روياي سي و يك ماهگي!
فرشته اي بنام محیا
محیا یعنی زندگی و زندگی یعنی انتظار

سلام به همه!

به همين سادگي از دو و نيم سالگي هم گذشتم و در همين نزديكي سه سالگي رو دارم ميبينم!

اين ماه يه سفر رفتيم كه گفتم بهتون.

پرونده پوشك كه ديگه بسته شد و كل فرشهاي خونه را هم داديم قاليشويي كه از اين به بعد يه زندگي جديدي! رو شروع كنيم.

شيرين كاريها و شيرين زبونيهاي من تمومي نداره و روز به روز متنوع تر ميشه.

فكر كنم دروغ گفتن رو ياد گرفته باشم! مثلا هر وقت كاري كنم، ميگم ماماني يا بابايي گفته بود!!

انصافا هم خيلي جاها خوب جواب ميده!

رانندگي با ماشين اسباب بازي خودم رو خوب ياد گرفتم و ميتونم فرمون بدم و تو خونه گشت و گذار كنم.

دو تا پازل دارم كه تا حدود زيادي ميتونم خودم به تنهايي بسازمشون.

خيلي به بازيهاي روي گوشي و تبلت معتاد شدم! البته بيشتر بازيها از نوع فكري يا آموزشي هستن!

جديدا به بابايي ميگم «داداش!» و خودم هم شدم «آبجي!»

چند تا جمله ساده انگليسي را هم ياد گرفتم، سوره «قل هو الله ...» را هم تقريبا بلدم و خيلي از شعرهاي كتابام رو هم بلدم!



موضوع : رؤياها

نوشته شده در تاريخ 21:42 | شنبه 5 بهمن 1392 توسط محیا کوچولو
معرفي محيا كوچولو

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

موضوعات

دوستاي گل محيا

آمار وبلاگ