محيا کوچولومحيا کوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره
امیرنیکان کوچولوامیرنیکان کوچولو، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره
پسرعمه پوریاپسرعمه پوریا، تا این لحظه: 9 سال و 10 ماه و 1 روز سن داره
دخترخاله سارینادخترخاله سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 27 روز سن داره

فرشته اي بنام محیا

محيا مولتي ويتامين بابا!

سلام به همه! من امروز ٨٠ روزم تموم شد و يه خانم باشخصيت و باكمالات شدم. حيف كه وقت نميشه هر روز براتون خاطره هامو بگم. البته بابايي هر روز چند دقيقه فيلم ازم ميگيره و اتفاق هاي زندگي سه نفره مونو توش ميگه. قراره يه فيلم خيلي خوشگل هم براي وبلاگم آماده كنه، صبح ها بابايي بهم ويتامين ميده، منم اينقده كه طعمشو دوست دارم كلي حركات تشكر آميز براش انجام ميدم، بابايي بهم ميگه تو مولتي ويتامين بابايي! ميترسم آخرش اين بابايي منو بخوره!
5 مهر 1390

من كجا بودم؟

سلام به همه ماماني ها و بابايي هاي مهربون! ببخشيد كه خيلي وقته نبودم، اما كجا بودم؟ راستش رفته بودم كه بيام! رفته بودم به سرزمين مادري، ماماني ميگفت بايد ني ني كوچولوي ما اونجا به اين دنيا بياد، منم كه خيلي دختر خوبي ام قبول كردم و مدتي ماماني و بابايي را بردم اصفهان، تا اونجا با خيال راحت به دنيا بيام. از وقتي هم كه رفتيم اونجا ماماني و بابايي همش تو هيجان و استرس و انتظار بودن، ديگه همه كارهاشونو تعطيل كرده بودن و نشسته بودن كه من كي ميام! هرچي ميگم بابا بريد دنبال كار و زندگي تون، من خودم هر وقت وقتش بشه ميام، كسي گوش نميده كه! بگذريم، بالاخره وقت بزرگترين اتفاق و شيرين ترين لحظه زندگي ماماني و بابايي رسيد و من از راه رسيدم،...
5 مهر 1390

فرشته حقيقت

سلام به همه و سلامي مخصوص به فرشته اي به نام حقيقت! تا حالا فكر مي كردم فرشته ها فقط تو اون دنيا هستن و وقتي ميام تو دنياي شما ديگه خبري از فرشته ها نيست، اما من اولين لحظه ورودم به دنياي شما رو با كمك يك فرشته تجربه كردم، يه فرشته خوب به نام حقيقت، يه خانم دكتر مهربون بنام فرشته حقيقت! ميخواستم يه تشكر درست و حسابي ازتون بكنم خانم فرشته! ديدم ميتونم با يه پست اختصاصي اين كارو انجام بدم، از خدا ميخوام هميشه تو كار و زندگي موفق باشيد و بتونيد به ني ني هاي كوچولو كمك كنيد زندگي تو اين دنيا رو خوب و سالم شروع كنن. راستي بابايي هم براتون يه شعر گفته بود كه اينجا مينويسم تا فراموشش نكنم: «ما در پي حقيقتيم و حقيقت فرشته اي است ...
5 مهر 1390

ماماني ناراحته

ماماني ميگه چرا من ازش تو وبلاگم چيزي نمي نويسيم و همش با بابايي هستم! عجب دنيايي شده ها، خوب ماماني تو هم بيا با هم بنويسيم، اينجا دنياي آزاد براي نوشتن احساسات و كارهاي خودمون و ني ني هامونه! ماماني منتظرتم!
5 مهر 1390

حريم خصوصي من

سلام به همه از يه چيزي ناراحتم، نميدونم فايده اي داره به شما بگم يا نه؟ آخه يعني چي كه نميذاريد ما ني ني ها تو دنياي خودمون، به كار خودمون مشغول باشيم؟ چند وقت يه بار ما را ميبريد پيش آدم فضول (بلا نسبت) اونم هي در مورد من و كارهام نظر ميده. هي بلند ميگه دختره، قدش اينقده، وزنش اينقده! آخه خودتون دوست داريد يكي دائم از وضعيتتنون با يه وسايلي سر در بياره و به بقيه گزارش بده؟
5 مهر 1390