محيا کوچولومحيا کوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره
امیرنیکان کوچولوامیرنیکان کوچولو، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره
پسرعمه پوریاپسرعمه پوریا، تا این لحظه: 9 سال و 10 ماه و 1 روز سن داره
دخترخاله سارینادخترخاله سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 27 روز سن داره

فرشته اي بنام محیا

در ميان ابرها!

سلام به همه! ما برگشتيم از سفر، يه سفر كه با طعم ابر و باران و جنگل و دريا شروع شد! من و ماماني مونده بوديم وسط ابرها! ما تو ارتفاعات اسالم بوديم و مناظري زيبا كه فقط تو همينجا ميشه اونا رو ديد! روز 15 تيرماه نيمه شعبان بود كه رسيديم اينجا!     گاوها واقعا حيووناي خوشگل و نازي هستن! هرجا گاوي تو جاده بود بايد ما توقف ميكرديم تا من حسابي براشون ذوق كنم! اينجا ديگه ميخواستم اين گاو نانازي رو بگيرم بيارمش خونه! جديدا هرچي رو بخوام با تمام نيرو به سمتش ميرم و بابايي يا ماماني رو هم با خودم ميكشم به همون طرف! البته كلا علاقه خاصي به حيووناي مختلف پيدا كردم از مورچه گرفته تا گاو و ببعي! از ديدن همشون ذوق زده ميشم ...
9 مرداد 1391

كم پيدايي!

سلام به همه! مدتيه كه من و بابايي و ماماني وافعا كم پيدا شديم! اصلا از وقتي من ديگه يكساله شدم انگاري كارها و مسافرتهاي ما خيلي بيشتر و فشرده تر شده، براي همين هم كمتر فرصت ديدار دوستاي گلمون رو داريم و مطلب جديد هم نتونستم بنويسم! آخه تو سفر همش مشغول كارهاي مختلف و سرگرم ديد و بازديد با فاميل هستم! تازه ميفهمم كه چرا بيشتر ني ني وبلاگي هاي فعال تو شهر غريب زندگي ميكنن! آخه آدم تو شهر خودش اينقده درگير مسائل خانواده و فاميل ميشه كه فرصت اينترنت اومدن و وبلاگ نويسي پيدا نميشه! بگذريم! بريم سراغ سيزده ماهگي! يكسالگي رو كه نفهميدم چجوري اومد و گذشت! اين يكماه بعدش رو ديگه كلا نفهميدم چجوري رد شد؟! آخه بيشترش رو توي سفر بودم! ...
4 مرداد 1391

روياي سيزده ماهگي!

سلام به همه! اين ماه، ماه تحولات بزرگ توي كارهاي من بود! تو اين ماه تعداد دندوناي من به 8 تا صدف خوشگل رسيد و تقريبا همه غذاها رو ميتونم بخورم، ولي به طور نااميد كننده اي بد غذا شدم! يعني الان چند ماهه كه دريغ از 100 گرم اضافه وزن! وزن كم كردم كه زياد نكردم! البته خوب آدم از الان به فكر تناسب اندام باشه بهتره! تو اين ماه توانايي هاي كلامي و صحبت كردنم شديدا زياد شده! يعني الان خيلي كلمه هاي ضروري براي يه ني ني سيزده ماهه رو ميگم! البته بعضي وقتها ماماني و بابايي شك ميكنن كه واقعا كلمه هايي كه ميگم اتفاقيه يا آگاهانه! واقعا كي اين ماماني و بابايي ها ميخوان قبول كنن كه ني ني شون ديگه بزرگ شده؟! تو اين مدت به طور شگفت انگيزي توانا...
4 مرداد 1391

بازم سفر!

سلام به همه! امتحانا هم تموم شد و ما دوباره ميريم سفر، پيش مامان بزرگا و بابابزرگا! انشالله سعي ميكنم پيشتون بيام. برامون دعا كنيد، دوستتون دارم.
14 تير 1391

عكسهاي سفر!

سلام به همه! داستان سفر ما از اونجا شروع شد که کلاسهای مامانی و بابایی تموم شد.     اینجا که من دارم سبد بازی میکنم خونه عمه جونه! عکاس هم عمه جونمه!     خونه خودمون همیشه تو سرما هستیم و هیچوقت نمیشه لباسای تابستونی پوشید! مامانی و بابایی که آرزو به دل مونده بودن که منو تو لباسای تابستونی ببینن توی این مسافرت حسابی به آرزوهاشون رسیدن! من و بابایی و تراس خونه مامان بزرگ تو اراک!   من و شیرینکاریهای متنوع در خونه مادر بزرگ!   من و بابایی و مامانی و زن عمو فرشته تو باغ همون عمویی که داستانشو قبلا براتون گفتم!    شیرینکاریهای من تو اصفهان و خونه اون یکی ما...
11 تير 1391

بازم دندون درومد!

سلام به همه! امروز دو تا دندون ديگه كشف شدن يعني دندونام 6 تايي شدن! سه تا بالا سه تا پايين! البته ماماني ميگه جوونه هفتمي و هشتمي رو هم ديده ولي بابايي ميگه ما كه چيزي نديديم! حالا چهار ماه خبري از دندون نبود، يهو همه باهم مسابقه دادن كه دربيان! اوضاعيه ها!
10 تير 1391

مصیبتهای اینترنتی!

سلام به همه! من اومدم بگم اینترنتمون چند روزه که کلا بطور مصیبت باری مریضه! دردش رو هم نمیدونیم! فقط اعصاب و روان مامانی و بابایی بخاطر اشکالات فنی اینترنت و لپ تاپمون خط خطیه! منم كه نمیتونم به دوستای گلم سربزنم! اعصاب و روانم درب و داغونه! دعا کنید زودتر مشکل حل بشه! الانم یه لپ تاپ عاریه ای گرفتم كه اطلاع رسانی کنم و باید زود پسش بدم! عجب اوضاعی شده!
10 تير 1391

بازگشت!

سلام به همه! ما بالاخره بعد دو هفته از سفر برگشتيم، يه سفر كاري، خانوادگي، علمي و... شنبه كه از اصفهان برگشتيم، هنوز مامان بزرگ تو بيمارستان بود اما دو سه روز بعد مرخص شد و حالا شكرخدا حالش بد نيست. من و ماماني و بابايي دو روز رفتيم يه همايش تو كرج كه اونجا خيلي از دوستا و همكلاسيهاي قديمشون بودن و من با همه آشنا شدم! البته نه من چيزي از همايش فهميدم نه گذاشتم ماماني و بابايي چيزي متوجه بشن! فقط هرجا من شروع به داد و بيداد ميكردم سريعا سه نفري فرار ميكرديم! خلاصه كلي فضاي همايش تحت تأثير شلوغ كاريهاي من بود و خوش گذشت! يه شب هم رفتيم خونه يكي از دوستاي بابايي كه اونم يه دختر كوچولو مثل من داشت ولي يه كم بزرگتر، من و پرنيان اون شب...
4 تير 1391