محيا کوچولومحيا کوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 29 روز سن داره
امیرنیکان کوچولوامیرنیکان کوچولو، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره
پسرعمه پوریاپسرعمه پوریا، تا این لحظه: 9 سال و 10 ماه و 3 روز سن داره
دخترخاله سارینادخترخاله سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

فرشته اي بنام محیا

عذر خواهي كودكانه!

سلام به همه! اول بايد يه معذرت خواهي كنم از دوستاي عزيزي كه برام نظر دادن و من تو مدت سفرم نميتونستم بهشون سربزنم و جواب محبتهاشون رو بدم، واقعا ما رو ببخشيد و قول ميديم كه در اولين فرصت به ديدنتون بيايم!
19 شهريور 1391

راه رفتن!

سلام به همه! چندتا فيلم از راه افتادنم داشتم كه چند وقت نميشد آپلودشون كنم، ولي بالاخره شد! فيلمها تقريبا مربوط به مرداد ماهه ولي دوست داشتم براي يادگاري اينجا بذارمشون! الان ديگه در راه رفتن كاملا حرفه اي و مسلط هستم! مطلب راه رفتن چهار تا فيلمه كه از برداشت اول تا چهارم ميتونيد ببينيد.
8 شهريور 1391

در بارگاه رضا (ع)!

سلام به همه! ما از سفر مشهد برگشتيم! چي بگم از سفر كه واقعا جاي همه دوستاي گلم اونجا سبز بود! اگه ميدونستم بودن تو مشهد و زيارت امام رضا (ع) اينقده لذت بخش، آرامش بخش و دوست داشتنيه، ماماني و بابايي رو زودتر از اينا راهي ميكردم! ولي بازهم خدا روشكر كه تو يكسالگي تونستم برم مشهد، همونطور كه ماماني نذر داشت و دوست داشت!  دهه سوم ماه رمضون اولش با شبهاي قدر و عزاي امام علي (ع) شروع شد و آخرش هم به عيد زيباي فطر رسيد، كه ما همشو پيش امام رضا (ع) بوديم، هم شب قدرش چسبيد! هم عزاداريش و هم جشن و نماز عيدش! هم افطاريهاي امام رضا (ع) چسبيد! هم صبحانه عيدش! هم زيارتش چسبيد هم آب خوردن از سقا خونه اش! هم گشت و گذار تو رواقهاش چسب...
2 شهريور 1391

مشدي محيا!

سلام به همه! ما امروز انشالله عازم مشهد ميشيم و دهه سوم ماه مبارك را كنار حرم امام رضا (ع) نايب الزياره خانواده و دوستاي گلمون هستيم! اين اولين سفر من به مشهده و از اينكه دارم مشدي ميشم خيلي خوشحالم! خدايا ممنونم كه ما رو در بهترين روزها و شبهاي بهترين ماه خودت مهمون بهترين بنده خودت كردي! برامون دعا كنيد!
19 مرداد 1391

از دست محيا، الله اكبر!

سلام به همه! از وقتي كه من شروع به راه رفتن كردم تقريبا ديگه هيچ چيزي از دست من در امان نيست و ماماني و بابايي دائم در حال تلاش براي كنترل من هستن! بعضي وقتها هم همگي باهم يه شعارهايي را تكرار ميكنيم كه نشان از كلافه شدن ماماني و بابايي از دست شيطونيهاي من داره، جديدترين شعار خونه ما كه بايد با آهنگ شعارهاي انقلابي خونده بشه اينه: از دست محيا،‌الله اكبر! (با آهنگ اي شاه خائن زمزمه شود!!) حالا هر وقت ماماني يا بابايي ميگن: از دست محيا! منم ميگم الله اكبر! اونا هم كلي ذوق ميكنن! حالا اگه شد فايل صوتيش رو هم براتون بعدا آپ ميكنم.  
19 مرداد 1391

تخم مرغهاي كبكي!

سلام به همه! من چند وقته ديگه خيلي كلمه ها رو كامل يا نصفه ميگم ماماني و بابايي و اطرافيان هم كلي براي شيرين زبونيهام ذوق ميكنن! چند روز پيش يكي از شاگرداي بابايي يه چيزايي برام آورد كه ميگفت با اينا بچه زود زبون باز ميكنه! چي؟ چندتا تخم كبك كه از تو كوه پيدا كرده بودن! ما مونده بوديم چجوري دلشون اومده بوده اينها رو از خونه كبكها بردارن؟ ولي ديگه نميشد كاري كرد، براي همينم من تو چند روز اين تخم كبكها رو با عذاب وجدان خوردم ببينم زبون باز ميكنم يا نه؟! بابايي ميگه بعضي وقتها ما تخم مرغ معمولي هم گيرمون نمياد! ولي ببين خدا براي ني ني ها چه كارهايي ميكنه؟ خدا رو شكر دخترم روزي داره! يه وقتا روزي دخترم از يه جاهايي ميرسه كه واقعا آدم...
18 مرداد 1391