فرشته اي بنام محیا
فرشته اي بنام محیا
محیا یعنی زندگی و زندگی یعنی انتظار

سلام به همه!

ما بازم برگشتيم! خدا رو شكر

اين چند وقته دسترسي به نت كم داشتيم و البته فرصت نشستن پاي نت هم كمتر!

حالا با پستهاي جامونده از اول سال تا امروز كم كاريها رو جبران و انشالله در اولين فرصت ميايم عيدي تون!



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 1:18 | يکشنبه 18 فروردين 1392 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

ما جمعه از سفر طولاني نوروزي برگشتيم خونه، جاتون خالي بود واقعا روزهاي خوب و لطيفي داشتيم تو سفر!

هفته اول عيد رو اراك بوديم و در كنار ديد و بازديدها، بعضي وقتها به گلخونه بابابزرگ ميرفتيم كه توش توت فرنگي كاشته بود!

من كه با ديدن توت فرنگي عقل از سرم ميپريد تو اين چند روز حسابي از توت فرنگيهاي عالي بابابزرگ خوردم و لذت بردم!

البته با اسمش هنوز مشكل دارم و بهش ميگم قولنگي!

اصولا من براي هر پديده جديد كه اسمش رو ندونم سريع تو فرهنگستان خودم يه لغت ميسازم مثل همين قولنگي!

البه اين اسم هر روز هم ممكنه عوض بشه! و اسم جديدي تصويب بشه!

دعا ميكنم كه خدا به قولنگيهاي بابابزرگ حسابي بركت بده و هميشه براي من اونجا قولنگي باشه!

...

اما هفته دوم عيد رو رفتيم اصفهان، البته قبلش يه روز قم بوديم و زيارت و ديدن چندتا از دوستاي بابايي و ماماني

كه يه روز همكلاسي بودن و الان هركدوم با يكي دوتا بچه دارن كلنجار ميرن!

تو اصفهان هم حسابي رفتيم باغ و پارك و ديد و بازديد تا سيزده بدر!

تو باغ بابابزرگ هم چاقاله زردالو فراوون بود كه من اسم انگوري رو براش انتخاب كردم و دل سيري انگوري خوردم!

يه روز هم رفتيم اطراف بازار و ميدان امام اصفهان كه من از ديدن جمعيت و كالسكه ها و اسبها كلي ذوق زده شده بودم!

يه ماشين و يه هزار پا هم براي خودم خريدم كه عكساشون رو بزودي براتون ميذارم.

خلاصه عيد امسال هم با خاطره هاي خوبش تموم شد و ما از شنبه برگشتيم سر خونه و زندگي خودمون!



موضوع : عيدانه ها!

نوشته شده در تاريخ 1:16 | يکشنبه 18 فروردين 1392 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

بيست و يك ماهگي هم بسلامتي و ميمنت گذشت! البته يك كم مريضي هم توش بود!

اين ماه، ماه آماده شدن براي عيد و سفر بود،

اين ماه، ماه مريضي كشدار بابايي بود و يه كم كشدار من!

اين ماه، ماه شيرين زبوني و بلبل زبوني من بود و شاديهاي كوچيك خانوادگي ما!

و اين ماه، ماه به اوج رسيدن فعاليت خرابكارانه من و شخم زدن زواياي پيدا و پنهان خانه!

اين ماه من شروع به ياد گرفتن شعرهاي مختلف كردم و الان شعرهاي زيادي رو شكسته بسته ميخونم!

شعر ده بيس سي پونزده عمو پورنگ

شعر گنجشكك اشي مشي

شعر حسني نگو بلا بگو

شعر تو حوض خونه ما

و...

از موقع سفر جنوب بخاطر هواي خيلي خوب علاقه شديدي به قدم زدن پيدا كردم و دائم ميگفتم كفش بپوشيم، قدم بزنيم!

البته در اين قدم زدنها من بيشتر سواره بودم! يعني تو بغل ماماني يا بابايي!

هرجا هم اتوبوس توقف داشت حتما بايد قدم ميزديم!

ياد گرفتم وفتي صبح بيدار ميشم ميبينم بابايي خوابه،‌ميگم: پاشو تنبل! پاشو تنبل!

ماماني و بابايي قبل از عيد گفتن بهتره براي محيا يه مقدار پسته و بادوم بگيريم كه چشم و دلش سير شه،

تو مهمونيها باعث خجالتمون نشه! اما برعكس از وقتي من اون پسته و بادومها رو خوردمهرجا ميريم مهموني اول ميرم سراغ

پسته و بادومها و حسابي از خجالت اونا و صاحبخونه و ماماني و بابايي درميام!

جديدا به همه شخصيتهاي خانم كه ميبينم ميگم: ماماني،مثلا عكس يه خانم رو ديوار، تو كتاب يا مجله! عروسكاي مختلف و ...

از بعضي دختربچه ها خوشم مياد و از بعضيها هم خوشم نمياد! دليلش هم بركسي معلوم نيست!

جديدا ياد گرفتم اگه جلوي يه مغازه از چيزي خوشم بياد خيلي ريلكس اونو برميدارم و ميرم و ماماني و بابايي بايد برن پولشو حساب كنن!

ياد گرفتم وقتي يه كاري رو انجام ميدم ميگم: اينم از اين!

بعضي جمله هاي دو، سه يا چهار كلمه اي رو ميتونم بگم، مثلا:

منم ميخوام

بازم ميخوام

بيا عكس ببين

كفش بپوشيم، قدم بزنيم

و ...

وقتي ماماني و بابايي ازم تعريف و تمجيد كنن خيلي كيف ميكنم و حالتهاي خنده داري رو به خودم ميگيرم!

چايي و آب يا دوغ رو حتما بايد تو فنجون بخورم!

وقتي بيرون ميريم ديگه حاضر نيستم بيام سمت ماشين و برگرديم خونه!

جديدا بابايي كه ميخواد بره بيرون سفارش خريد بهش ميدم مثل بستني يا چيزاي مورد علاقه!



موضوع : رؤياها

نوشته شده در تاريخ 0:29 | 4 فروردين 1392 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

من و ماماني و بابايي به همراه يه گروه از همكاراشون چند روز آخر سال رو مهمون جنوب بوديم.

سفر خيلي خوبي بود، جاي همه دوستاي گلمون خالي بود اونجا.

ديدن آبادان، خرمشهر، اروند و مناطق مختلفي كه هر كدوم كلي داستان و خاطره براي خودشون داشتن خيلي جالب بود.

يه شب هم مهمون يه دوست قديمي و همكار فعلي ماماني و بابايي تو اهواز بوديم كه خيلي بهمون خوش گذشت،

البته اونا هم يه ني ني تقريبا هم سن من داشتن كه حسابي باهم خونه و پارك رو گذاشته بوديم روي سرمون!

تو اين سفر با يه دختر كوچولوي ناز به اسم حديث هم آشنا شدم كه حسابي باهم جور شديم و تا مدتها هر وقت يه دختر بچه

ناز و دوست داشتني ميديدم بهش ميگفتم حديث جون!

ما بعد از سال تحويل از هويزه به سمت خونه برگشتيم ولي تو اتوبوس من يه لنگه كفش عيدم رو جا گذاشتم كه

هنوزم بدستم نرسيده!

بين راه ما از همسفرامون جداشديم و براي تعطيلات عيد به خونه بابابزرگها و مامان بزرگها رفتيم،

و چقدر هم خوب بود اين چند روز تعطيلات عيد!

عكسهاش بزودي آماده ميشه.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 1:12 | جمعه 2 فروردين 1392 توسط محیا کوچولو



موضوع : عيدانه ها!

نوشته شده در تاريخ 14:31 | پنجشنبه 1 فروردين 1392 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

با آروزي داشتن سالي پر از شادي و سلامتي، انشالله ما صبح فردا (شنبه) ميريم سفر!

يه سفر طولاني،

اول ميريم جنوب و احتمالا تا بعد از سال تحويل اهواز هستيم،

بعدشم براي ديد و بازديد فاميلهاي پدري و مادري ميريم به شهرهاي ماماني و بابايي.

شايد نتونم چند روز به دوستاي گلم سر بزنم ولي از همين الان دلم براي همتون تنگ شده!

از همين الان دلمون مثل سير و سركه ميجوشه براي سال تحويل و شروع يه سال جديد!

از همين الان دلتنگي خاص آخر سال تو وجودمون داره موج ميزنه!

و از همين الان به همه دوستاي گلم سال جديد رو تبريك ميگم و آرزو ميكنم

سالي شاد شاد،

سالي پر بركت و سالي همراه با بهترين چيزهايي كه دوست داريد پيش رو داشته باشيد.

برامون دعا كنيد،

 

ما هميشه مسافريم ...

و چون هميشه مسافريم، هيچ سالي نشده بود كه هفت سين بچينيم!

اما امسال براي اولين بار به لطف حضور من يه هفت سين خودموني چيديم،

هفت سين ما قبل سال نو چيده شد و موقع سال تحويل ما كنارش نيستيم!

ولي سال تحويل هرجا باشيم براي همه دعا ميكنيم، از ته دل براي همه دوستاي گلمون دعا ميكنيم.

سبزه هفت سين مون رو قبل عكس گرفتن هديه داديم به دوست!

و ماهي هامون دلشون نخواست تا سال تحويل بمونن و ببينن كه يه سال ديگه پير شدن!

خلاصه ما مونديم و اين هفت سيني كه ميبينيد!

منم محو تماشاي شمعها و فشفشه‌ هايي كه روشن كرديم بودم!

 

 

سال نو مبارك!



موضوع : عيدانه ها!

نوشته شده در تاريخ 23:06 | جمعه 25 اسفند 1391 توسط محیا کوچولو

با اينكه از آخر امسال تا اول سال ديگه ثانيه اي هم فاصله نيست،

انگار خيلي راه زياديه!

انگار خيلي طول ميكشه!

انگار داري براي يه سفر طولاني با همه خداحافظي ميكني!

انگار قراره تا مدتها از اونايي كه دوستشون داري دور باشي!

انگار به اندازه همه عمرت دلتنگشون ميشي!

دلت براي عزيزايي كه پيشت هستن هم خيلي تنگ ميشه، چه برسه به اونايي كه دورن!

شايد خاصيت عيده!

شايد براي همينه كه دم سال تحويل با اينكه خيلي خوشحالي ولي دوست داري گريه كني!

شايد!

از الان دلم براتون تنگ شده!

 

سال نو شما مبارك، ايشالله سال جديد بهترين سال زندگيتون باشه!

 



موضوع : عيدانه ها!

نوشته شده در تاريخ 22:55 | جمعه 25 اسفند 1391 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

من و ماماني و بابايي بالاخره گودزيلا را از خونه بيرون كرديم و گودزيلاي خونه ما با شكستي مفتضحانه فعلا فراريه!

ولي خوب هر لحظه ممكنه بازم حمله كنه، كه اميدوارم به اين زوديها نباشه!

حالا بگذريم، هديه آخر سالي من به دوستاي گلم، چندتا عكسه كه مهارتهاي كودكانه من رو نشون ميدن!



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:49 | چهارشنبه 23 اسفند 1391 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

چند وقته كه من مهارت خاصي در استفاده از وسايل مختلف پيدا كردم و حالا هر چي به دستم برسه خيلي دقيق

ميدونم براي چه كاريه؟!

حالا اين عكسا رو ببينيد:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

البته در پشت صحنه همه عكسا ماماني و بابايي مواظب من بودن كه يه وقت كار خطرناكي نكنم!



موضوع : همه عكسهاي من

نوشته شده در تاريخ 22:41 | چهارشنبه 23 اسفند 1391 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

باز هم بیماری!

بعد از بیماری سه ماه پیش و اون مسمومیت کذایی، خدا رو شکر تو این مدت وضع و اوضاع من بد نبود تا دو سه روز قبل،

که دوباره گودزیلای بیماری به خونه ما حمله کرد! و بازم بیمار شدم. البته بابایی هم هنوز از دست گودزیلای خودش کامل

نجات پیدا نکرده و بعد از آنلوانزای شدیدی که گرفته بود داره با عوارض جانبی داروهاش مبارزه میکنه!

داستان من از جمعه شب شروع شد که نیمه با حالت تهوع بیدار شدم و تا صبح چندبار بالا اوردم (امیدوارم مشغول خوردن چیزی نباشید!)

چون حالم بد بود رفتیم اورژانس ولی مامانی و بابایی ترجیح دادن زیر سرم و شستشوی معده نرم چون معلوم نبود دکتر اورژانس

برای یه تهوع چرا میگه شستشوی معده؟!

یکشنبه رفتم بیمارستان یه سرم و داروهای ضد تهوع زدم به بدن! و حالا بیماری از تهوع به سمت پایین گوارش حرکت کرده!

و فعلا در گیر اون یکی هستم!

از دیشب صدام گرفته و احتمال میدیم همه اینها مقدمه یه آنفلوانزا باشه، خدا بخیر بگردونه این روزای آخر سال رو.

ما که برای هفته آینده برنامه سفر به جنوب داشتیم، حالا با حمله گودزیلا نمیدونم چی میشه؟

خدا کنه تا هفته بعد بتونیم سه نفری از خونه بیرونش کنیم.

بازم خدا رو شکر شدت بیماریم مثل دفعه قبل نیست، به امید سلامتی برای همه بیماران کوچولو و بزرگ.



موضوع : شيرينكاريهاي ماماني و بابايي

نوشته شده در تاريخ 13:47 | سه شنبه 15 اسفند 1391 توسط محیا کوچولو
معرفي محيا كوچولو

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

موضوعات

دوستاي گل محيا

آمار وبلاگ