فرشته اي بنام محیا
فرشته اي بنام محیا
محیا یعنی زندگی و زندگی یعنی انتظار

سلام به همه!

اين روزهاي من اينجوري ميگذرن!

 

 

 

 

 

 



موضوع : همه عكسهاي من

نوشته شده در تاريخ 0:10 | شنبه 19 بهمن 1392 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

به همين سادگي از دو و نيم سالگي هم گذشتم و در همين نزديكي سه سالگي رو دارم ميبينم!

اين ماه يه سفر رفتيم كه گفتم بهتون.

پرونده پوشك كه ديگه بسته شد و كل فرشهاي خونه را هم داديم قاليشويي كه از اين به بعد يه زندگي جديدي! رو شروع كنيم.

شيرين كاريها و شيرين زبونيهاي من تمومي نداره و روز به روز متنوع تر ميشه.

فكر كنم دروغ گفتن رو ياد گرفته باشم! مثلا هر وقت كاري كنم، ميگم ماماني يا بابايي گفته بود!!

انصافا هم خيلي جاها خوب جواب ميده!

رانندگي با ماشين اسباب بازي خودم رو خوب ياد گرفتم و ميتونم فرمون بدم و تو خونه گشت و گذار كنم.

دو تا پازل دارم كه تا حدود زيادي ميتونم خودم به تنهايي بسازمشون.

خيلي به بازيهاي روي گوشي و تبلت معتاد شدم! البته بيشتر بازيها از نوع فكري يا آموزشي هستن!

جديدا به بابايي ميگم «داداش!» و خودم هم شدم «آبجي!»

چند تا جمله ساده انگليسي را هم ياد گرفتم، سوره «قل هو الله ...» را هم تقريبا بلدم و خيلي از شعرهاي كتابام رو هم بلدم!



موضوع : رؤياها

نوشته شده در تاريخ 21:42 | شنبه 5 بهمن 1392 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

فاصله پستهاي ما داره به ركورد يك ماه ميرسه ديگه!

هيچ وقت فكر نميكرديم اينقده فاصله بيفته بين پستهاي وبلاگ ولي شده ديگه!

بعد از نوشتن پست سي ماهگي يه مسافرت چند روزه رفتيم به اراك و اصفهان و به خانواده هاي پدري و مادري سرزديم!

تو اراك فهميديم عمو محمد با ماشين چپ كرده بوده ولي به ما خبرشو نداده بودن كه نگران نشيم، البته خداروشكر عمو آسيب

زيادي نديده بود ولي دوتا ماشين رو با عجله كاريش زده بود درب و داغون كرده بود! بهرحال خدا خيلي بهش رحم كرده بود.

تو اون چند روز به فاميلها سرزديم و به گلخونه بابابزرگ هم رفتيم كه خيلي خوب شده بود. تازه چندتا مرغ و خروس و ببعي هم داشتن.

از اتفاقاي مبارك اين سفر برقراري رابطه بسيار خوب من با عموها و بخصوص عمو وحيد بود كه حسابي با همه جور شده بودم.

تو اصفهان هم يه روز رفتيم گردش تو شهر و يه روزهم يه مهموني داديم و كلي از فاميلهاي ماماني رو به آش رشته مهمون كرديم.

كه تو اين مهموني هم به من خيلي خوش گذشت و با خيلي از بر و بچه هاي فاميل آشنا شدم.

برگشتني ماماني و بابايي سر يه چيز بيخودي كل راه رو در سكوت گذروندن! و بعدش دوباره همه چي درست شد!

 

گشت و گذار در ميدان تازه ساخته شده امام علي (ع) اصفهان



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:28 | جمعه 27 دی 1392 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

دوستاي گلم من امروز دو و نيم ساله شدم، يعني واقعا ديگه بزرگ شدم! خانم شدم!

تقريبا همه كارهاي مهم رو ديگه ياد گرفتم و آخريش هم مساله پوشك بود كه كلا حل شد!

تو اين ماه براي اولين بار با ماماني چند ساعت رفتم به يكي از كلاسهاش! و خيلي هم بهم خوش گذشت و تازه آخرش هم

حاضر نبودم بيام بيرون از كلاس! چون خيلي چيز ياد دانشجوهايي كه داشتن نقشه ميكشيدن دادم!

يه روزم كه پرستارم حالش خوب نبود چندساعت تنهايي رفتم خونه عمو و خاله كه اونجاهم خيلي خوش گذشت و حاضر به برگشتن به خونه نبودم!

علاقه زيادي به پازل دارم و چندتا پازل حروف فارسي و انگليسي و تصوير دارم كه خيلي تو ساخت پازل مهارت پيدا كردم و

بعضي از حروف انگليسي و فارسي را هم بلدم.

جديدا به ياد گرفتن انگليسي خيلي علاقه نشون ميدم و احوال پرسي و گفتن اسمم رو ياد گرفتم.

يه روز تو اين ماه با خاله و عمو رفتيم سرعين و تو سرما و بارون چادر زديم و يه ناهار با اعمال شاقه ولي لذت بخش خورديم!

روز اربعين هم رفتيم خونه يكي از همكاراي بابايي كه نذري داشتن و آش ميپختن كه مراسم سنتي جالبي بود.

البته اونجا چندتا گربه ملوس خونگي داشتن كه خيلي اروم پشت پنجره منتظر غذا نشسته بودن.

موقع خداحافظي يكي از خاله ها به شوخي گفت به پيشي بگيم كلاه و پالتوشو بپوشه و همراه محيا بره خونشون!

حالا منم قضيه رو جدي گرفتم و تا كلي وقت با گريه و زاري گربه رو ميخواستم كه بالاخره از خستگي تو خونه خوابم برد و يادم رفت!

امروز انشالله راهي سفر به خونه پدربزرگها و مادر بزرگهاي عزيز و بقيه فاميل ميشيم تا بعد مدتها ببينيمشون.

اين روزها بابايي مشغله هاي زيادي تو دانشگاه داره و زيادي كارهاش يه وقتها حضورش تو خونه رو هم كم كرده.

كاشكي ميشد تو بعضي از كارها كمكش ميكرديم.



موضوع : رؤياها

نوشته شده در تاريخ 10:44 | چهارشنبه 4 دی 1392 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

بالاخره ياد گرفتم! هوووووووووووووووووووووووووووورا!

در آخرين روزهاي پاييز و در آستانه دو و نيم سالگي بالاخره غول پوشك را شكست دادم و به موفقيتي عظيم دست پيدا كردم!

البته فعلا هنوز كنترل 100% ندارم رو برنامه ها، يعني قلق 50%  كار دستم اومده ولي 50% بقيه اش را دارم تمرين ميكنم!

ولي بهرحال اميدوار كننده است!

البته عصر امروز موقع بازي با بابايي دوباره مچ دستم از جا دررفت و با كلي گريه و زاري رفتيم پيش يه مامان بزرگ مهربون دستم رو درست كرد.

شب هم براي فراموش كردن قضيه دستم و براي موفقيت امروز يه جشن كوچولو گرفتيم و جاتون رو خالي كرديم.



موضوع : تجربه هاي اين دنيا

نوشته شده در تاريخ 22:58 | سه شنبه 26 آذر 1392 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

اينجا ما سه روز داشتيم ريزش برف رو تماشا ميكرديم!

اينجا زمستون زودتر از هرجاي ديگه داره از راه ميرسه! خيلي برف اومده.

اولين آدم برفيهاي زندگيم رو با ماماني و بابايي روز جمعه درست كرديم و من خيلي از اين كار لذت بردم!

اينجا شبها وقتي هوا خيلي سرد ميشه، بعضي از حيووناي بيچاره ميان تو خيابون دنبال غذا، مثل روباه يا خرگوش!

من اين روزها سخت ترين آموزش زندگيم رو دارم ميبينم و ديگه همه خسته شديم از اين آموزش تموم نشدني!

اميدوارم تا زمان نوشتن پست سي ماهگي ديگه آموزش اين يه مورد تموم شده باشه!

 

 

 

نماي آدم برفيها از پنجره خونه!



موضوع : همه عكسهاي من

نوشته شده در تاريخ 22:21 | شنبه 23 آذر 1392 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

فكر نكنيد ما خيلي بيمعرفتيم، ما فقط كمتر فرصت وبلاگ نويسي و وبلاگ گردي داريم.

من دارم به دو و نيم سالگي ميرسم.

اين ماه هم همه چيز رو به پيشرفته خداروشكر بجز اون چيز اصلي! فعلا در جاي جاي خونه شيرينكاريهاي من خودنمايي ميكنه!

و خانواده همچنان در تلاشي بيهوده براي آموزش من!

الان تقريبا حروف انگليسي رو بلدم و چند تا جمله براي معرفي خودم و احوال پرسي ساده رو دارم ياد ميگيرم.

چند وقته كه يه شخصيت خيالي درست كردم براي خودم كه بهش ميگم همسر!! مثلا يه وقتها بهش زنگ ميزنم و حرف ميزنيم!

تازه يه روز به ماماني ميگفتم زودباش بيا به همسرم سلام كن!!!

اصطلاحات مختلفي براي صدا كردن بابايي دارم: باباجون، محسن جان! حاج آقا! بابايي و يه دفعه هم تازه بهش گفتم

مرد گنده!!!! كه خيلي بدش اومد! بعضي وقتها بهش ميگم دخترم! و خيلي كلمه ها و اصطلاحات مختلف ديگه!

براي ماماني هم همينجوري اصطلاحات مختلف دارم!

يه وقتها با بابايي تو خوندن نماز همراهي ميكنم و يه وقتها به ماماني تو كارهاي خونه كمك ميكنم، يه وقتها هم خرابكاريهايي رو ثبت ميكنم!

اين روزها با چندتا بازي كه روي تبلت بابايي نصب كرده آشنا شدم كه خيلي بهشون دارم وابسته ميشم و بابايي از اين كارش خيلي

پيشمون شده ولي چه ميشه كرد كه تقصير خودشه!

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:10 | دوشنبه 4 آذر 1392 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

فكر نكنيد ما خيلي بيمعرفتيم، ما فقط كمتر فرصت وبلاگ نويسي و وبلاگ گردي داريم.

من دارم به دو و نيم سالگي ميرسم.

اين ماه هم همه چيز رو به پيشرفته خداروشكر بجز اون چيز اصلي! فعلا در جاي جاي خونه شيرينكاريهاي من خودنمايي ميكنه!

و خانواده همچنان در تلاشي بيهوده براي آموزش من!

الان تقريبا حروف انگليسي رو بلدم و چند تا جمله براي معرفي خودم و احوال پرسي ساده رو دارم ياد ميگيرم.

چند وقته كه يه شخصيت خيالي درست كردم براي خودم كه بهش ميگم همسر!! مثلا يه وقتها بهش زنگ ميزنم و حرف ميزنيم!

تازه يه روز به ماماني ميگفتم زودباش بيا به همسرم سلام كن!!!

اصطلاحات مختلفي براي صدا كردن بابايي دارم: باباجون، محسن جان! حاج آقا! بابايي و يه دفعه هم تازه بهش گفتم

مرد گنده!!!! كه خيلي بدش اومد! بعضي وقتها بهش ميگم دخترم! و خيلي كلمه ها و اصطلاحات مختلف ديگه!

براي ماماني هم همينجوري اصطلاحات مختلف دارم!

يه وقتها با بابايي تو خوندن نماز همراهي ميكنم و يه وقتها به ماماني تو كارهاي خونه كمك ميكنم، يه وقتها هم خرابكاريهايي رو ثبت ميكنم!

اين روزها با چندتا بازي كه روي تبلت بابايي نصب كرده آشنا شدم كه خيلي بهشون دارم وابسته ميشم و بابايي از اين كارش خيلي

پيشمون شده ولي چه ميشه كرد كه تقصير خودشه!

 

 

البته اين تبلت نيستا!! اينجا دارم سرچ ميكنم!!

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:10 | دوشنبه 4 آذر 1392 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

ضمن تسليت ايام محرم و آرزوي قبولي دعاها و عزاداريهاي دوستاي گلم و التماس دعا،

اين روزهاي محرم هر روز تو نمازخونه دانشگاه مراسم زيارت عاشورا برگزار ميشه كه ماهم شركت ميكنيم و من از اول

مراسم منتظر صبحانه ام و دائم از ماماني ميپرسم: «پس كي صبحونه ميارن؟» يا «پس كي ميريم سر سفره؟»

نميدونم از كجا ياد گرفتم كه وقتي عصباني ميشم و بخوام ماماني يا بابايي رو سرزنش كنم ميگم:

‍« اي بي خبر! » يه وقتايي هم ميگم: «اي بي خبر! چه خبر؟»

به فروشنده هاي خانم ميگم:‌ «خانم فروشي!»

عادت كردم سرشب خيلي زود ميخوابم و صبح خيلي زود مثلا ساعت شيش بيدار ميشم و يه سوژه اي پيدا ميكنم و سر و صدا

راه ميندازم تا همه بيدار شن! يا ميگم: «بيدار شيد خورشيد تو آسمونه!»

وسط روز هم اگه كسي بخواد بخوابه ميگم: «نميشه، الان خورشيد تو آسمونه!»

تازه بعضي وقتها اينقده زود بيدار ميشم كه هنوز خورشيدم تو آسمون نيست ولي من ول كن قضيه نيستم و تا همه رو بيدار نكنم كوتاه نميام!

تازگيها به حروف انگليسي هم آشنا شدم و هرچيزي كه شبيه نوشته هاي انگليسي باشه به صورت زير ميخونم:

« دبليو دبليو دبليو دات پويا تي وي دات آي آي »

به پيرمردها جديدا ميگم: «حاج آقا!»

هر وقت ماماني يا بابايي پشت كامپيوتر يا لپ تاپ باشن، ميگم:

«پاشيد ميخوام سرچ كنم!» يا «ميخوام مقاله بفرستم!» يا «ايميل بزنم!»

بعضي وقتها خواب هم ميبينم و تازه تو خواب حرف هم ميزنم!



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:56 | پنجشنبه 16 آبان 1392 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

من در حالي 28 ماهگي را تموم كردم كه روز به روز آپديت كردن وبلاگ به تاخير ميفته و كسي هم تو خونه پاسخگو نيست!

مدتهاست ماماني و بابايي به هم تعارف ميكنن كه يكي يه چيزي تو وبلاگ من بنويسه ولي ديگه به فكر افتادم كه

كم كم خودم شروع به نوشتن كنم!

اين ماه كارهامون بيشتر شده و نصفه هفته خونه هستيم و نصفه هفته هم با بابايي ميريم كه تنها نباشه!

تو اين ماه يه سفر كوچولو رفتيم شمال و شهر نور كه اولين داشجوي بابايي از پايان نامه اش دفاع كنه،

البته رفتنمون هم تو برف و بارون و سيلاب بود و چه رفتني بود! شمال هم هوا سرد بود و خيلي نچسبيد.

روزهايي كه با بابايي ميريم دانشگاه، خيلي خوش ميگذره و كلي به جاهاي مختلف دانشگاه سرميزنيم!

چندبارهم تنهايي و بدون ماماني با بابايي رفتم دانشگاه كه همكاراي بابايي حسابي ازم پذيرايي ميكنن و بهم خيلي خوش ميگذره!

دوبار هم رفتم خونه يكي از همكاراي بابايي كه اولش با گريه زاري بود ولي بعدا خيلي خوشم اومد ازشون و كلي با بچه هاشون بازي كردم!

دو روز اول هفته يه پرستار مهربون مياد خونه كه باهاش خيلي راحتم! و ديگه مهد نميرم.

گرچه شرين زبوني ها و شيرينكاريهاي مختلف من باعث شگفتي همه ميشه ولي بي استعدادي خاصي

كه در نگفتن دستشويي دارم، ديگه ماماني و بابايي رو از اين مساله نااميد كرده و

براي چندمين بار و به اميد آخرين بار رفتيم يه كارتن بزرگ پوشك خريديم!!

البته تو اين كارهم همه مراحل و فرآيندها رو به صورت تئوري مسلطم ها و كامل ميتونم توضيح بدم!

ولي نميدونم چرا دانسته هام رو نميتونم به صورت عملي استفاده كنم!

بهرحال اين ماه هم با اتفاقاتش گذشت و من ديگه دارم به دو و نيم سالگي نزديك ميشم.

تو پست بعدي چند تا شيرين زبوني هاي جالب و عكساي جديدم رو براتون ميذارم.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:14 | شنبه 4 آبان 1392 توسط محیا کوچولو
معرفي محيا كوچولو

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

موضوعات

دوستاي گل محيا

آمار وبلاگ