فرشته اي بنام محیا

محیا یعنی زندگی و زندگی یعنی انتظار

از رفتن او تا آمدن من

سلام به همه اين مطلب را براي يادبود عزيزي مينويسم كه رفتن او و اومدن من يه جورايي به هم ربط پيدا كرد، چون داستانش يه كم طولانيه و خوندنش هم مثل نوشتنش ممكنه يه غمي تو دلتون بياره، داستان كاملش رو تو ادامه مطلب مينويسم، اگه حوصله درد دل شنيدن داريد بفرماييد تو! رمز مطلب 1389 هست و منم منتظرتون هستم. اگه خونديد دوست دارم در موردش نظر بديد. بابايي يه عمو داشت، يه عموي شاد و سرزنده، اين عموي نازنين چند سال بود كه قلبش اذيتش مي كرد، يه روز خوب بود چند روز بد، پارسال تو همين روزها زنگ زدن كه عمو حالش خوب نيست، زودتر بيايد براي ديدنش، بابايي و ماماني كه چند سالي بود تو شهر غريب ساكن بودن، خيلي در جريان جزئيات بيماري عمو نبودن، فقط يه ر...
24 مهر 1392

محياي 17 ميليمتري!

سلام به همه پارسال همين موقع ها ماماني و بابايي كه تازه منو شناخته بودن، تلاش ميكردن با چهره من آشنا بشن و ببينن بالاخره خدا چي بهشون هديه داده!  ماماني كه تا اون موقع هنوز در وجود من شك داشت! اولين بار كه همگي باهم رفتيم آتليه 3/9/1389 بود، ولي عكاسش وارد نبود و يه عكسي از من  گرفته كه نه ماماني و بابايي و نه خودم تا حالا چيزي ازش نفهميديم! حالا عكسمو ميذارم كه يادي از اون روزها شده باشه، چيزهاي جالب اين عكس توضيحاتشه كه نوشته: يه ني ني كوچولوي سالم ٨ هفته اي با 17 ميليمتر قد و ضربان قلب 174 در دقيقه! ...
23 آذر 1390

عرفه 89

سلام به همه روز عرفه سال 1389 براي من و ماماني و بابايي يه روز خاص بود، با اينكه من حدود دو ماه بود كه كنج دل ماماني براي خودم يه خونه‌ي كوچولو ساخته بودم، ولي هيچ كس بجز خدا از وجودم خبر نداشت، تو اون تاريكي و سكوت تنها دلخوشيم اين بود كه خدا منو فراموش نكرده، اون روز ماماني و بابايي تو راه آزمايشگاه از كنار جمعيتي رد شدن كه تو خيابون اصلي شهر نشسته بودن و دعاي عرفه را زمزمه ميكردن، ماماني و بابايي هم تو دلشون يه ناراحتي داشتن و يه اضطراب، داستان ناراحتي شون را بعدا ميگم ولي اضطرابشون مربوط به من بود، چند ساعت بعد، وقتي برگه نتيجه آزمايش دست ماماني و بابايي بود، تازه اونا فهميدن كه يه فرشته قراره بياد و رنگ و طعم زندگيش...
18 آبان 1390
1