فرشته اي بنام محیا
فرشته اي بنام محیا
محیا یعنی زندگی و زندگی یعنی انتظار

گشت و گذار و خميربازي در پارك محله و جنگلهاي اندبيل

ضيافت افطاري و كمكهاي من

عروسي عمو وحيد و زن عمو فرشته در خرداد ماه

خواب ناز بعد از بازي چند ساعته در پارك

 

 

من و ال آي دوست جديدم در الماس شرق

 

 

من و ال آي دوست جديدم در لابي هتل روز قدس

بازم بچه ها . همسفران در لابي هتل

 

هنرنمايي و عكاسي خودم!

داريم با بابايي هلي كوپتر به هم نشون ميديم!

 

من و پينوكيو در پارك ملت مشهد!

موقع افطار

 

بازم عكاسي من از ماماني و بابايي

با دوستان در پروماي مشهد

بازم لابي هتل

 

فرودگاه مشهد با همسفران در بازگشت



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 20:10 | سه شنبه 7 مرداد 1393 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

اول عید سعید فطر رو به همه دوستای گلم تبریک میگم!

این ماه، ماه روزه داری بود و البته زیارت!

من که چهارمین سال زندگی رو شروع کردم، کم کم با مفهوم روزه گرفتن آشنا شدم، یعنی میدونم هرکسی روزه باشه تا هوا روشنه

نباید چیزی بخوره!

روزه های این ماه یه کم سخت بود ولی با سفر مشهدی که رفتیم، شیرینی سفر سختی روزه ها رو کمتر کرد.

تو ده روزی که مشهد بودیم خیلی با بچه هایی که همسفرمون بودن بازی و شادی کردم.

خیلی هم تو جلسه ها و کلاسهای مامانی و بابایی حضور فعال داشتم.

چندبار هم رفتیم حرم و زیارت و احیای شبهای قدر.

شهربازی و جاهای تفریحی و خرید هم که جایگاه مهمی در این چند روز داشتن!

روز شنبه هم برگشتیم خونه و زندگی کوچولوی سه نفره مون رو به امید سفری دوباره شروع کردیم.

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 14:19 | شنبه 4 مرداد 1393 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

من رسما و قانونا سه ساله شدم!

محیا کوچولوی سه ساله که دیگه هرجا به نفعم باشه میگم بزرگ شدم و هرجا به ضررم باشه میگم من که هنوز کوچیکم!

چون امسال برای تولدم پیش خانواده های فامیل نبودیم، یه تولد خیلی خودمونی گرفتیم ولی ایشالله در اولین سفر پیش فامیل جبران میکنیم!

شاخص ترین ویژگی این روزهام اینه که به بهانه های مختلف گریه و زاری راه میندازم! و حسابی میرم رو اعصاب مامانی و بابایی!

اما اگه حال و اوضاع اخلاقم خوب باشه طبع شوخ و بذله گویی هم دارم که حسابی خانواده رو شاد و مشعوف میکنم!

چندتا از شیرین زبونیهای اخیرم رو اینجا مینویسم:

خطاب به مامانی موقع بیرون رفتن: كفشامو بپوشون من دستم بنده!

از گرما قلبم پيچيد تو حلقم!

خطاب به بابایی موقع رانندگی: يه جایي پارك ممنوع پارك كن بريم گشت و گذار!

ضمنا متناسب با اتفاقات کار مامانی و بابایی کلمه های زیر رو زیاد استفاده میکنم:

عذاب وجدان، مدیر گروه، جلسه، بخشنامه، گزينه، آخرين حكم و...!

خیلی هم سوال میپرسم! در مورد همه چی اینقده مامانی و بابایی رو سوال پیچ میکنم که خسته میشن، مثلا:

كافيه يكي توي خيابون توجهم رو جلب كنه: اين كيه؟ باباش كجاست؟ مامانش كجاست؟ الان كجا ميره ميخاد چكار كنه؟ ..... و ديگه ول كن نيستم!

این روزها مامانی و بابایی با زبون روزه رو حسابی با کارهام و سوال هام سرکار میذارم تا سختی روزه گرفتن کمتر به چشمشون بیاد!

دعا میکنم نماز و روزه همه دوستای گلم هم قبول باشه.

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:14 | چهارشنبه 4 تير 1393 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

این هفته ما برای عروسی عمو وحید و زن عمو فرشته رفته بودیم اراک و من برای اولین بار حضور در یه مراسم عروسی رو تجربه کردم!

از دوندگیهای بابایی برای مراسم عروسی و مقدماتش تا کمکهای من و مامانی تا برگزاری مراسم همش برای من تازگی داشت و حسابی خودمو

قاطی برنامه ها کرده بودم! تو مراسمها با خیلی از اعضای فامیل که آشنا نبودم آشنا شدم و شخصیت مانی -پسرعمه کوچولوی بابایی- بسیار در این روزها برام پررنگ شده بود!

گرچه بین عقد تا عروسی بیش از دو سال فاصله افتاده بود ولی بالاخره مراسم انجام شد و این دو نوگل نوشکفته رفتن سر خونه و زندگی شون!

بعد از مراسم و رسم و رسومات پیچیده و مفصلی که هر پهلوانی رو به زانو درمیاره! ما رفتیم اصفهان به دیدن فامیل مادری و بابایی هم

تنهایی و مظلومانه برگشت سرکارش تا چند بعد بیاد دنبالمون!

انشالله عکسهای جدید رو آماده میکنم و برای یادگاری تو وبلاگ میذارم.

 



موضوع : تجربه هاي اين دنيا

نوشته شده در تاريخ 22:13 | سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

ما هستيم و كمرنگتر از گذشته هم شديم.

آخرين ماه دو سالگي شروع شده و كمتر از يك ماه با سه سالگي فاصله دارم.

اين روزها اينقدر در كارها و مهارتهاي زندگي كوچولوي خودم پيشرفت دارم كه تقريبا ميشه گفت از كودكي دارم درميام!

آخر هفته هاي بهاري رو تقريبا در دل طبيعت جنگل و دريا مي گذرونيم از زيباييهاي طبيعت لذت ميبريم با دوستا و همكاراي بابايي و ماماني!

آستارا، گردنه حيران، جنگل گيلده، اسالم و... اين روزها خيلي خوب و ديدني هستن، شما هم كاشكي بيايد.

شيرين زباني ها و چرب زبانيها و حاضرجوابيهاي من اين روزها ماماني و بابايي و همكاراي دانشگاه رو خيلي سورپرايز ميكنه!

چند تا از نمونه هاي حاضرجوابيهاي من:

ماماني: محيا بيا بريم حموم،‌ محيا: نه الان وقتشو ندارم!

ماماني: به بابا بگو لطفا اب بده، محيا:نه الان حوصلم نمياد!

موقع ديدن ماشين عروس: مامان كي عروس ميشي؟

در مورد اينكه الان بابا كجاست و چكار ميكنه: بابا الان يا مرده يا خوابه!

موقع صحبت كردن با پسربچه اي كه تركي صحبت ميكرد: چي مي گي؟ حرف بزن!

موقع ديدن مامان بعد از دو روز دوري: ماماني: دلت براي مامان تنگ شده بود؟ محيا : نه من فقط به خودم فكر ميكردم!

ضمنا به زبانهاي انگليسي و تركي هم به روش خودم خيلي جالب حرف ميزنم!

چندتا از عكساي اين ماه:

 

 

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:01 | 4 خرداد 1393 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

 خوبین ایشالله؟

من این روزها دارم احساس بزرگ بودن و بزرگ شدن میکنم، البته هرجا به نفعم باشه میشم جزو آدم بزرگا!

و هرجا به ضررم باشه میگم من هنوز کوچولوام! و داستانهایی داریم.

آخر هفته ها دو سه بار رفتیم جنگلهای حیران و مهمون خاله و عمو بودیم! جاتون خالی دیروز هم رفتیم.

اونجا از دیدن طبیعت و آدمهای مختلف خیلی لذت میبرم و بهم خوش میگذره!

شدیدا به مهمونی رفتن علاقه دارم ولی خیلی جور نمیشه!

هفته ای دو روز با پرستارم و نی نی کوچولوش هستم که یه کم نق نقو هستش!

بعضی روزها با بابایی دانشگاه و ورزش میرم و خودم هم یه کم لجباز و نق نقو شدم!

مهارتهای شعری و گفتاری من روز به روز بیشتر میشن و البته شیرینکاریها!

مثل بحث با مامانی سر اينكه بابايي همسر هر دو تايي مونه!

یا بحث سر نحوه دستشویی رفتن!

دعوا سر کار با کامپیوتر و تبلت و گوشی و...!

 

اینجا هم آلاچیق (یا همون لمه) عمو و خاله تو جنگله و مراسم راه اندازی بخاری سنتی هیزمی شون که

با کمک هم روشنش کردیم و اون روز سرد و بارونی بهار با مهمونای خارجی شون خاطره شد برامون!



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 21:50 | شنبه 6 ارديبهشت 1393 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

ما رفتيم سفر نوروزي و برگشتيم!

سفري كه براي من تجربه سومين نوروز بود و سي و سومين ماه زندگي!

جاي شما در اين سفر سبز بود مثل سبزه هاي عيد!

سفر هفت سين ما قبل عيد چيده شد و عيد نشده جمع شد! بخاطر سفر، ماهي ها رو داديم به همسايه مون و سبزه مون رو...

 

 

امسال من اتفاقات و مراسمهاي عيد رو خيلي بهتر درك ميكردم و لذت ميبردم! البته دائم به هفت سين ناخنك ميزدم!

 

 

علاقه ذاتي من مثل همه بچه ها به فوت كردن هر نوع شمعي حتي شمع سفره هفت سين!

 

 

بهتون نگفته بودم كه من صاحب هفت تا كبك زيبا شدم و تو پاركينگ خونه براشون يه جاي مناسب درست كرديم كه زندگي كنن!

سبزه عيدمون هم هديه شد به كبكها كه سبزي غذاشون بشه!

البته معمولا اين كبكهاي زيبا در طبيعت شكار ميشن ولي ما براي حفاظت ازشون نگهداري ميكنيم!

 

من و سبحان و آجي سپيده و سارينا كه همبازيهاي خوبي شده بوديم!

 

 

 

 

اصفهان ميدان زيبا تازه بازسازي شده امام علي (ع)

 

ميدان امام و خيل مسافران و گردشگران  نوروزي و تماشاي قطار تفريحي!

 

 

سيزده بدر سبز و باراني و پناه بردن ما به اتاقي قديمي و متروكه در باغ بابابزرگ

كه حال و هوايي خاص به سيزده بدر امسال داد اين بارون و اين سرپناه نوستالژيك!!

و صد البته بارون اون روز خيلي از مردم رو از طبيعت فراري داد!



موضوع : رؤياها

نوشته شده در تاريخ 13:09 | جمعه 15 فروردين 1393 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

سومین بهار زندگی من نزدیک است و سومین بهار خانواده کوچک سه نفره ما!

امسال شکر خدا سال خوبی بود برای ما، البته کمی هم سخت که بخاطر کارهای بابایی شد!

امسال من خیلی تجربه های خوبی کسب کردم و با همین تجربه ها واقعا یه خانم کوچولوی بزرگ شدم!

امیدوارم سال جدید برای ما شما و همه دوستای گل و مهربون و همه نی نی های ناز مبارک باشه!