محيا کوچولومحيا کوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره
امیرنیکان کوچولوامیرنیکان کوچولو، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره
پسرعمه پوریاپسرعمه پوریا، تا این لحظه: 9 سال و 10 ماه و 1 روز سن داره
دخترخاله سارینادخترخاله سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 27 روز سن داره

فرشته اي بنام محیا

حالا معلما.. آ... آ... !

سلام به همه! امروز از وقتي كه به ماماني زنگ زدن و براي مراسم روز معلم دعوتش كردن، ماماني خيلي خوشحال شد! آخه گفته بودن تو مراسم قراره يه كارت هديه بدن كه ماماني عاشقشه! خلاصه عصر منو ماماني و بابايي رفتيم مراسم، همونجا دم در سالن كه ماماني هديه شو گرفت، من شروع كردم به گريه و جيغ و فرياد كه اون آقاي مسؤول مراسم بهمون گفت، خوب شما بخاطر بچه بهتره بريد، هديه تون رو هم كه گرفتيد! ماماني و بابايي خجالت زده از رفتار هوشمندانه من بدون شركت در مراسم، هديه رو گرفتن و برگشتيم خونه! امروزم براي خودش روزي بود، منم روز معلم رو به همه معلماي گل ني ني وبلاگي و غير ني ني وبلاگي تبريك ميگم!
11 ارديبهشت 1391

آ.... آ.... !

سلام به همه! ديروز جاتون سبز براي اولين بار رفتم يه عروسي! عروسي يكي از دوستاي قديمي و همكار فعلي ماماني! عروسي كه چه عرض كنم، عروس و دوماد بعد از 5-6سال زندگي مشترك تو خوابگاه متأهلي دانشگاه!!! براي اينكه آرزو به دل نمونن، ديروز جشن گرفته بودن! خلاصه كلي كيف كردم! از برنامه هاي نور پردازي كه من عاشقشم گرفته تا حركات موزون آدما كه براي خودش داستاني بود! من مونده بودم اينا چرا اينجوري ميكنن؟! اين حركات چي بودن؟! از وقتي هم اومديم خونه، ماماني گير داده، هي ميگه: حالا جنوبيا آ..آ! شماليا آ..آ! آذريا آ..آ! شيرازيا آ..آ! حالا  ... ميگم آخه ماماني من تا حالا از اين چيزا نديده بودم، ذوق زده شده بودم! ولي اين آدم بزرگا واقعا ...! ...
9 ارديبهشت 1391

لحظه هاي خنده هاي ناب من!

سلام به همه! ماماني و بابايي،با تلاشهاي زياد يه فيلم از لحظات خنديدن من گرفتن كه اينجا براتون ميذارم. البته اگه شما هم پشت صحنه اين فيلم و كارهايي كه براي خندوندن من ميكردن، ميديدين، بيشتر از من دلتون ريسه ميرفت! براي كاملتر شدن لذت ديدن اين فيلم، تو ادامه مطلب هم دوتا كليپ ديگه از سايت آپارات انتخاب كردم كه برام خيلي جالب بود، اينكه يه ني ني هموطن با چه مصيبتي ميخنده و چه بلايي سرش ميارن تا يه كم بخنده! و عوضش يه ني ني اون ور آبي چقدر بيخودي از خنده دلش ريسه ميره! واقعا چرا؟! چرا آخه اينجوريه؟! بنظرم قضيه خيلي مشكوكه!     واقعا چرا؟! چرا آخه اينجوريه؟! بنظرم قضيه خيلي مشكوكه!   اين خنده منه! ...
7 ارديبهشت 1391

مادري براي همه فصلها!

سلام به همه! تو وبلاگ يكي از دوستاي گلم كه ني ني كوچولوش بخاطر بيماري خيلي زود، به آسمونها رفته، ديدم ماماني دلسوخته نوشته بود: «ميگن ني ني هايي كه خيلي زود به آسمونا ميرن، حضرت زهرا، ماماني شون ميشه و خودش اونا رو بزرگ ميكنه» فكر كردم چه خداي مهربوني داريم كه، ني ني هاي زميني رو به به فرشته خوب و مهربون سپرده! و ني ني هاي آسموني رو به يه فرشته خوبتر و مهربونتر!
6 ارديبهشت 1391

روياي ده ماهگي!

سلام به همه! خوب ديگه تعداد ماههاي زندگيم دو رقمي شد! با اجازه بزرگترا و با احترام به كوچيكترا ده ماهه شدم! اين ماه رو اصلا نفهميدم چجوري گذشت، براي همين كار خاصي هم نشد توش انجام بدم! تو اين ماه با وجود تلاشهاي زياد هيچ كاري رو نتونستم به نتيجه برسونم، نه راه رفتن، نه حرف زدن، نه دندون جديد! اما ... الان به راحتي با صداهاي متنوعي ميتونم حرف بزنم، ولي براي كسي مفهوم نيست! البته يه بار كه خيلي خوشحال بودم همينجوري يه «بابا» گفتم و تو مواقع درموندگي و بي پناهي هم «ماما» رو زياد تكرار ميكنم! ولي ماماني و بابايي هنوز فكر ميكنن اينا اتفاقي بوده! البته وقتي يه چيزي ميگم خيلي ذوق ميكنن ها!  اين روزا ماماني...
3 ارديبهشت 1391

وقتي خوابهاي رنگي مي‌بينم!

سلام به همه! ديگه آدم تو خوابم آسايش نداره! جرأت نيست بخوابي! جرأت نيست خواب ببيني!  جرأت نيست تو خوابت يه كم بخندي! هميشه يه نفر با دوربين بالاي سرت وايستاده تا يه سوژه ازت گير بياره تو اينترنت منتشر كنه! چي بگم والا...   ...
1 ارديبهشت 1391

عذاب وجدان!

سلام به همه! چند وقته شبا بد خواب شدم، تا صبح ده دفعه بيدار  ميشم. خوب گشنه ميشم ديگه! ولي ماماني صبحها با اعصاب و روان درب و داغون بيدار ميشه، منم كه اينجوري ميبينمش يه جوري ميشم! آخه تو اين لحظات قيافه اش خيلي ديدني ميشه! اين چند وقته كه ديگه همه جاي خونه رو ميتونم زير پا بذارم، يه وقتها يه چيزي ميفته، ميريزه، ميشكنه! خوب خودش ميشه، ولي ماماني و بابايي يه جوري بهم نگاه ميكنن، منم كه اينجوري ميبينمشون يه جوري ميشم! آخه تو اين لحظات قيافه شون خيلي ديدني ميشه! بعضي وقتها وقتي منو ميشورن و عوض ميكنن، 10 دقيقه بعد دوباره ...، خوب اونا بي موقع عوضم ميكنن، اونوقت بازم يه جوري بهم نگاه ميكنن! منم كه اينجوري ميبينمشون يه جوري ميشم!...
27 فروردين 1391

تصويرنامه سفر نوروزي!

سلام به همه! سفر ما تو يه روز سرد برفي شروع شد و يه روز گرم آفتابي تموم شد. صندلي جلوي ماشين شده محل اختصاصي من براي نشستن و بازي كردن و حواس بابايي را پرت كردن! ماماني هم طفلي براي خودش رفته صندلي عقب ماشين و مشغول آماده كردن تداركات براي منه! بهش گفتم اونجا جا بيشتره راحت تري! اونم مثل يه ماماني خوب قبول كرد و صندلي جلو رو به من داد!     روزي كه راه افتاديم دقيقا نهمين ماهگرد تولد من بود، براي همين وقتي كه رسيديم، يه كيك تولد خريديم و يه مراسم كوچولو تو خونه بابابزرگ پدري برگزار كرديم و بعد از اون هم ديد و بازديدهاي نوروزي و عيدي دادن و عيدي گرفتن!     من جزو دست اندركاراي اصلي مراسم عقد عم...
20 فروردين 1391

بازگشت از سفر نوروزي!

سلام به همه! جاتون خالي ما يه سفر دو هفته اي رفتيم و برگشتيم از چهارم تا هجدهم، بازم به سرزمين پدري و مادري، البته ميخواستيم جتوب هم بريم ولي گفتن سفر طولاني براي محيا سخته، ديگه نرفتيم. تو اين سفر نوروزي كلي ديد و بازديد رفتيم، هرجا ميرفتيم اول كلي قربون صدقه من ميرفتن، بعد پذيرايي ميكردن،آخرش هم يه چيز كاغذي بهم ميدادن كه ميگفتن عيدي محياست! من كه تا حالا از اين چيزا نديده بودم كلي ذوق ميكردم. ماماني و بابايي موقع عيدي گرفتن اول ميگفتن: اي واي نه! اين چه كاريه؟! هي خودشونو براي ميزبان لوس ميكردن! ولي آخرش عيدي رو ميگرفتن و تو دلشون خيلي خوشحال بودن و ذوق ميكردن! انگار به اونا عيدي دادن! بعد كه ميومديم تو ماشين، ماماني ميگفت خوب...
20 فروردين 1391

روياي نه ماهگي!

سلام به همه! نه ماهگي هم تموم شد، نه ماه زيبا بعد از نه ماه انتظار زيبا! نه ماه يعني يه عمر! اينو هر كي كه نه ماه تو دل مامانش بوده ميدونه و ميفهمه! تو اين ماه من شروع به چهاردست و پا رفتن كردم و الان ديگه حرفه اي شدم، فقط نميدونم چرا بعضي وقتها هرچي تلاش ميكنم جلو نميرم! مثلا وقتي به ديوار يا مبلها ميرسم! فقط چندبار سرم محكم ميخوره بهشون! ماه نهم، ماه بيماري بود، اولش بابايي بعد من و بعدم يه كم ماماني! ماه نهم، ماه تلاش براي ايستادن به كمك لبه مبل و وسايل خونه بود! ماه نهم، ماه رسيدن به بهار بود و تجربه اولين بهار زندگي من و اولين نوروز سه نفره خانواده كوچولوي من! جديدا ميتونم ارتباط چيزها رو باهم درك كنم، مثلا فهميدم براي ر...
4 فروردين 1391