فرشته اي بنام محیا

روزهاي بهاري و 46 ماهگي!

سلام به همه دوستاي گلم! اميدوارم سال خوبي رو شروع كرده باشين! ما مثل هر سال امسال عيد رو رفتيم به شهرهاي بابايي و ماماني و جاي شما خالي ديد و بازديد فاميل! من تقريبا همه كاره تو پذيرايي از مهمونها بودم و همه از خانومي من تعريف ميكردن!! عيد امسال ما اصفهانو از بالاي برج ميديديم يه برج بلند! من كارها و شيرين زبوني هاي فراووني دارم و از جمله اينكه خيلي با بابايي در موضوعات مختلف كل كل مي كنيم!! وقتي دور اتاق بدو بدو ميكنم،‌ميگم دارم كالري ميسوزونم! يه دونه ساز بلز هم خريديم كه با بابايي آهنگ سازي هم ميكينم!! و حاضر جوابيهاي فراواني كه در اين مقال نميگنجد!! يه دونه عكس جديد هم گرفتم كه مربوط به 46 امين ماهگردم هست...
5 ارديبهشت 1394

روياي سي و سه ماهگي با طعم نوروز!

سلام به همه! ما رفتيم سفر نوروزي و برگشتيم! سفري كه براي من تجربه سومين نوروز بود و سي و سومين ماه زندگي! جاي شما در اين سفر سبز بود مثل سبزه هاي عيد! سفر هفت سين ما قبل عيد چيده شد و عيد نشده جمع شد! بخاطر سفر، ماهي ها رو داديم به همسايه مون و سبزه مون رو...     امسال من اتفاقات و مراسمهاي عيد رو خيلي بهتر درك ميكردم و لذت ميبردم! البته دائم به هفت سين ناخنك ميزدم!     علاقه ذاتي من مثل همه بچه ها به فوت كردن هر نوع شمعي حتي شمع سفره هفت سين!     بهتون نگفته بودم كه من صاحب هفت تا كبك زيبا شدم و تو پاركينگ خونه براشون يه جاي مناسب درست كرديم كه زندگي كنن! سبزه عيدمو...
15 فروردين 1393

روياي سي و يك ماهگي!

سلام به همه! به همين سادگي از دو و نيم سالگي هم گذشتم و در همين نزديكي سه سالگي رو دارم ميبينم! اين ماه يه سفر رفتيم كه گفتم بهتون. پرونده پوشك كه ديگه بسته شد و كل فرشهاي خونه را هم داديم قاليشويي كه از اين به بعد يه زندگي جديدي! رو شروع كنيم. شيرين كاريها و شيرين زبونيهاي من تمومي نداره و روز به روز متنوع تر ميشه. فكر كنم دروغ گفتن رو ياد گرفته باشم! مثلا هر وقت كاري كنم، ميگم ماماني يا بابايي گفته بود!! انصافا هم خيلي جاها خوب جواب ميده! رانندگي با ماشين اسباب بازي خودم رو خوب ياد گرفتم و ميتونم فرمون بدم و تو خونه گشت و گذار كنم. دو تا پازل دارم كه تا حدود زيادي ميتونم خودم به تنهايي بسازمشون. خيلي به بازيهاي روي گوشي و...
5 بهمن 1392

روياي سي ماهگي!

سلام به همه! دوستاي گلم من امروز دو و نيم ساله شدم، يعني واقعا ديگه بزرگ شدم! خانم شدم! تقريبا همه كارهاي مهم رو ديگه ياد گرفتم و آخريش هم مساله پوشك بود كه كلا حل شد! تو اين ماه براي اولين بار با ماماني چند ساعت رفتم به يكي از كلاسهاش! و خيلي هم بهم خوش گذشت و تازه آخرش هم حاضر نبودم بيام بيرون از كلاس! چون خيلي چيز ياد دانشجوهايي كه داشتن نقشه ميكشيدن دادم! يه روزم كه پرستارم حالش خوب نبود چندساعت تنهايي رفتم خونه عمو و خاله كه اونجاهم خيلي خوش گذشت و حاضر به برگشتن به خونه نبودم! علاقه زيادي به پازل دارم و چندتا پازل حروف فارسي و انگليسي و تصوير دارم كه خيلي تو ساخت پازل مهارت پيدا كردم و بعضي از حروف انگليسي و فارسي را هم ب...
4 دی 1392

رؤياي بيست و هفت ماهگي!

سلام به همه! ما اين روزها خيلي كم رنگيم! تقريبا شديم يه سايه روشن كه دليلش كاراي زيادي هست كه اين جند وقته برامون پيش اومده! تو اين شلوغي كارها يك ماه ديگه هم طي شد و من بيست و هفت ماهه شدم. اين ماه يه مقدار درگير اسباب كشي بوديم، يه مقدار هم روزها با ماماني ميرفتم مهد تا به محيطش آشناتر بشم كه براي شروع كلاسها راحت تر دوري ماماني رو تحمل كنم. حالا من كم كم دارم بزرگتر ميشم، خانوم تر ميشم، عزيز تر ميشم، شرين زبون تر ميشم! خيلي اجتماعي تر شدم و روزها با ماماني يا بابايي كه دانشگاه ميريم با كارها و حرفهاي جالبم خيلي جلب توجه ميكنم! البته ماماني و بابايي ميكن هرچي خدا تو حرف زدن بهم استعداد داده در بحث پوشك گيرون در اوج بي استعداد...
4 مهر 1392

رؤياي بيست و پنج ماهگي!

سلام به همه! من امروز دوسال و يكماهه شدم و مهمترين نشونه اش هم اينكه براي سفر مشهدمون ديگه من بچه حساب نميشم و خودم يه صندلي كامل و بليط كامل دارم! و براي سفر نظر ميدم كه با چي بريم! مثلا با ماشين يا قطار. البته ميخواستيم با قطار بريم ولي نشد و احتمالا هوايي ميريم شيرين زبونيهاي من اين ماه خيلي دلبرانه شده و ماماني و بابايي حسابي ذوق زده ميشن از حرفا و كارهام، وقتي يه چيزي رو بخوام به طور هوشمندانه اي خودم رو لوس ميكنم و كلمات رو ميكشم! در مورد لباس پوشيدن خودم و ماماني و بابايي حسابي نظر ميدم! هفته قبل ماماني در حال بازكردن درب يه كنسرو براي من انگشتش به طور عميقي بريد كه چندتا بخيه خورد! و من كلي نگران شدم و هي بهش دلداري م...
4 مرداد 1392

رویای بیست و دو ماهگی!

سلام به همه! اولا ببخشيد كه ما اين روزا به دلايلي كم پيدا شديم و كم كار، بعدشم ميدونم كه به بزرگي خودتون مي بخشيد! كم كم داره بوي دو سالگي مياد و من 22 ماهه شدم يعني 2 ماه ديگه به اين 22 ماه اضافه بشه، تمومه! اين ماه هم منحني شلوغ كاريها و فعاليتهاي خرابكارانه من همچنان سير صعودي داشت و الان حسابي ماماني و بابايي رو با كارهام حرص ميدم و كلي ميخندم! از ريخت و پاش خونه گرفته تا آزار و اذيت تو بيرون رفتن ها! امروز براي اولين بار وقتي سويچ ماشين بابايي رو ماشين بود، ماشين رو با يك حركت روشن كردم! فقط خدا بهمون رحم كرد و بابايي پيشم بود، اتفاق ناگواري نيفتاد! وقتي تو ماشينم، يعني كلا شخم ميزنم، از تو دل و روده ماشين هرچي وسيله باشه ...
4 ارديبهشت 1392

رؤياي بيست و يك ماهگي!

سلام به همه! بيست و يك ماهگي هم بسلامتي و ميمنت گذشت! البته يك كم مريضي هم توش بود! اين ماه، ماه آماده شدن براي عيد و سفر بود، اين ماه، ماه مريضي كشدار بابايي بود و يه كم كشدار من! اين ماه، ماه شيرين زبوني و بلبل زبوني من بود و شاديهاي كوچيك خانوادگي ما! و اين ماه، ماه به اوج رسيدن فعاليت خرابكارانه من و شخم زدن زواياي پيدا و پنهان خانه! اين ماه من شروع به ياد گرفتن شعرهاي مختلف كردم و الان شعرهاي زيادي رو شكسته بسته ميخونم! شعر ده بيس سي پونزده عمو پورنگ شعر گنجشكك اشي مشي شعر حسني نگو بلا بگو شعر تو حوض خونه ما و... از موقع سفر جنوب بخاطر هواي خيلي خوب علاقه شديدي به قدم زدن پيدا كردم و دائم ميگفتم كفش بپوشيم، قدم ب...
4 فروردين 1392

روياي بيست ماهگي!

سلام به همه! من امروز تو دفتر زندگي ام، يه بيست گنده گرفتم و بيست ماهه شدم! روز بيستمين ماهگرد من كلا به خانه تكاني و آماده كردن خونه براي سال جديد گذشت. البته به لطف حضور من تو خونه تقريبا هر روز خودم يه خونه تكوني حسابي انجام ميدم و همه چي رو زير و رو ميكنم! اين ماه هم پر از اتفاق و پيشرفت و كارهاي جديد بود. ديگه تقريبا تو خونه من مثل بلبل يا به قول ماماني و بابايي مثل يه طوطي حرف ميزنم و شيرين زبوني ميكنم! شمردن تا 10 رو تقريبا كامل ميگم و يازده تا بيست رو قاطي پاطي چندتاشو ميگم، البته بيشتر اعدادي كه عموپورنگ تو برنامه 1000 و 60 و 16 ميخونه رو بلدم!     به برنامه عمو پورنگ علاقه مند شدم و اسمشو يه جوري م...
4 اسفند 1391

روياي نوزده ماهگي!

سلام به همه! ما هنوز داريم با بيماري كلنجار ميريم و ببخشيد كه نتونستيم بيايم بهتون سربزنيم، گفتيم شايد واگير كنيد! دوستي يعني همين ديگه! آخه اگه بيايم يه نظر بذاريم و شما اونو تاييد كرديد و سرما خورديد، ما خودمونو مسوول مي‌دونيم! تو همين بل بشوي مسافرت و سرماخوردگي، نوزده ماهگي هم تموم شد. اين ماه هم خيلي كارهاي جديد و حرفهاي جديدتر ياد گرفتم. دايره لغاتم اينقده وسيع شده كه ديگه حساب كلمه هايي كه ميگم از دست ماماني و بابايي در رفته. تو اين مسافرت ديگه تقريبا با همه فاميل روابط حسنه اي برقرار كردم و ديگه از غريبي كردن خبري نبود. مثلا با بابابزرگهام خيلي دوست شدم و حتي بابابزرگ اراكي را با خودمون چند روز اورديم خونه! و از ...
4 بهمن 1391