فرشته اي بنام محیا
فرشته اي بنام محیا
محیا یعنی زندگی و زندگی یعنی انتظار

سلام به همه!

شنبه صبح برای اولین بار من رفتم مهد کودک قلعه سحر آمیز!

البته از قبل عید چند جا رو دیده بودیم ولی از هیچ کدوم خوشم نیومده بود و نمیتونستم با محیطشون ارتباط برقرار کنم!

اما اینجا با اینکه یه مقدار از خونه مون دوره ولی از همون روز اول به محیطش علاقمند شدم، بخصوص اینکه

خانم مربی خودم، از شاگردای مامانی و بابایی بوده و از این بابت حسابی اونجا برای من باید سنگ تموم بذاره!

ولی خوب چون دوره، بابایی هر وقت حوصله اش بیاد فعلا منو میبره! تا بعدا خودم بتونم تنهایی برم!



موضوع : تجربه هاي اين دنيا

نوشته شده در تاريخ 1:42 | چهارشنبه 28 فروردين 1392 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

بدون مقدمه بفرماييد عكس!

 

گفته بودم كه سفرمون از اهواز شروع شد،

رفتيم كنار اين پل قشنگه و پلهاي قشنگ ديگه كه از بس زياد بودن اسم هيچ كدوم يادمون نموند!

 

 

اهواز زيبا، پلهاي قشنگ، كارون رنگارنگ!

 

 

فكر كنم اين قديمي ترين پل اهواز بود، درسته اهوازي ها؟!

 

 

اگه يه جايي يه آبي باشه، من تا يه مشت سنگ پرت نكنم توش دلم آروم نميگيره!

حالا شما حساب كنيد كارون با اينهمه آب! فكر كنم از بس سنگ ريختم تو كارون مسير رودخونه تغيير كرد!

 

 

اي خدا حديث جون!

محبوب ترين شخصيت مورد علاقه من در طول سفر، بعد از سفر و حتي الان كه هنوزم دائم صداش ميكنم:

حديث جون، قد و بالاتو قربون!

فعلا از هر دختربچه اي هم كه خوشم بياد اسمش ميشه حديث جون!

 

 

بابايي مخلص مي‌شود!!

منم تحت تاثير بابايي يه كم مخلص شده بودم!!

آخي از اين عكسا! آدم ياد بر و بچ اون دوران ميفته.

 

 

در موقع گرفتن شربت با كسي شوخي نداشتم!

عجب مزه اي داشت اين شربته، واقعا!

شدم يه شربت خور حرفه اي!

 

 

 

شلمچه، باب الرضا (ع)

هنوز صداي مظلوميت، هنوز بوي بهشت!

 

بهترين تفريح من تو اين سفر:

بابايي با سرعت حركت كنه و پرچمها يكي يكي بخورن به صورت من!

اينقدرم پرچم بود، اينقدرم كيف كردم كه نگو!

فقط نميدونم چرا بعضيها يه جوري بهمون نگاه ميكردن!

 

 

و داستان من و پرچمها!

 

 

يه جاهايي آدم واقعا به فكر فرو ميرفت!

 

و يه جاهايي آدم واقعا تحت تاثير قرار ميگرفت!

اين خاكها هم انگار حرفهايي داشتن براي گفتن!

 

 

لحظات تحويل سال!

هويزه، هور، سبزه، باران و يه عالمه ستاره!

درست لحظه تحويل سال، آسمان باريدن گرفت و لطافت محيط به اوج رسيد!

 

 

محوطه مهمانسراي ما كه خيلي اونجا بازي كردم!

يه ميو ميوي ناقلا هم بود كه باش دوست شده بودم!

 

 

اينجا بازار نادري اهوازه، توش از شير مرغ تا جون آدميزاد پيدا ميشه!

حالا شما فكر كن دم عيد چه قيامتي اونجا برپا بود!

منم چيزاي مورد علاقه مو براحتي پيدا كردم!

البته كيان پارستون هم رفتيم اهوازيا! ولي نادري بيشتر خوش گذشت!

 

 

رفتيم پارك ساحلي و سوار قايق شديم!

اولين تجربه قايق سواري من!

البته اينقده با سرعت ميرفت كه من تا بفهمم چي به چي بود تموم شد و پياده شديم!

 

 

عكسي در قايق با دوستاي اهوازي ماماني و بابايي و ني ني شون سانيا كوچولو!

 

 

برگشت از جنوب و شروع عيد ديدنيها!

و حكايتي عبرت آموز:

ماماني و بابايي قبل از عيد گفتن خوبه براي محيا يه مقداري پسته و بادوم بخريم كه هرچقدر ميخواد بخوره،

چشم و دلش سير شه! يه وقت تو عيد ديدنيها مايه شرمندگي مون نشه!

خلاصه پسته و بادوم خوردن همان و نتيجه عكس دادن همان!

هرجا ميرفتيم عيدي من اول ميرفتم سر آجيلها ميگفتم پسته ميخوام!!

فلذا! فاميل فكر كردن كه ماماني و بابايي به من ياد دادن كه هرجا رفتيم تا ميتونم پسته بخورم!

و با چشمهايي نگران به ماماني و بابايي ميگفتن، چكارش داريد؟ بذاريد بچه راحت باشه!

عجب داستاني بود عيد امسال با آجيل و پسته!

 

 

ماني، پسر عمه بابايي يه كاميون داشت و در تمام مدتي كه خونه شون بوديم

به اين صورت منو با كاميونش جابجا ميكرد!

 

 

يه جايي هم رفتيم كه هركي نقاشي رنگ ميزد بهش جايزه ميدادن،

منم چندتا خط كشيدم و يه جعبه مداد رنگي جايزه گرفتم!

البته يه جايزه هم جنوب كه بوديم گرفتم، از اين چرخهايي كه هلش ميدي صدا ميده، ميره رو اعصاب خانواده!

 

 

در ذات خانمها اصولا ميل به خريد و ورانداز كردن ويترين مغازه ها امري فطري است!

 

پا بلندي براي ديدن بهتر اجناس ويترين مغازه!

 

سرزمين موعود من، بهشت من!

گلخونه بابابزرگ با قولنگيهايي فراموش نشدني!

 

 

ماماني در دور دستها به دنبال قولنگي براي من!

آخه هنوز كامل نرسيده بودن، نوبرانه اي بود براي خودش!

الانم كه مينويسم دهنم حسابي آب افتاده!

 

 

بعدش رفتيم اصفهان!

ميدان نقش جهان، كالسكه و اسبهايي كه اينبار سوژه تفريح من شده بودن!

اينم يه ابراز محبت من و بابايي، الگو گرفته از تابلوهاي مينياتور!

 

 

سرزمين آرزوها!

 

 

اصولا در ذات همه بچه ها هستش كه تا چندتا پرنده‌اي، چرنده‌اي، چيزي ميبينن، اول يه چوب برميدارن!

اينجوري! بعد چشماشون برق ميزنه!

 

 

بعد شزوع ميكنن به سيخونك زدن به اين پرنده‌هاي معصوم!

البته من قصد تربيت كردن و منظم كردنشون رو داشتم!

 

 

امسال شكوفه هاي آلبالو و گيلاس زودتر از هميشه باز شده بودن!

غوغايي بود اين بهار، تا چشم كار ميكرد سبزه بود و شكوفه!

 

 

من و پسر خاله سبحان در عكسي كه در آينده قراره يه حس نوستالژي بهم بده!

 

 

دوازدهم فروردين! من آجي سپيده و سبحان خيلي منظم منتظر ناهار!

البته موقع ناهار خوردن اينجوري منظم و مرتب نبوديم ها!

 

 

سيزده بدر، باغ بابابزرگ و بازم منتظر ناهار!

 

بعد از ناهار و يه احساس خوب با چاي بعد از ظهر!

 

 

بزرگترين كشف سيزده بدر امسال من!

من تازه فهميدم كه وقتي سيزده بدر ميريم بيرون،

چه تجهيزات مهم و حياتي و حساسي بايد حتما همراهمون باشه!

 

 

اينم از خريد امسال من از اصفهان، هرچي نشستيم خودروسازها قيمتها رو بيارن پايين كه نشد!

آخرش رفتيم ماشين خارجي خريديم!

 

 

اينم خريد بعدي كه از وقتي اومديم خونه، دائم از وسايل مختلف در حال بالا رفتنه!

 

اميدوارم خوشتون اومده باشه!

 



موضوع : همه عكسهاي من

نوشته شده در تاريخ 1:49 | جمعه 23 فروردين 1392 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

ما بازم برگشتيم! خدا رو شكر

اين چند وقته دسترسي به نت كم داشتيم و البته فرصت نشستن پاي نت هم كمتر!

حالا با پستهاي جامونده از اول سال تا امروز كم كاريها رو جبران و انشالله در اولين فرصت ميايم عيدي تون!



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 1:18 | يکشنبه 18 فروردين 1392 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

ما جمعه از سفر طولاني نوروزي برگشتيم خونه، جاتون خالي بود واقعا روزهاي خوب و لطيفي داشتيم تو سفر!

هفته اول عيد رو اراك بوديم و در كنار ديد و بازديدها، بعضي وقتها به گلخونه بابابزرگ ميرفتيم كه توش توت فرنگي كاشته بود!

من كه با ديدن توت فرنگي عقل از سرم ميپريد تو اين چند روز حسابي از توت فرنگيهاي عالي بابابزرگ خوردم و لذت بردم!

البته با اسمش هنوز مشكل دارم و بهش ميگم قولنگي!

اصولا من براي هر پديده جديد كه اسمش رو ندونم سريع تو فرهنگستان خودم يه لغت ميسازم مثل همين قولنگي!

البه اين اسم هر روز هم ممكنه عوض بشه! و اسم جديدي تصويب بشه!

دعا ميكنم كه خدا به قولنگيهاي بابابزرگ حسابي بركت بده و هميشه براي من اونجا قولنگي باشه!

...

اما هفته دوم عيد رو رفتيم اصفهان، البته قبلش يه روز قم بوديم و زيارت و ديدن چندتا از دوستاي بابايي و ماماني

كه يه روز همكلاسي بودن و الان هركدوم با يكي دوتا بچه دارن كلنجار ميرن!

تو اصفهان هم حسابي رفتيم باغ و پارك و ديد و بازديد تا سيزده بدر!

تو باغ بابابزرگ هم چاقاله زردالو فراوون بود كه من اسم انگوري رو براش انتخاب كردم و دل سيري انگوري خوردم!

يه روز هم رفتيم اطراف بازار و ميدان امام اصفهان كه من از ديدن جمعيت و كالسكه ها و اسبها كلي ذوق زده شده بودم!

يه ماشين و يه هزار پا هم براي خودم خريدم كه عكساشون رو بزودي براتون ميذارم.

خلاصه عيد امسال هم با خاطره هاي خوبش تموم شد و ما از شنبه برگشتيم سر خونه و زندگي خودمون!



موضوع : عيدانه ها!

نوشته شده در تاريخ 1:16 | يکشنبه 18 فروردين 1392 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

بيست و يك ماهگي هم بسلامتي و ميمنت گذشت! البته يك كم مريضي هم توش بود!

اين ماه، ماه آماده شدن براي عيد و سفر بود،

اين ماه، ماه مريضي كشدار بابايي بود و يه كم كشدار من!

اين ماه، ماه شيرين زبوني و بلبل زبوني من بود و شاديهاي كوچيك خانوادگي ما!

و اين ماه، ماه به اوج رسيدن فعاليت خرابكارانه من و شخم زدن زواياي پيدا و پنهان خانه!

اين ماه من شروع به ياد گرفتن شعرهاي مختلف كردم و الان شعرهاي زيادي رو شكسته بسته ميخونم!

شعر ده بيس سي پونزده عمو پورنگ

شعر گنجشكك اشي مشي

شعر حسني نگو بلا بگو

شعر تو حوض خونه ما

و...

از موقع سفر جنوب بخاطر هواي خيلي خوب علاقه شديدي به قدم زدن پيدا كردم و دائم ميگفتم كفش بپوشيم، قدم بزنيم!

البته در اين قدم زدنها من بيشتر سواره بودم! يعني تو بغل ماماني يا بابايي!

هرجا هم اتوبوس توقف داشت حتما بايد قدم ميزديم!

ياد گرفتم وفتي صبح بيدار ميشم ميبينم بابايي خوابه،‌ميگم: پاشو تنبل! پاشو تنبل!

ماماني و بابايي قبل از عيد گفتن بهتره براي محيا يه مقدار پسته و بادوم بگيريم كه چشم و دلش سير شه،

تو مهمونيها باعث خجالتمون نشه! اما برعكس از وقتي من اون پسته و بادومها رو خوردمهرجا ميريم مهموني اول ميرم سراغ

پسته و بادومها و حسابي از خجالت اونا و صاحبخونه و ماماني و بابايي درميام!

جديدا به همه شخصيتهاي خانم كه ميبينم ميگم: ماماني،مثلا عكس يه خانم رو ديوار، تو كتاب يا مجله! عروسكاي مختلف و ...

از بعضي دختربچه ها خوشم مياد و از بعضيها هم خوشم نمياد! دليلش هم بركسي معلوم نيست!

جديدا ياد گرفتم اگه جلوي يه مغازه از چيزي خوشم بياد خيلي ريلكس اونو برميدارم و ميرم و ماماني و بابايي بايد برن پولشو حساب كنن!

ياد گرفتم وقتي يه كاري رو انجام ميدم ميگم: اينم از اين!

بعضي جمله هاي دو، سه يا چهار كلمه اي رو ميتونم بگم، مثلا:

منم ميخوام

بازم ميخوام

بيا عكس ببين

كفش بپوشيم، قدم بزنيم

و ...

وقتي ماماني و بابايي ازم تعريف و تمجيد كنن خيلي كيف ميكنم و حالتهاي خنده داري رو به خودم ميگيرم!

چايي و آب يا دوغ رو حتما بايد تو فنجون بخورم!

وقتي بيرون ميريم ديگه حاضر نيستم بيام سمت ماشين و برگرديم خونه!

جديدا بابايي كه ميخواد بره بيرون سفارش خريد بهش ميدم مثل بستني يا چيزاي مورد علاقه!



موضوع : رؤياها

نوشته شده در تاريخ 0:29 | 4 فروردين 1392 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

من و ماماني و بابايي به همراه يه گروه از همكاراشون چند روز آخر سال رو مهمون جنوب بوديم.

سفر خيلي خوبي بود، جاي همه دوستاي گلمون خالي بود اونجا.

ديدن آبادان، خرمشهر، اروند و مناطق مختلفي كه هر كدوم كلي داستان و خاطره براي خودشون داشتن خيلي جالب بود.

يه شب هم مهمون يه دوست قديمي و همكار فعلي ماماني و بابايي تو اهواز بوديم كه خيلي بهمون خوش گذشت،

البته اونا هم يه ني ني تقريبا هم سن من داشتن كه حسابي باهم خونه و پارك رو گذاشته بوديم روي سرمون!

تو اين سفر با يه دختر كوچولوي ناز به اسم حديث هم آشنا شدم كه حسابي باهم جور شديم و تا مدتها هر وقت يه دختر بچه

ناز و دوست داشتني ميديدم بهش ميگفتم حديث جون!

ما بعد از سال تحويل از هويزه به سمت خونه برگشتيم ولي تو اتوبوس من يه لنگه كفش عيدم رو جا گذاشتم كه

هنوزم بدستم نرسيده!

بين راه ما از همسفرامون جداشديم و براي تعطيلات عيد به خونه بابابزرگها و مامان بزرگها رفتيم،

و چقدر هم خوب بود اين چند روز تعطيلات عيد!

عكسهاش بزودي آماده ميشه.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 1:12 | جمعه 2 فروردين 1392 توسط محیا کوچولو



موضوع : عيدانه ها!

نوشته شده در تاريخ 14:31 | پنجشنبه 1 فروردين 1392 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

با آروزي داشتن سالي پر از شادي و سلامتي، انشالله ما صبح فردا (شنبه) ميريم سفر!

يه سفر طولاني،

اول ميريم جنوب و احتمالا تا بعد از سال تحويل اهواز هستيم،

بعدشم براي ديد و بازديد فاميلهاي پدري و مادري ميريم به شهرهاي ماماني و بابايي.

شايد نتونم چند روز به دوستاي گلم سر بزنم ولي از همين الان دلم براي همتون تنگ شده!

از همين الان دلمون مثل سير و سركه ميجوشه براي سال تحويل و شروع يه سال جديد!

از همين الان دلتنگي خاص آخر سال تو وجودمون داره موج ميزنه!

و از همين الان به همه دوستاي گلم سال جديد رو تبريك ميگم و آرزو ميكنم

سالي شاد شاد،

سالي پر بركت و سالي همراه با بهترين چيزهايي كه دوست داريد پيش رو داشته باشيد.

برامون دعا كنيد،

 

ما هميشه مسافريم ...

و چون هميشه مسافريم، هيچ سالي نشده بود كه هفت سين بچينيم!

اما امسال براي اولين بار به لطف حضور من يه هفت سين خودموني چيديم،

هفت سين ما قبل سال نو چيده شد و موقع سال تحويل ما كنارش نيستيم!

ولي سال تحويل هرجا باشيم براي همه دعا ميكنيم، از ته دل براي همه دوستاي گلمون دعا ميكنيم.

سبزه هفت سين مون رو قبل عكس گرفتن هديه داديم به دوست!

و ماهي هامون دلشون نخواست تا سال تحويل بمونن و ببينن كه يه سال ديگه پير شدن!

خلاصه ما مونديم و اين هفت سيني كه ميبينيد!

منم محو تماشاي شمعها و فشفشه‌ هايي كه روشن كرديم بودم!

 

 

سال نو مبارك!



موضوع : عيدانه ها!

نوشته شده در تاريخ 23:06 | جمعه 25 اسفند 1391 توسط محیا کوچولو

با اينكه از آخر امسال تا اول سال ديگه ثانيه اي هم فاصله نيست،

انگار خيلي راه زياديه!

انگار خيلي طول ميكشه!

انگار داري براي يه سفر طولاني با همه خداحافظي ميكني!

انگار قراره تا مدتها از اونايي كه دوستشون داري دور باشي!

انگار به اندازه همه عمرت دلتنگشون ميشي!

دلت براي عزيزايي كه پيشت هستن هم خيلي تنگ ميشه، چه برسه به اونايي كه دورن!

شايد خاصيت عيده!

شايد براي همينه كه دم سال تحويل با اينكه خيلي خوشحالي ولي دوست داري گريه كني!

شايد!

از الان دلم براتون تنگ شده!

 

سال نو شما مبارك، ايشالله سال جديد بهترين سال زندگيتون باشه!

 



موضوع : عيدانه ها!

نوشته شده در تاريخ 22:55 | جمعه 25 اسفند 1391 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

من و ماماني و بابايي بالاخره گودزيلا را از خونه بيرون كرديم و گودزيلاي خونه ما با شكستي مفتضحانه فعلا فراريه!

ولي خوب هر لحظه ممكنه بازم حمله كنه، كه اميدوارم به اين زوديها نباشه!

حالا بگذريم، هديه آخر سالي من به دوستاي گلم، چندتا عكسه كه مهارتهاي كودكانه من رو نشون ميدن!



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:49 | چهارشنبه 23 اسفند 1391 توسط محیا کوچولو
معرفي محيا كوچولو

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

موضوعات

دوستاي گل محيا

آمار وبلاگ