاگ كه جايزه را فرستاد.

 

 

توضيحات: اين پست رو حدود يكماه پيش نوشته بودم ولي مونده بود تو پيش نويسها! گفتم براي اينكه هدر نره بذارمش اينجا!



موضوع : تجربه هاي اين دنيا

نوشته شده در تاريخ 22:47 | پنجشنبه 27 بهمن 1390 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

بالاخره فصل امتحانات و تعطيلات تموم شد ولي داستان افتادگان و نمره خواستن هنوز ادامه داره! تو اين مدت حافظه گوشيهاي خونه ما

شده «كلبه احزان» هر كي پيامهاشو بخونه واقعا تا چند روز اعصاب و روانش ميريزه بهم! بابايي ميگه وقتي ميبينم بعضيها براي

گرفتن نمره قبولي دست به هركاري ميزنن بجز درس خوندن، از كارم خيلي بدم مياد!

منم براي اينكه دلداريش بدم بهش ميگم خوب ميتوني كارتو عوض كني! اين كه شكايت نداره، داد و مكافات نداره! غصه خوردن نداره!

بدترين چيز اينه كه يكي بهت بگه اگه به من نمره ندي، مثلا 200 هزارتومن به من ضرر ميزني! 

 ولي نظرايي كه در مورد پست امتحانات بود چندتا نكته رو روشن كرد، نمي دونم بگم؟ نگم؟ حالا ميگم!

اول اينكه فهميديم تو ني ني وبلاگ خيليها يا اين كاره اند يا اون كاره! يعني يا مشكل نمره دادن دارن يا مشكل نمره گرفتن!

بيشتر دوستاي گلم مخالف نمره دادن الكي بودن كه حق هم همينه، اما مشكلات رو چه ميشه كرد؟ 

نكته جالب قضيه اينه كه من موندم بعضي از اين ماماني ها و بابايي هاي ني ني وبلاگي مثل همين ماماني و بابايي خودم!

كه يا درس ميدن يا درس ميخونن چرا دائم تو اين وبلاگها مشغول گشت و گذار و نظر دادن براي ني ني هاي همديگه هستن؟!

خوب همينه ديگه، بعد ميگن چرا وضع آموزش عالي اينجوريه؟!



موضوع : تجربه هاي اين دنيا

نوشته شده در تاريخ 12:49 | يکشنبه 23 بهمن 1390 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

دوستاي گلم امروز اولين دندونم دراومد! دقيقا در سن 7 ماه و 13 روز و  5 ساعت و 8 دقيقگي! (البته زمان كشف دندون)

امروز17بهمن 1390 ساعت 14:45 من مثل يه موش كوچولو وسط سفره نشسته بودم و داشتم با قاشق ماست ميخوردم كه

در اثر اصابت قاشق غذا با دندون كوچولوم، ماماني و بابايي فهميدن اولين دندونم جوونه زده!

در اين لحظه كه دارم اين خبر رو اعلام ميكنم بابايي از شدت هيجان از خود بيخود شده و داره دنبال كلمات مناسب ميگرده كه

احساساتش رو نسبت به من ابراز كنه ولي نميتونه!

ماماني هم از شدت ذوق داره تو خونه پرواز ميكنه! الانه كه بخوره به سقف بيفته!

اگه ميدونستم اينها اينقده از دندون دراوردن من خوشحال ميشن كه زودتر اقدام ميكردم!

البته اين دندون دراوردن به قيمت چند روز ناآرومي و چند شب بيقراري بود كه اوجش ديشب بود، آخه صبح كه پاشديم ماماني ميگفت:

 

«ديشب محيا ديوونه ام كرد! محيا چلم كرد! محيا نابودم كرد! محيا عمرم رو به سر اورد! و...»


عوضش من و بابايي هم كلي خنديديم!! آخه ماماني وقتي عصباني ميشه خيلي ديدني ميشه!

البته مامانی چون قضیه رو نمیدونست و فکر نمیکرد حالا حالاها من دندون دربیارم اینجوری قاطی کرده بود! اما وقتی فهمید که همه

 این بیقراریها مال دندون بوده کلی قربون صدقه ام رفت و از حرفهایی که گفته بود اظهار پشیمونی كرد! منم بخشيدمش!نیشخند

 



موضوع : تجربه هاي اين دنيا

نوشته شده در تاريخ 9:50 | چهارشنبه 19 بهمن 1390 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

چند روزه بابايي و ماماني يه جوري شدن، يه چيزايي ميگن، هي با خودشون حرف ميزنن و سرشون رو تكون ميدن!

بابايي ميگه: بندازم؟ نندازم؟ خوب خودشون ميفتن! ببينم ميشه يه كاري كرد كه نيفتن؟ بيچاره ها پول ميدن!

ماماني ميگه: اين دفعه ديگه ميندازم! چقدر نمره بدم؟ اون دنيا كي جواب اين كارها را بده؟! بيچاره پدر و مادرشون، پول دادن!

خلاصه تو خونمون يكي داره ميفته، يكي رو كمك ميكنن نيفته! يكي افتاده! يكي مونده زير دست و پا! شده صحراي محشر!

به بابايي ميگم چي شده كه اينقده اعصاب و روانتون ريخته بهم؟

ميگه دخترم! بابايي چندماه ميره كلاس، كلي وقت ميذاره براي يه درس، با تشويق يا تهديد، با نصيحت يا با زور ميخواد بچه هاي مردم

چند صفحه جزوه رو بخونن و نمره بگيرن و مهندس بشن!

ولي وقتي ميبينه تو امتحان، يه نفر از 20 نمره 5 هم نميگيره و زير  برگه اش هم مينوسه:

استاد تو را به جان ... كمك كن، مشكل دارم، پول ندارم، پدرم مرده، مادرم مريضه، عموم تصادف كرده، خالم سوخته، دارم طلاق

ميگيرم، نامزدم قهر كرده، بيفتم شوهرم كتكم ميزنه و هزار تا دليل غير موجه ديگه كه خيلي هاشون فقط براي احساسي كردن

موضوع و توجيه درس نخوندنه!

از اون طرف يكي زنگ ميزنه كه فلاني فاميلشه، اون يكي دوست شوهرخاله همسايه شه و..

انگار همه مشكلات و مصيبتها شب امتحان نازل ميشه و بسياري از دوستيها شب امتحان يادآوري ميشه و... چي بگم دخترم؟!

ديدم بابايي خيلي دلش از اوضاع پره و برگه امحتاني ها دورش ريخته و داره غصه ميخوره، گفتم بده بابايي خودم الان برات

همه رو درست ميكنم! جاي شما خالي، نشستم تا تونستم به حل مشكلات و مصائب دانشجوهاي مملكت كمك كردم!

ولي خودمونيم به اينم ميگن آموزش عالي؟! ميگن هرچي رو ميخواي نابود كني بده دست اين آدما درست ميگن واقعا!

براي نمونه يكي از همين رنج نامه ها رو گذاشتم، باشد كه ني ني هاي امروز و دانشجوهاي آينده ببينن و عبرت بگيرن!

 

 

 

 



موضوع : تجربه هاي اين دنيا

نوشته شده در تاريخ 16:52 | چهارشنبه 5 بهمن 1390 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

ما رفتيم و اومديم! يه سفر دوهفته اي به سرزمين پدري و مادري، جاي شما خالي،

سفر خوبي بود و ملالي نبود جز دوري دوستاي گلم!

تو اين سفر حسابي با خانواده و فاميل بابايي و ماماني آشنا شدم، من كه از يك ماهگي تا حالا فاميل را نديده بودم و ازشون دور بودم

تازه فهميدم كه چقدر منو دوست دارن، اينقدر كه ماماني و بابايي دارن بهم حسودي ميكنن!

بابايي ميگه قبلا تو فاميل كلي ما رو تحويل ميگرفتن ولي الان خونه هركي ميريم محيا رو ميگيرن و ميرن! كسي ديگه سراغ ما رو نميگيره!

منم كه ميديدم اينقده مورد توجه همه هستم، تو اين دوهفته كلي استعدادهام شكوفا شد و كارهاي خارق العاده اي رو شروع كردم!

بابايي ميگه اينها ژنهاي نهفته اي بودن كه به محض ورود محيا به سرزمين پدري و مادري فعال شدن!

مهمترين كارهايي كه شروع كردم خوشحالي با جيغ و داد زدن در خانه پدري! و شروع يك نوع راه رفتن ابتدايي در خانه مادري! بود.

راستي اولش كه ميخواستيم بريم، ماماني ميگفت تو اين سفر بجز حريره، چيز جديدي نديم محيا بخوره،

ولي در خانه پدري و مادري فضاي باز غذايي-امنيتي برقرار بود و آزادي كامل! منم كه ني ني آزادي نديده و بي جنبه!

همه چي خوردم بجز همون حريره! عجب صفايي داشت! خلاصه تو اين 15 روز كلي تجربه كسب كردم،

چندتا عكس هم به عنوان سوغاتي سفر براتون ميذارم، اميدوارم خوشمزه باشه و خوشتون بياد!

 



موضوع : تجربه هاي اين دنيا

نوشته شده در تاريخ 11:55 | شنبه 1 بهمن 1390 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

بالاخره جشنواره يكسالگي ني ني وبلاگ تموم شد.

من براي تولد ني ني وبلاگ يه شعر نوشته بودم و اونو تقديم كرده بودم به همه دوستاي گلم!

خيلي از دوستاي گلم اين هديه كوچولو را پسنديده بودن و ابراز محبتشون برام بهترين هديه و جايزه بود.

اميدوارم بتونم لطف همه دوستاي عزيزم را جبران كنم.

دومين هديه باارزش جشنواره آشنايي با دوستاي جديدي بود كه از اين بعد بيشتر به هم سر ميزنيم و از حال هم خبر ميگيريم.


با اين شعر من تو اولين مسابقه زندگي ام شركت كردم كه بايد در موردش راي داده ميشد! براي يادگاري شعر را اينجا ميذارم بمونه و بازهم از همه دوستاي گلي كه به اين شعر راي دادن تشكر ميكنم.

 

 کد من تو مسابقه 158 بود و به لطف دوستاي گلم با 148 راي بين بيست برگزيده مسابقه، نفر سيزدهم شدم.

 

براي ني ني وبلاگ و دوستاي ني ني وبلاگي

 

يه وبلاگ و يه وبلاگ

بنام ني ني وبلاگ

هزار هزار تا ني ني

هر يكيشون خوردني!

براي هم ميارن

جعبه هاي شيريني!

شريني شون يا عكسه!

يا خاطره س يا درسه!

 

                   يكي اون سر دنياست

                   يكي همسايه ماست

                   يكي مال شماله

                   ني ني اش چقدر باحاله!

                   اون يكي از شيرازه

                   ني ني شو ببين چه نازه!

                   يكي هم اهل تهرون

                   يا مشهد و اصفهون                               

 

                                 با اينكه اين ني ني ها

                                 يا مامان و باباها

                                 تو دنياي واقعي

                                 همديگه رو نديدن

                                 تعريف خوبي شونو

                                 از همديگه شنيدن

                                 تو شادي همراه هم

                                 تو غم ها هم شريكن

  

                                              يكي ني ني ش تو راهه

                                              ني ني ش چه سر به راهه

                                              يكي ني ني ش نميشه

                                              طفلكي چشم براهه

                                              اون يكي آخراشه

                                              اوضاعش رو به راهه

                                              يكي ني ني ش اومده

                                              انگاري پادشاهه

 

                                                            وقتي مياد به دنيا

                                                            يه ني ني از آسمون

                                                            همه تو ني ني وبلاگ

                                                            ميشن خوشحال و خندون

                                                            هديه براش ميارن

                                                            ماماناي مهربون

                                                            به مامان و بابايي ش

                                                            تبريك ميگن فراوون

 

                                                                        يه ني ني شاد و خندون

                                                                        افتاده توي قندون

                                                                        يكي هم درآورده

                                                                        تازگيها يه دندون

                                                                        يه ني ني تنبل و خواب

                                                                        يكي بلا و شيطون

                                                                        يكي ني ني ش مريضه

                                                                        واي بميرم خداجون

 

                                                                                        دنياي ني ني وبلاگ

                                                                                        يه سرزمين زيباست

                                                                                        براي ما ني ني ها

                                                                                        يه خونه باصفاست

                                                                                        واسه بابا و ماماني

                                                                                        مثل يه باغ رؤياست

                                                                                        هركسي اونو ساخته

                                                                                       عاشق ما ني ني هاست



موضوع : تجربه هاي اين دنيا

نوشته شده در تاريخ 15:12 | دوشنبه 12 دی 1390 توسط محیا کوچولو
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد
معرفي محيا كوچولو

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

موضوعات

دوستاي گل محيا

آمار وبلاگ