روياي سي و پنج ماهگي!
فرشته اي بنام محیا
محیا یعنی زندگی و زندگی یعنی انتظار

سلام به همه!

ما هستيم و كمرنگتر از گذشته هم شديم.

آخرين ماه دو سالگي شروع شده و كمتر از يك ماه با سه سالگي فاصله دارم.

اين روزها اينقدر در كارها و مهارتهاي زندگي كوچولوي خودم پيشرفت دارم كه تقريبا ميشه گفت از كودكي دارم درميام!

آخر هفته هاي بهاري رو تقريبا در دل طبيعت جنگل و دريا مي گذرونيم از زيباييهاي طبيعت لذت ميبريم با دوستا و همكاراي بابايي و ماماني!

آستارا، گردنه حيران، جنگل گيلده، اسالم و... اين روزها خيلي خوب و ديدني هستن، شما هم كاشكي بيايد.

شيرين زباني ها و چرب زبانيها و حاضرجوابيهاي من اين روزها ماماني و بابايي و همكاراي دانشگاه رو خيلي سورپرايز ميكنه!

چند تا از نمونه هاي حاضرجوابيهاي من:

ماماني: محيا بيا بريم حموم،‌ محيا: نه الان وقتشو ندارم!

ماماني: به بابا بگو لطفا اب بده، محيا:نه الان حوصلم نمياد!

موقع ديدن ماشين عروس: مامان كي عروس ميشي؟

در مورد اينكه الان بابا كجاست و چكار ميكنه: بابا الان يا مرده يا خوابه!

موقع صحبت كردن با پسربچه اي كه تركي صحبت ميكرد: چي مي گي؟ حرف بزن!

موقع ديدن مامان بعد از دو روز دوري: ماماني: دلت براي مامان تنگ شده بود؟ محيا : نه من فقط به خودم فكر ميكردم!

ضمنا به زبانهاي انگليسي و تركي هم به روش خودم خيلي جالب حرف ميزنم!

چندتا از عكساي اين ماه:

 

 

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:01 | 4 خرداد 1393 توسط محیا کوچولو
معرفي محيا كوچولو

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

موضوعات

دوستاي گل محيا

آمار وبلاگ