فرشته اي بنام محیا
فرشته اي بنام محیا
محیا یعنی زندگی و زندگی یعنی انتظار

سلام به همه!

من رسما و قانونا سه ساله شدم!

محیا کوچولوی سه ساله که دیگه هرجا به نفعم باشه میگم بزرگ شدم و هرجا به ضررم باشه میگم من که هنوز کوچیکم!

چون امسال برای تولدم پیش خانواده های فامیل نبودیم، یه تولد خیلی خودمونی گرفتیم ولی ایشالله در اولین سفر پیش فامیل جبران میکنیم!

شاخص ترین ویژگی این روزهام اینه که به بهانه های مختلف گریه و زاری راه میندازم! و حسابی میرم رو اعصاب مامانی و بابایی!

اما اگه حال و اوضاع اخلاقم خوب باشه طبع شوخ و بذله گویی هم دارم که حسابی خانواده رو شاد و مشعوف میکنم!

چندتا از شیرین زبونیهای اخیرم رو اینجا مینویسم:

خطاب به مامانی موقع بیرون رفتن: كفشامو بپوشون من دستم بنده!

از گرما قلبم پيچيد تو حلقم!

خطاب به بابایی موقع رانندگی: يه جایي پارك ممنوع پارك كن بريم گشت و گذار!

ضمنا متناسب با اتفاقات کار مامانی و بابایی کلمه های زیر رو زیاد استفاده میکنم:

عذاب وجدان، مدیر گروه، جلسه، بخشنامه، گزينه، آخرين حكم و...!

خیلی هم سوال میپرسم! در مورد همه چی اینقده مامانی و بابایی رو سوال پیچ میکنم که خسته میشن، مثلا:

كافيه يكي توي خيابون توجهم رو جلب كنه: اين كيه؟ باباش كجاست؟ مامانش كجاست؟ الان كجا ميره ميخاد چكار كنه؟ ..... و ديگه ول كن نيستم!

این روزها مامانی و بابایی با زبون روزه رو حسابی با کارهام و سوال هام سرکار میذارم تا سختی روزه گرفتن کمتر به چشمشون بیاد!

دعا میکنم نماز و روزه همه دوستای گلم هم قبول باشه.

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:14 | چهارشنبه 4 تير 1393 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

این هفته ما برای عروسی عمو وحید و زن عمو فرشته رفته بودیم اراک و من برای اولین بار حضور در یه مراسم عروسی رو تجربه کردم!

از دوندگیهای بابایی برای مراسم عروسی و مقدماتش تا کمکهای من و مامانی تا برگزاری مراسم همش برای من تازگی داشت و حسابی خودمو

قاطی برنامه ها کرده بودم! تو مراسمها با خیلی از اعضای فامیل که آشنا نبودم آشنا شدم و شخصیت مانی -پسرعمه کوچولوی بابایی- بسیار در این روزها برام پررنگ شده بود!

گرچه بین عقد تا عروسی بیش از دو سال فاصله افتاده بود ولی بالاخره مراسم انجام شد و این دو نوگل نوشکفته رفتن سر خونه و زندگی شون!

بعد از مراسم و رسم و رسومات پیچیده و مفصلی که هر پهلوانی رو به زانو درمیاره! ما رفتیم اصفهان به دیدن فامیل مادری و بابایی هم

تنهایی و مظلومانه برگشت سرکارش تا چند بعد بیاد دنبالمون!

انشالله عکسهای جدید رو آماده میکنم و برای یادگاری تو وبلاگ میذارم.

 



موضوع : تجربه هاي اين دنيا

نوشته شده در تاريخ 22:13 | سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

ما هستيم و كمرنگتر از گذشته هم شديم.

آخرين ماه دو سالگي شروع شده و كمتر از يك ماه با سه سالگي فاصله دارم.

اين روزها اينقدر در كارها و مهارتهاي زندگي كوچولوي خودم پيشرفت دارم كه تقريبا ميشه گفت از كودكي دارم درميام!

آخر هفته هاي بهاري رو تقريبا در دل طبيعت جنگل و دريا مي گذرونيم از زيباييهاي طبيعت لذت ميبريم با دوستا و همكاراي بابايي و ماماني!

آستارا، گردنه حيران، جنگل گيلده، اسالم و... اين روزها خيلي خوب و ديدني هستن، شما هم كاشكي بيايد.

شيرين زباني ها و چرب زبانيها و حاضرجوابيهاي من اين روزها ماماني و بابايي و همكاراي دانشگاه رو خيلي سورپرايز ميكنه!

چند تا از نمونه هاي حاضرجوابيهاي من:

ماماني: محيا بيا بريم حموم،‌ محيا: نه الان وقتشو ندارم!

ماماني: به بابا بگو لطفا اب بده، محيا:نه الان حوصلم نمياد!

موقع ديدن ماشين عروس: مامان كي عروس ميشي؟

در مورد اينكه الان بابا كجاست و چكار ميكنه: بابا الان يا مرده يا خوابه!

موقع صحبت كردن با پسربچه اي كه تركي صحبت ميكرد: چي مي گي؟ حرف بزن!

موقع ديدن مامان بعد از دو روز دوري: ماماني: دلت براي مامان تنگ شده بود؟ محيا : نه من فقط به خودم فكر ميكردم!

ضمنا به زبانهاي انگليسي و تركي هم به روش خودم خيلي جالب حرف ميزنم!

چندتا از عكساي اين ماه:

 

 

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:01 | 4 خرداد 1393 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

 خوبین ایشالله؟

من این روزها دارم احساس بزرگ بودن و بزرگ شدن میکنم، البته هرجا به نفعم باشه میشم جزو آدم بزرگا!

و هرجا به ضررم باشه میگم من هنوز کوچولوام! و داستانهایی داریم.

آخر هفته ها دو سه بار رفتیم جنگلهای حیران و مهمون خاله و عمو بودیم! جاتون خالی دیروز هم رفتیم.

اونجا از دیدن طبیعت و آدمهای مختلف خیلی لذت میبرم و بهم خوش میگذره!

شدیدا به مهمونی رفتن علاقه دارم ولی خیلی جور نمیشه!

هفته ای دو روز با پرستارم و نی نی کوچولوش هستم که یه کم نق نقو هستش!

بعضی روزها با بابایی دانشگاه و ورزش میرم و خودم هم یه کم لجباز و نق نقو شدم!

مهارتهای شعری و گفتاری من روز به روز بیشتر میشن و البته شیرینکاریها!

مثل بحث با مامانی سر اينكه بابايي همسر هر دو تايي مونه!

یا بحث سر نحوه دستشویی رفتن!

دعوا سر کار با کامپیوتر و تبلت و گوشی و...!

 

اینجا هم آلاچیق (یا همون لمه) عمو و خاله تو جنگله و مراسم راه اندازی بخاری سنتی هیزمی شون که

با کمک هم روشنش کردیم و اون روز سرد و بارونی بهار با مهمونای خارجی شون خاطره شد برامون!



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 21:50 | شنبه 6 ارديبهشت 1393 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

ما رفتيم سفر نوروزي و برگشتيم!

سفري كه براي من تجربه سومين نوروز بود و سي و سومين ماه زندگي!

جاي شما در اين سفر سبز بود مثل سبزه هاي عيد!

سفر هفت سين ما قبل عيد چيده شد و عيد نشده جمع شد! بخاطر سفر، ماهي ها رو داديم به همسايه مون و سبزه مون رو...

 

 

امسال من اتفاقات و مراسمهاي عيد رو خيلي بهتر درك ميكردم و لذت ميبردم! البته دائم به هفت سين ناخنك ميزدم!

 

 

علاقه ذاتي من مثل همه بچه ها به فوت كردن هر نوع شمعي حتي شمع سفره هفت سين!

 

 

بهتون نگفته بودم كه من صاحب هفت تا كبك زيبا شدم و تو پاركينگ خونه براشون يه جاي مناسب درست كرديم كه زندگي كنن!

سبزه عيدمون هم هديه شد به كبكها كه سبزي غذاشون بشه!

البته معمولا اين كبكهاي زيبا در طبيعت شكار ميشن ولي ما براي حفاظت ازشون نگهداري ميكنيم!

 

من و سبحان و آجي سپيده و سارينا كه همبازيهاي خوبي شده بوديم!

 

 

 

 

اصفهان ميدان زيبا تازه بازسازي شده امام علي (ع)

 

ميدان امام و خيل مسافران و گردشگران  نوروزي و تماشاي قطار تفريحي!

 

 

سيزده بدر سبز و باراني و پناه بردن ما به اتاقي قديمي و متروكه در باغ بابابزرگ

كه حال و هوايي خاص به سيزده بدر امسال داد اين بارون و اين سرپناه نوستالژيك!!

و صد البته بارون اون روز خيلي از مردم رو از طبيعت فراري داد!



موضوع : رؤياها

نوشته شده در تاريخ 13:09 | جمعه 15 فروردين 1393 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

سومین بهار زندگی من نزدیک است و سومین بهار خانواده کوچک سه نفره ما!

امسال شکر خدا سال خوبی بود برای ما، البته کمی هم سخت که بخاطر کارهای بابایی شد!

امسال من خیلی تجربه های خوبی کسب کردم و با همین تجربه ها واقعا یه خانم کوچولوی بزرگ شدم!

امیدوارم سال جدید برای ما شما و همه دوستای گل و مهربون و همه نی نی های ناز مبارک باشه!

 

امسال برای عید سه تا ماهی خوشگل خریدیم که یکشون دو شب پیش از تنگ پریده بود بیرون و تا صبح

در غربت و تنهایی مرده بود بیچاره!

برای همین شعر بالا رو برای ماهیای کوچولوی قرمز گذاشتم اینجا!



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:36 | چهارشنبه 28 اسفند 1392 توسط محیا کوچولو

  اواخر بهمن ماه يه سفر رفتيم نور و چالوس كه بهمون خيلي خوش گذشت

 

 

 

 

يه دوره مسابقه ورزشي هم تو دانشگاه بابايي بود كه ميرفتيم براي تشويق

و نهايتا تيم مون با ناداوري و حق خوري!! دوم شد!

 

براي يه همايش هم رفتيم كرج دانشكده محل تحصيل ماماني و بابايي

كه ياد ايامي بود براشون!

 

منم به عنوان كوچكترين شركت كننده همايش در مركز عكس هستم!!

 

و دانشجوي بابايي كه مقاله اش به عنوان مقاله برتر جايزه گرفت و لوح تقديرش تو دستشه و خيلي هم خوشحاله!

 

 

عكسايي از همين روزها!



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:22 | چهارشنبه 21 اسفند 1392 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

من قدم به قدم دارم ميرسم به سه سالگي!

اين روزها دوست دارم مستقل باشم، خودم بدون كمك كفش و لباس بپوشم و دربيارم، از پله ها بالا و پايين برم و...!

و البته روز به روز لجباز و زورگو تر هم ميشم و تسلط خودم رو به خوانواده بيشتر ميكنم!

جديدا يه نرم افزار آموزش انگليسي رو موبايل و تبلت نصب كرديم كه يه چيزايي دارم ياد ميگيرم و به شيوه خودم انگليسي هم حرف ميزنم!

تازگيها موفق به كشف بيني و محتويات با ارزش اون! شدم و هر وقت بيكار باشم از اين كار لذت  ميبرم!!

علاقه به نوشتن و نقاشي كشيدن و برنامه نقاشي نقاشي شبكه پويا دارم!

اصطلاحات خنده داري هم به كار ميبرم مثلا اگه بستني بخوام ميگم: هوس بستني افتاده به دلم!

يا به يه چيزايي ميگم: طحر و رنگ يا در مواقعي مگم: برعكس شدم! كه كسي منظورم رو نميفهمه!

تو اين ماه يه سفر شمال براي دفاعيه يكي از دانشجوهاي بابايي داشتيم و دو شب تو مهمانسراي چالوس بوديم كه عالي بود!

از مشكلات جديد سفر اينه كه بجز دسشتويي خونه حاضر نيستم به دستشويي ديگه اي برم! و با مكافاتي كارها انجام ميشه

و بعضا شيوه هاي جديد و خاصي ابداع ميكنيم!

جديدا در مورد مسائل جزئي عصبي ميشم، بخصوص براي انتخاب و ديدن برنامه هاي تلويزيون و...

شنبه هم كه ماماني ميخواست بره كلاس، پيش بابايي تو دانشگاه موندم كه خيلي روز شلوغي داشت و منم اون وسط همه چي

رو حسابي براش بهم ميريختم!

آخه اون روز يكي از همكاراي بابايي كه از دانشگاه منتقل شده، مسووليت كارهاش رو دادن بابايي و شنبه رفتيم از دفتر كارش تا خوابگاه دانشجوها

و وسايل ديگه رو تحويل گرفتيم!

هفته قبل پرستارم ني ني جديدش به دنيا اومد و تا چند روز نميتونه بياد پيشم و قعلا يه كم بلاتكليفيم!

عكساي اين چند وقت رو هم بزودي آپ ميكنم!



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:03 | 4 اسفند 1392 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

اين روزهاي من اينجوري ميگذرن!

 

 

 

 

 

 



موضوع : همه عكسهاي من

نوشته شده در تاريخ 0:10 | شنبه 19 بهمن 1392 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

به همين سادگي از دو و نيم سالگي هم گذشتم و در همين نزديكي سه سالگي رو دارم ميبينم!

اين ماه يه سفر رفتيم كه گفتم بهتون.

پرونده پوشك كه ديگه بسته شد و كل فرشهاي خونه را هم داديم قاليشويي كه از اين به بعد يه زندگي جديدي! رو شروع كنيم.

شيرين كاريها و شيرين زبونيهاي من تمومي نداره و روز به روز متنوع تر ميشه.

فكر كنم دروغ گفتن رو ياد گرفته باشم! مثلا هر وقت كاري كنم، ميگم ماماني يا بابايي گفته بود!!

انصافا هم خيلي جاها خوب جواب ميده!

رانندگي با ماشين اسباب بازي خودم رو خوب ياد گرفتم و ميتونم فرمون بدم و تو خونه گشت و گذار كنم.

دو تا پازل دارم كه تا حدود زيادي ميتونم خودم به تنهايي بسازمشون.

خيلي به بازيهاي روي گوشي و تبلت معتاد شدم! البته بيشتر بازيها از نوع فكري يا آموزشي هستن!

جديدا به بابايي ميگم «داداش!» و خودم هم شدم «آبجي!»

چند تا جمله ساده انگليسي را هم ياد گرفتم، سوره «قل هو الله ...» را هم تقريبا بلدم و خيلي از شعرهاي كتابام رو هم بلدم!



موضوع : رؤياها

نوشته شده در تاريخ 21:42 | شنبه 5 بهمن 1392 توسط محیا کوچولو
معرفي محيا كوچولو

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

موضوعات

دوستاي گل محيا

آمار وبلاگ