رؤياها
فرشته اي بنام محیا
محیا یعنی زندگی و زندگی یعنی انتظار

سلام به همه دوستاي گلم!

اميدوارم سال خوبي رو شروع كرده باشين!

ما مثل هر سال امسال عيد رو رفتيم به شهرهاي بابايي و ماماني و جاي شما خالي ديد و بازديد فاميل!

من تقريبا همه كاره تو پذيرايي از مهمونها بودم و همه از خانومي من تعريف ميكردن!!

عيد امسال ما اصفهانو از بالاي برج ميديديم يه برج بلند!

من كارها و شيرين زبوني هاي فراووني دارم و از جمله اينكه خيلي با بابايي در موضوعات مختلف كل كل مي كنيم!!

وقتي دور اتاق بدو بدو ميكنم،‌ميگم دارم كالري ميسوزونم!

يه دونه ساز بلز هم خريديم كه با بابايي آهنگ سازي هم ميكينم!!

و حاضر جوابيهاي فراواني كه در اين مقال نميگنجد!!

يه دونه عكس جديد هم گرفتم كه مربوط به 46 امين ماهگردم هستش.

 



موضوع : رؤياها

نوشته شده در تاريخ 20:12 | شنبه 5 ارديبهشت 1394 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

ما رفتيم سفر نوروزي و برگشتيم!

سفري كه براي من تجربه سومين نوروز بود و سي و سومين ماه زندگي!

جاي شما در اين سفر سبز بود مثل سبزه هاي عيد!

سفر هفت سين ما قبل عيد چيده شد و عيد نشده جمع شد! بخاطر سفر، ماهي ها رو داديم به همسايه مون و سبزه مون رو...

 

 

امسال من اتفاقات و مراسمهاي عيد رو خيلي بهتر درك ميكردم و لذت ميبردم! البته دائم به هفت سين ناخنك ميزدم!

 

 

علاقه ذاتي من مثل همه بچه ها به فوت كردن هر نوع شمعي حتي شمع سفره هفت سين!

 

 

بهتون نگفته بودم كه من صاحب هفت تا كبك زيبا شدم و تو پاركينگ خونه براشون يه جاي مناسب درست كرديم كه زندگي كنن!

سبزه عيدمون هم هديه شد به كبكها كه سبزي غذاشون بشه!

البته معمولا اين كبكهاي زيبا در طبيعت شكار ميشن ولي ما براي حفاظت ازشون نگهداري ميكنيم!

 

من و سبحان و آجي سپيده و سارينا كه همبازيهاي خوبي شده بوديم!

 

 

 

 

اصفهان ميدان زيبا تازه بازسازي شده امام علي (ع)

 

ميدان امام و خيل مسافران و گردشگران  نوروزي و تماشاي قطار تفريحي!

 

 

سيزده بدر سبز و باراني و پناه بردن ما به اتاقي قديمي و متروكه در باغ بابابزرگ

كه حال و هوايي خاص به سيزده بدر امسال داد اين بارون و اين سرپناه نوستالژيك!!

و صد البته بارون اون روز خيلي از مردم رو از طبيعت فراري داد!



موضوع : رؤياها

نوشته شده در تاريخ 13:09 | جمعه 15 فروردين 1393 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

به همين سادگي از دو و نيم سالگي هم گذشتم و در همين نزديكي سه سالگي رو دارم ميبينم!

اين ماه يه سفر رفتيم كه گفتم بهتون.

پرونده پوشك كه ديگه بسته شد و كل فرشهاي خونه را هم داديم قاليشويي كه از اين به بعد يه زندگي جديدي! رو شروع كنيم.

شيرين كاريها و شيرين زبونيهاي من تمومي نداره و روز به روز متنوع تر ميشه.

فكر كنم دروغ گفتن رو ياد گرفته باشم! مثلا هر وقت كاري كنم، ميگم ماماني يا بابايي گفته بود!!

انصافا هم خيلي جاها خوب جواب ميده!

رانندگي با ماشين اسباب بازي خودم رو خوب ياد گرفتم و ميتونم فرمون بدم و تو خونه گشت و گذار كنم.

دو تا پازل دارم كه تا حدود زيادي ميتونم خودم به تنهايي بسازمشون.

خيلي به بازيهاي روي گوشي و تبلت معتاد شدم! البته بيشتر بازيها از نوع فكري يا آموزشي هستن!

جديدا به بابايي ميگم «داداش!» و خودم هم شدم «آبجي!»

چند تا جمله ساده انگليسي را هم ياد گرفتم، سوره «قل هو الله ...» را هم تقريبا بلدم و خيلي از شعرهاي كتابام رو هم بلدم!



موضوع : رؤياها

نوشته شده در تاريخ 21:42 | شنبه 5 بهمن 1392 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

دوستاي گلم من امروز دو و نيم ساله شدم، يعني واقعا ديگه بزرگ شدم! خانم شدم!

تقريبا همه كارهاي مهم رو ديگه ياد گرفتم و آخريش هم مساله پوشك بود كه كلا حل شد!

تو اين ماه براي اولين بار با ماماني چند ساعت رفتم به يكي از كلاسهاش! و خيلي هم بهم خوش گذشت و تازه آخرش هم

حاضر نبودم بيام بيرون از كلاس! چون خيلي چيز ياد دانشجوهايي كه داشتن نقشه ميكشيدن دادم!

يه روزم كه پرستارم حالش خوب نبود چندساعت تنهايي رفتم خونه عمو و خاله كه اونجاهم خيلي خوش گذشت و حاضر به برگشتن به خونه نبودم!

علاقه زيادي به پازل دارم و چندتا پازل حروف فارسي و انگليسي و تصوير دارم كه خيلي تو ساخت پازل مهارت پيدا كردم و

بعضي از حروف انگليسي و فارسي را هم بلدم.

جديدا به ياد گرفتن انگليسي خيلي علاقه نشون ميدم و احوال پرسي و گفتن اسمم رو ياد گرفتم.

يه روز تو اين ماه با خاله و عمو رفتيم سرعين و تو سرما و بارون چادر زديم و يه ناهار با اعمال شاقه ولي لذت بخش خورديم!

روز اربعين هم رفتيم خونه يكي از همكاراي بابايي كه نذري داشتن و آش ميپختن كه مراسم سنتي جالبي بود.

البته اونجا چندتا گربه ملوس خونگي داشتن كه خيلي اروم پشت پنجره منتظر غذا نشسته بودن.

موقع خداحافظي يكي از خاله ها به شوخي گفت به پيشي بگيم كلاه و پالتوشو بپوشه و همراه محيا بره خونشون!

حالا منم قضيه رو جدي گرفتم و تا كلي وقت با گريه و زاري گربه رو ميخواستم كه بالاخره از خستگي تو خونه خوابم برد و يادم رفت!

امروز انشالله راهي سفر به خونه پدربزرگها و مادر بزرگهاي عزيز و بقيه فاميل ميشيم تا بعد مدتها ببينيمشون.

اين روزها بابايي مشغله هاي زيادي تو دانشگاه داره و زيادي كارهاش يه وقتها حضورش تو خونه رو هم كم كرده.

كاشكي ميشد تو بعضي از كارها كمكش ميكرديم.



موضوع : رؤياها

نوشته شده در تاريخ 10:44 | چهارشنبه 4 دی 1392 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

ما اين روزها خيلي كم رنگيم! تقريبا شديم يه سايه روشن كه دليلش كاراي زيادي هست كه اين جند وقته برامون پيش اومده!

تو اين شلوغي كارها يك ماه ديگه هم طي شد و من بيست و هفت ماهه شدم.

اين ماه يه مقدار درگير اسباب كشي بوديم، يه مقدار هم روزها با ماماني ميرفتم مهد تا به محيطش آشناتر بشم كه براي شروع

كلاسها راحت تر دوري ماماني رو تحمل كنم.

حالا من كم كم دارم بزرگتر ميشم، خانوم تر ميشم، عزيز تر ميشم، شرين زبون تر ميشم!

خيلي اجتماعي تر شدم و روزها با ماماني يا بابايي كه دانشگاه ميريم با كارها و حرفهاي جالبم خيلي جلب توجه ميكنم!

البته ماماني و بابايي ميكن هرچي خدا تو حرف زدن بهم استعداد داده در بحث پوشك گيرون در اوج بي استعدادي ام!

اين روزهام خيلي به شيرين كاري و شيرين گفتاري ميگذره كه چندتا نمونه اش را مينويسم:

هر كتاب مصوري بدستم بياد براي عكساش از خودم شعر ميگم! البته بيشتر شعر طنز كار ميكنم! مثلا يه شعر جديدم اينه:

«پاييزه و پاييزه              برگ درخت ميريزه»

«كلاغاي رنگارنگ!            سفيد و زرد و قشنگ!!»

از اين جور شعرها زياد ميگم و كلي مايه خنده خانواده ميشم!

صبح ها كه بيدار ميشم اينقده صدا ميكنم: مامان جان! بابا جان! تا يكي بياد سراغم و نوازشم كنه!

جديدا يه چيزي كه ميخوام بپرسم حتما آخر سوالم از كلمه «يا نه؟!» استفاده ميكنم، مثلا ميگم «ماماني بيرون بريم يا نه؟»

يه چيز جالب اينكه ارتباط سن و سال افراد و اصطلاحات مورد استفاده را خيلي دقت ميكنم، مثلا:

يه روز كه تو دانشگاه يكي از همكاراي ماماني رو ديديم ماماني بهم گفت محيا به خاله سلام دادي؟

منم گفتم اين كه خاله نبود مامان بزرگ بود!!!!  كه اين ريز بيني من كلي مايه خنده شد!

اون صداهايي بود كه قبلا ميگفتم اس ام اس! حالا اسمشون شده بوق!! توضيح بيشتري نميشه داد ديگه!

هفته قبل هم رفتيم به ييلاقهاي گردنه حيران و روستاي خاله و عمو كه خيلي بهمون خوش گذشت.

اينم عكساش:

 

 

 

اين عكسم تو مه شديد عصرگاهي گرفتيم كه كيفيتش كم شد ولي خاطره با كيفيتي بود!



موضوع : رؤياها

نوشته شده در تاريخ 18:49 | پنجشنبه 4 مهر 1392 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

من امروز دوسال و يكماهه شدم و مهمترين نشونه اش هم اينكه براي سفر مشهدمون ديگه من بچه حساب نميشم و

خودم يه صندلي كامل و بليط كامل دارم!

و براي سفر نظر ميدم كه با چي بريم! مثلا با ماشين يا قطار. البته ميخواستيم با قطار بريم ولي نشد و احتمالا هوايي ميريم

شيرين زبونيهاي من اين ماه خيلي دلبرانه شده و ماماني و بابايي حسابي ذوق زده ميشن از حرفا و كارهام،

وقتي يه چيزي رو بخوام به طور هوشمندانه اي خودم رو لوس ميكنم و كلمات رو ميكشم!

در مورد لباس پوشيدن خودم و ماماني و بابايي حسابي نظر ميدم!

هفته قبل ماماني در حال بازكردن درب يه كنسرو براي من انگشتش به طور عميقي بريد كه چندتا بخيه خورد! و من كلي نگران شدم

و هي بهش دلداري ميدادم و ميگفتم: ماماني چيزي نشده!

ياد گرفتم بابايي رو شكنجه روحي بدم! اينجوري:

بابايي:‌محيا بابايي رو دوست داري؟

محيا: نه! ماماني رو دوست دارم! صدبارم بپرسه ميگم دوستش ندارم!

چيزاي جالبي كه ميگم:

چشماتو ببند يه لحظه!

اصلا مشكلي نيست!

خدا رحمم كنه!

چش و چار!

باورم نميشه!

استكوتي (Estekuti): اسكوتر



موضوع : رؤياها

نوشته شده در تاريخ 19:30 | جمعه 4 مرداد 1392 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

اولا ببخشيد كه ما اين روزا به دلايلي كم پيدا شديم و كم كار، بعدشم ميدونم كه به بزرگي خودتون مي بخشيد!

كم كم داره بوي دو سالگي مياد و من 22 ماهه شدم يعني 2 ماه ديگه به اين 22 ماه اضافه بشه، تمومه!

اين ماه هم منحني شلوغ كاريها و فعاليتهاي خرابكارانه من همچنان سير صعودي داشت و الان حسابي ماماني و بابايي رو

با كارهام حرص ميدم و كلي ميخندم! از ريخت و پاش خونه گرفته تا آزار و اذيت تو بيرون رفتن ها!

امروز براي اولين بار وقتي سويچ ماشين بابايي رو ماشين بود، ماشين رو با يك حركت روشن كردم!

فقط خدا بهمون رحم كرد و بابايي پيشم بود، اتفاق ناگواري نيفتاد!

وقتي تو ماشينم، يعني كلا شخم ميزنم، از تو دل و روده ماشين هرچي وسيله باشه ميريزم بيرون و پخش ميكنم كف ماشين!

اين ماه، ماه رفتن به مهد كودك بود، چند بار يكي دو ساعتي رفتم مهد، ولي چون مهد مورد علاقه من از خونه مون دوره

كسي همت نميكنه منو تا اونجا ببره دوباره برگردونه!

 الان هر وقت صداي اذان بشنوم ميگم، صداي الهم مياد، بريم الهم بخونيم!

روزي شونصد هزار بار از ماماني يا بابايي سوال میکنم این چیه؟ كجا ميري؟ چكار ميكني؟

و هر چيزي ازم بپرسن ميگم: نيمي دونم! (با لهجه اصفهاني!)

از ماه قبل بخاطر کفش پوشیدن پای چپ و راست رو یاد گرفتم ولی دست چپ و راست رو هنوز نمیشناسم!

تو اين ماه شعرهایی که بلد بودم رو روز به روز کاملتر و بهتر میخونم! به قصه هاي مي مي ني هم شديدا علاقمند شدم،

بخصوص داستان شريني و رفتن به مهد كودكش!

 

 

از بس ميگم برام قصه بخونيد، بابايي برام قصه مي مي ني و شريني رو به صورت فيلم ضبط كرده و تا ميگم قصه بخون،

فيلمشو برام ميذاره!

 

 

الان تقریبا زمان پی پی کردن رو تشخیص میدم و اطلاع میدم ولی هنوز دقیق نیست!

بیشتر وقتها پس و پیش میشه و اطلاع رساني بعد از اتمام پروژه انجام ميشه! و نمیشه بریم دستشویی!

تو این ماه بهترین سرگرمی من این شده که به بهانه پی پی مدتها تو دستشویی به در دیوار آب میریزم و بازی میکنم!

و همیشه هم عملیات پي پي در دستشويي با شكست همراه ميشه!

بعضی وقتها قبل پی پی یه صداهایی از خودم میشنوم که اولا فکر میکردم صدای اس ام اسه! و میگفتم اس ام اس کی بود؟!

ولی الان ارتباط منطقی اون صداها و زمان پی پی رو فهمیدم!! و از روی همینها اطلاع رسانی میکنم!

یه مقدار لجباز هم شدم و دوست دارم نظر خودم همیشه غالب باشه!

به کتاب خوندن علاقه دارم ولی هنوز تا چند صفحه اشو خوندم و موضوعش دستم اومد، بقیه اش رو پاره میکنم!

به دمپایی پوشیدن هم شدیدا علاقه پیدا کردم و همه جا باید دمپایی پام باشه!

البته حيطه كارهام خيلي بيشتر از اين چيزاست ولي ديگه حوصلتون سر ميره بيشتر بنويسم،

ممنون كه به من سر ميزنين، قول ميدم زود بيام ديدنتون.

 



موضوع : رؤياها

نوشته شده در تاريخ 0:15 | چهارشنبه 4 ارديبهشت 1392 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

بيست و يك ماهگي هم بسلامتي و ميمنت گذشت! البته يك كم مريضي هم توش بود!

اين ماه، ماه آماده شدن براي عيد و سفر بود،

اين ماه، ماه مريضي كشدار بابايي بود و يه كم كشدار من!

اين ماه، ماه شيرين زبوني و بلبل زبوني من بود و شاديهاي كوچيك خانوادگي ما!

و اين ماه، ماه به اوج رسيدن فعاليت خرابكارانه من و شخم زدن زواياي پيدا و پنهان خانه!

اين ماه من شروع به ياد گرفتن شعرهاي مختلف كردم و الان شعرهاي زيادي رو شكسته بسته ميخونم!

شعر ده بيس سي پونزده عمو پورنگ

شعر گنجشكك اشي مشي

شعر حسني نگو بلا بگو

شعر تو حوض خونه ما

و...

از موقع سفر جنوب بخاطر هواي خيلي خوب علاقه شديدي به قدم زدن پيدا كردم و دائم ميگفتم كفش بپوشيم، قدم بزنيم!

البته در اين قدم زدنها من بيشتر سواره بودم! يعني تو بغل ماماني يا بابايي!

هرجا هم اتوبوس توقف داشت حتما بايد قدم ميزديم!

ياد گرفتم وفتي صبح بيدار ميشم ميبينم بابايي خوابه،‌ميگم: پاشو تنبل! پاشو تنبل!

ماماني و بابايي قبل از عيد گفتن بهتره براي محيا يه مقدار پسته و بادوم بگيريم كه چشم و دلش سير شه،

تو مهمونيها باعث خجالتمون نشه! اما برعكس از وقتي من اون پسته و بادومها رو خوردمهرجا ميريم مهموني اول ميرم سراغ

پسته و بادومها و حسابي از خجالت اونا و صاحبخونه و ماماني و بابايي درميام!

جديدا به همه شخصيتهاي خانم كه ميبينم ميگم: ماماني،مثلا عكس يه خانم رو ديوار، تو كتاب يا مجله! عروسكاي مختلف و ...

از بعضي دختربچه ها خوشم مياد و از بعضيها هم خوشم نمياد! دليلش هم بركسي معلوم نيست!

جديدا ياد گرفتم اگه جلوي يه مغازه از چيزي خوشم بياد خيلي ريلكس اونو برميدارم و ميرم و ماماني و بابايي بايد برن پولشو حساب كنن!

ياد گرفتم وقتي يه كاري رو انجام ميدم ميگم: اينم از اين!

بعضي جمله هاي دو، سه يا چهار كلمه اي رو ميتونم بگم، مثلا:

منم ميخوام

بازم ميخوام

بيا عكس ببين

كفش بپوشيم، قدم بزنيم

و ...

وقتي ماماني و بابايي ازم تعريف و تمجيد كنن خيلي كيف ميكنم و حالتهاي خنده داري رو به خودم ميگيرم!

چايي و آب يا دوغ رو حتما بايد تو فنجون بخورم!

وقتي بيرون ميريم ديگه حاضر نيستم بيام سمت ماشين و برگرديم خونه!

جديدا بابايي كه ميخواد بره بيرون سفارش خريد بهش ميدم مثل بستني يا چيزاي مورد علاقه!



موضوع : رؤياها

نوشته شده در تاريخ 0:29 | 4 فروردين 1392 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

من امروز تو دفتر زندگي ام، يه بيست گنده گرفتم و بيست ماهه شدم!

روز بيستمين ماهگرد من كلا به خانه تكاني و آماده كردن خونه براي سال جديد گذشت.

البته به لطف حضور من تو خونه تقريبا هر روز خودم يه خونه تكوني حسابي انجام ميدم و همه چي رو زير و رو ميكنم!

اين ماه هم پر از اتفاق و پيشرفت و كارهاي جديد بود.

ديگه تقريبا تو خونه من مثل بلبل يا به قول ماماني و بابايي مثل يه طوطي حرف ميزنم و شيرين زبوني ميكنم!

شمردن تا 10 رو تقريبا كامل ميگم و يازده تا بيست رو قاطي پاطي چندتاشو ميگم، البته بيشتر اعدادي كه عموپورنگ

تو برنامه 1000 و 60 و 16 ميخونه رو بلدم!

 

 

به برنامه عمو پورنگ علاقه مند شدم و اسمشو يه جوري ميگم كه هنوز قابل نوشتن نيست!

برنامه‌هاي مل مل و جمعه به جمعه و از همه بيشتر دست دسي صداش مياد رو دوست دارم!

اسم برنامه هاي پلنگ صورتي و پت و مت رو هم ياد گرفتم و تا آهنگ شروعشون مياد اعلام ميكنم!

راستي به دليل علاقه زياد به پلنگ صورتي، ديروز با ماماني و بابايي رفتيم يه پلنگ صورتي هم خريديم، كه فعلا خيلي دوستش دارم!

 

 

تو اين چند روزه علاقه ام به عروسكهاي آدميزادي! بيشتر شده، قبلا حيوونا رو بيشتر دوست داشتم!

حالا همه عروسكام رو جمع ميكنم، براشون لباساي خودمو ميپوشونم، پوشكشون روعوض ميكنم، بهشون غذا ميدم،

باهاشون بازي ميكنم و براشون بالش و پتو ميذارم و ميخوابونمشون! البته در واقع من دستور ميدم و ماماني و بابايي

همه اين كارها رو انجام ميدن! يعني روزي شونصد بار بايد لباس و پوشكشون عوض بشه، لالا كنن و مم بخورن و...!

 

 

بيشتر لباساي نوزاديم هم فعلا تن عروسكا هستن! حالا نميدنم من اينقده كوچيك بودم يا اين عروسكا اينقده بزرگن!

 

 

چند تا شعر هم نصفه نيمه ميخونم، شعر گنجشكك اشي مشي، عمو پورنگ و...

در يه ابتكار تازه بابايي صندلي ماشينمو روي يكي از صندليهاي ميز غذاخوري جاسازي كرده و من بصورت كاملا مسلط

پشت ميز غذاخوري ميشينم و حسابي سفره تكوني ميكنم! مثل همون خونه تكوني!

 

 

خيلي از خواسته هام رو ميتونم به ماماني و بابايي بفهمونم، مثلا امروز براي اولين بار سر ميز صبحونه گفتم: «چايي ميخوام!»

 

 

البته در خوردن چايي و ساير نوشيدنيها عادت كردم كه تا مدتي نوشيدني رو تو دهنم نگه دارم و بعدا قورت بدم!

ماماني تو اين قضيه انگشت اتهام رو به سمت بابايي گرفته ولي خودمم از اين كار خيلي لذت ميبرم!!

 

 

علاقه زيادي به بيرون رفتن و گشت زني تو خيابون و مغازه‌ها دارم و دستور بيرون رفتن از خونه جمله زير هستش:

«مغازه، عروسك ببينيم! صورتي ببينيم! و...»

چند روز پيش ماماني ميخواست به صورت آزمايشي منو از «مم» محروم كنه با هوشياري من اين طرح شكست خورد!

يه بار با قطره استامينوفن و يه بار با چسب زخم! ميگم ماماني ههههه! اين كارها ديگه قديمي شده! و همه اينها رو خودم بلدم!

اين روزها سعي ميكنم يادبگيرم لباسهامو خودم بپوشم و تا حدودي هم پيشرفت كردم! يه چوب لباسي هم قد خودمم دارم!

 

 

خيلي دوست دارم لباسهاي تازه بپوشم و موهامو با كش ببندم و بعد به بابايي اينقده بگم عكس، عكس!

تا دوربين بياره و ازم چندتا عكس بگيره و بعدش بيايم سر لپ تاپ عكسا رو ببينيم و من براشون ذوق كنم!

يه وقتا هم با پوشيدن يه لباس جديد هوس ميكنم ناناي كنم كه اونم براي خودش داستانيه!

يه شخصيت خيالي هم پشت تلفن دارم كه باهاش خيلي صحبت ميكنم!

تو روزهاي امتحاناي ماماني و بابايي كه خيلي زنگ و اس ام اس با محتواي «التماس دعا» ميومد! باهر صداي تلفن من ميگفتم: «كي بود؟»

بابايي هم ميگفت: «بيخودي بود!» حالا ديگه هر صدايي از موبايل بابايي مياد ميگم: «اس ام اس، بيخودي!»

البته تلفن خونه هم به اسم مامان بزرگ شناخته ميشه و هر وقت زنگ بزنه ميگم مامان بزرگ!

اين روزها با شروع كلاسها، زمزمه هاي مبني بر مهد كودك ميشنوم و يه پرونده هم براي ثبت نامم آماده كردن!

البته چندبار تلاش كردم كه پرونده رو نابود كنم ولي موفق نشدم! حالا فردا شايد با پرونده ام يه مهد كودك ثبت نام كنم!

و اما امروز سورپرايز من براي ماماني و بابايي اين بود:

عصر كه ميخواستم بابايي رو ببرم بازي و نميومد بهش گفتم: «عزيزم بيا!!!» بابايي كه ديگه نزديك بود از شدت

غش و ضعف!  يه بلايي سر خودش بياره، كتاب و درس رو انداخت يه طرف و تا كلي وقت رفتيم بازي!

حالا از عصر ديگه كلي به ماماني و بابايي گفتم: «عزيزم!» و حسابي ازشون كارهاي مختلف كشيدم!

ببخشيد كه طولاني شد، ايشالله هميشه سلامت و شاد باشيد و روزهاي مونده تا سال جديد رو با خاطره هاي خوب بگذرونيد.



موضوع : رؤياها

نوشته شده در تاريخ 20:47 | جمعه 4 اسفند 1391 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

ما هنوز داريم با بيماري كلنجار ميريم و ببخشيد كه نتونستيم بيايم بهتون سربزنيم، گفتيم شايد واگير كنيد!

دوستي يعني همين ديگه! آخه اگه بيايم يه نظر بذاريم و شما اونو تاييد كرديد و سرما خورديد، ما خودمونو مسوول مي‌دونيم!

تو همين بل بشوي مسافرت و سرماخوردگي، نوزده ماهگي هم تموم شد.

اين ماه هم خيلي كارهاي جديد و حرفهاي جديدتر ياد گرفتم. دايره لغاتم اينقده وسيع شده كه ديگه حساب كلمه هايي كه

ميگم از دست ماماني و بابايي در رفته.

تو اين مسافرت ديگه تقريبا با همه فاميل روابط حسنه اي برقرار كردم و ديگه از غريبي كردن خبري نبود.

مثلا با بابابزرگهام خيلي دوست شدم و حتي بابابزرگ اراكي را با خودمون چند روز اورديم خونه!

و از روزي هم كه رفته چندبار سراغشو گرفتم!

حالا هر كي رو بخوام صدا كنم اينقده ميگم بيا بيا بيا، وقتي هم بياد اينقده ميگم بشين بشين بشين تا طرف كلا از كار خودش بيخيال ميشه!

وقتي جلوي مغازه‌هاي لباس فروشي ميريم، ياد گرفتم به هر لباسي با يه لحن خنده داري ميگم «قشنگ»! «قرمز»!

جمع كردن سفره و بردن وسايل تو آشپزخونه شده مهمترين وظيفه اين روزهاي من تو خونه!

 بجز كلمه هاي زيادي كه ميتونم درست بگم بعضي كلمه هايي كه حرفهاي پ ش س ژ دارن رو خيلي خنده دار ميگم!

مثلا آبابونه (آشپزخونه) و غ غم (شلغم)! و ...

با لحن خيلي شيريني هر كي از در بياد تو ميگم «دلام» (سلام)!

هركي ازم بپرسه چطوري؟ ميگم «ووبم» (خوبم)!

هرچي بهم بدن يا ازم بگيرن من ميگم «ممنون»! يا جديدا ميگم «مرسي»!

تو مكالمه هاي تلفني خيلي پيشرفت كردم!

جديدا كلمه هاي چند بخشي و بعضي جمله هاي دو كلمه اي رو ميگم!

مثلا با اومدن صداي زنگ خونه، موبايل، تلفن يا صداي اس ام اس زود ميگم «كي بود؟»

وقتي ماماني يا بابايي جايي برن ميگم «الان مياد»!

وقتي به كسي ميگم بيا، تا مياد پيشم ميگم «اومدي؟»!

وقتي يه برنامه تلويزيون تموم ميشه ميگم «تموم شد»!

فعل هاي اول شخص و دوم شخص و سوم شخص رو براي بعضي فعلها ميگم كه باعث حيرت ماماني و بابايي ميشه!

مثل اومدم، اومدي يا اومد!

از 54 كارت بن بن بن بيشتر از 30 تا رو ميشناسم و با علاقه زيادي ميخوام بيشتر ياد بگيرم!

به طور شگفت انگيزي شلوغ كار شدم و خرابكاريهاي زيادي رو تو خونه به ثبت رسوندم كه آخرين مواردش پاره

كردن چندتا از برگه هاي امتحان بابايي بوده كه حسابي از اين كار حرصش درومد!

ماماني و بابايي شونصد تا برگه امتحاني دارن كه از دست من نميدونن چجوي بايد صحيح كنن!

بهرحال اين روزها من دارم حسابي تو خونه فرمانروايي ميكنم و هركاري دلم بخواد ميكنم و كسي هم جلودارم نيست.

فقط اين مريضي دست از سرمون برداره ايشالله فعالتر هم ميشم!

اينم دو سه تا از آخرين عكساي اين ماه! از بس هوا سرده دلمون گرفت گفتيم با تريپ تابستوني عكس بگيريم!

 

 



موضوع : رؤياها

نوشته شده در تاريخ 17:12 | چهارشنبه 4 بهمن 1391 توسط محیا کوچولو
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد
معرفي محيا كوچولو

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

موضوعات

دوستاي گل محيا

آمار وبلاگ










0.12774920463562