فرشته اي بنام محیا
فرشته اي بنام محیا
محیا یعنی زندگی و زندگی یعنی انتظار

سلام به همه

چند روزه بابايي هر وقت به وبلاگ من سر ميزنه، ميره تو فكر!

به وبلاگ خودشم كه سر ميزنه بيشتر ميره تو فكر!

هر چي ميگم بابايي چي شده؟ اگه مشكلي داري به من بگو، چيزي نميگه، اما خودم فهميدم چي شده!

بگم چي شده؟

آمار بازديد وبلاگ من خيلي بيشتر از وبلاگ باباييه!

خوب براش افت داره با اين سن و سال! دركش ميكنم.

ميگم بابايي به جاي اين فكرا، برو چند تا مطلب خوب بذار تو وبلاگت شايد كسي بهش سر بزنه!

اگر هم بلد نيستي مطلب خوب بنويسي، خجالت نكش، من كه غريبه نيستم،

بگو خودم برات مينويسم!

يه چيزي بگم ناراحت نميشيد؟

واقعا كه آدما تو اون دنيا هر چي بزرگتر ميشن، فكرشون تعطيل تر ميشه!

دعا ميكنم فكرتون زود تعطيل نشه.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 20:46 | سه شنبه 20 ارديبهشت 1390 توسط محیا کوچولو

سلام به همه بابا مامانا

امروز داشتم فكر ميكردم، آخه اين باباي من چه گناهي كرده كه فقط ميتونه از راه دور با من حرف بزنه،

يا از اون مهمتر من چه گناهي كردم كه نميتونم هرجا دلم خواست زندگي كنم؟ من كه گناهي نكردم، عجب حرفايي ميزنم

بالاخره شايد آدم چند روز هم هوس كنه كه تو دل باباش باشه، با اونم شوخي كنه، باهاش بازي كنه، سر به سرش بذاره و...

اينجا از اين فكرها زياد به ذهنم ميرسه، ايده هاي نو! شايد يه اختراع بنام خودم ثبت كردم كه بچه ها چند هفته از چهل هفته را با پدرشون باشن! خوب ميشه ها! نه؟

خدايا منو ببخش!

تقصير بابامه، از بس كه براي هر كار من ابراز احساسات ميكنه، منم دلم براش ميسوزه ديگه خوب!

براي من و بابام دعا كنيد.

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:28 | دوشنبه 19 ارديبهشت 1390 توسط محیا کوچولو

سلام به همه بخصوص به ماماني و بابايي

ديدم همه دارن بهتون تبريك ميگن، فكر كردم چي شده،

شما كه چند ساله باهم ازدواج كردين!

منم كه هنوز به دنيا نيومدم!

چيز مهم ديگه اي هم كه تو زندگي آدمها تو اون دنيا وجود نداره!

پس اين همه تبريك براي چيه؟

كلي فكر كردم تا يادم اومد، ماماني و بابايي و البته من هرروز ميريم سر كلاس،

اينها هم دانشجوها هستن كه دارن خودشونو براي ماماني و بابايي لوس ميكنن!

پس منم كه از همه عزيزترم خودمو لوس ميكنم و ميگم:

ماماني و بابايي عزيز روزتون مبارك!

براتون دعا ميكنم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:33 | چهارشنبه 14 ارديبهشت 1390 توسط محیا کوچولو

سلام به همه

چند روز قبل ماماني و بابايي از صبح ميگفتن قراره بريم بيرون، دوست داشتم بخوابم، بيرون يعني چي؟

بعدش يه جايي بوديم كه خيلي احساس خوبي داشتم،

صداهايي كه ميشندم، برام آشنا و آرام بخش بود، ياد قديمها افتادم،

صداي آب، پرنده ها، نسيمي ميان برگها و... همه برام آشنا بودن،

مثل بهشت،

چقدر خوش گذشت، ولي حيف كه زود گذشت،

اون قديمها زندگيم همش اينجوري بود، ولي از روزي كه گفتن بايد بيام تو دنياي شما، همش دردسر بوده تا امروز،

تو اين چند ماه فقط يه بار حس بهشت را احساس كردم.

چه دنياي خسته كننده اي داريد شما!

دعا ميكنم بهشت را بچشيد!



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:40 | دوشنبه 12 ارديبهشت 1390 توسط محیا کوچولو

سلام به همه

بعضي وقتها كه تو خونه با ماماني و بابايي دور هم نشستيم، يه صداهايي ميشنوم كه مال ماماني و بابايي نيست،

خيلي جدي حرف ميزنه، همش هم حرفهاي خشن ميزنه،

يه دفعه وسط حرفهاش ميگه مرور خبرها، خلاصه خبرها و اين حرفهاي بي سر و ته ...

من كه از اين حرفها چيزي نمي فهمم، ولي از بعضي صداهاش ميترسم،

اول يه صداهاي وحشتناكي ميشنوم بعدشم يه نفر ميگه يكي يه جا رو منفجر كرد، آدمها كشته شدن، يه جا بمب ريختن و ...

من نميدونم اينها كه ميگن چيه ولي از صداشون خوشم نمياد، دوست ندارم اين صداها تو گوشم باشه.

دوست دارم وقتي ميام اون دنيا از اين صداها نشنوم،

اگر ميشه به اون آدم جديه بگيد ديگه جلوي من و ماماني و بابايي از اين حرفها نزنه.

دعا هم يادتون نره! 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:18 | يکشنبه 11 ارديبهشت 1390 توسط محیا کوچولو

سلام به همه

ديشب رفته بودم تو خواب بابايي! كلي سر بسرش گذاشتم.

از بس اين بابايي ابراز احساسات ميكنه، گفتم بهش سر بزنم، ابراز احساستشو جبران كنم،

اينقده تو خوابش حركات مختلف براش انجام دادم كه بيچاره فكر ميكرد تو بيداريه! دوربينشو آورده بود ازم عكس بگيره بذاره تو وبلاگم! خلاصه كلي تا صبح به كارهاي بابايي خنديدم.

داره كم كم از دنياتون خوشم مياد! براي خنده جاي خوبيه!

حتما ديديد ما ني ني ها كه تازه ميايم اون دنيا، تو خواب و بيداري بيخودي ميخنديم و بقيه هم كلي ذوق ميكنن.

دليلشو بگم؟ خوب به شما و كارهاتون ميخنديم ديگه!

واقعا هم كارهاي آدم بزرگها خنده داره!

هر وقت مي خنديد براي منم دعا كنيد. 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:02 | جمعه 9 ارديبهشت 1390 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

امروز ميخواستم يه كم به قول شما خانه تكاني كنم و دور و برم را مرتب كنم، اما از هر طرف كه ميرفتم، همش به در و ديوار ميخوردم، مامان و بابا هم به جاي اينكه يه فكري برام بكنن، فكر ميكردن دارم براي اونها خودمو لوس ميكنم، همش قربون صدقه ام ميرفتن!

شما كه غريبه نيستين اينجا ديگه  واقعا داره برام كوچيك ميشه.

ديگه از اين خونه كوچولو داره دلم ميگيره.

فكر كردم كم كم دارم تو اين دنيا جزو قديمي ها ميشم. جزو پيش كسوتها

اوه! الان خدا ميدونه چقدر تازه وارد تو دنياي ما هستن كه هنوز چندتا سلول بيشتر نيستن، ما كه ديگه براي خودمون اينجا كلي برو بيا داريم و ديگه داريم آماده ميشيم براي اسباب كشي.

عجب دنيايي ما داريم، عجب دنيايي شما داريد!

دعا يادتون نره...

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 17:31 | پنجشنبه 8 ارديبهشت 1390 توسط محیا کوچولو

سلام به اون دنيايي ها!

يه وقت جسارت نكرده باشم. از نظر من همه شما تو اون دنياييد.

منم انشالله چند هفته ديگه از اين دنياي با صفاي خودم ميام اون دنيا پيش شما.

چه ميشه كرد، بالاخره بايد اومد.

هفته سي ام هم تموم شد و رفتم تو هفته سي و يكم.

واقعا عمر آدم چه زود ميگذره، همين چند روز پيش بود كه از اون بالا دستور اومد كه بايد بري تو اون دنيا، هر چي به خدا گفتم، ما را بي خيال شو همينجا پيش خودت داريم صفا ميكنيم.

گفت نه خانم، شما بايد بري اون دنيا يه مدت بگردي تا قدر اينجا را بيشتر بدوني...

بگذريم بحث را سياسي فلسفي نكنيم. انشالله بزودي خودم ميام و از نزديك همه چيزهايي كه پشت سرتون ميگن را ميبينم.

دعا يادتون نره!



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:23 | شنبه 3 ارديبهشت 1390 توسط محیا کوچولو

سلام به همه

امروز ظهر داشتم نماز ميخوندم. فكر كنم مامان هم داشت نماز ميخوند.

من همه حواسم به نمازم بود و براي خودم مشغول ركوع و سجود بودم.

اما مامانم تو نماز همش حواسش به من بود. هرچي ميگفتم مامان به جاي اينكه حركتهاي منو بشمري، به نماز خودت توجه كن!

اما مامان گوشش بدهكار نبود. آخر سر نه خودش يه نماز درست و حسابي خوند، نه گذاشت من بخونم!

عجب دنيايي داريد شما، آدم هنوز نيومده توش حواس پرتي ميگيره!

اگر نماز خوبي خونديد براي من و مامان دعا كنيد.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:08 | جمعه 2 ارديبهشت 1390 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

من همچنان دارم با چيزهاي جديدي از دنياي آدمها  آشنا ميشم.

اين روزها يه سرگرمي خوب پيدا كردم،

بهتون ميگم ولي پيش خودتون بمونه، روزها كه مامانم ميره سر كلاس، موقع درس دادن منم دوست دارم بهش كمك كنم و بچه هاي كلاس را ساكت كنم.

اما وقتي ميبينم كلاس شلوغ ميشه منم شروع ميكنم به شيطوني و مامان ديگه نميدونه منو بايد ساكت كنه يا كلاسو!

چقدر اذيت كردن مامان سر كلاس كيف داره!

يادتون نره براي من و مامانم دعا كنيد.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 21:47 | شنبه 27 فروردين 1390 توسط محیا کوچولو
معرفي محيا كوچولو

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

موضوعات

دوستاي گل محيا

آمار وبلاگ