روز مادر و روز ...؟!
سلام به همه!
روز جمعه من و ماماني و بابايي براي يه كاري كه تفريح نبود! رفتيم گردنه حيران، خيلي خوب و باصفا بود،
كارمون كه تموم شد گفتيم حالا كه تا اينجا اومديم يه سر هم بريم آستارا و رفتيم!
وقتي رسيديم اونجا يه دور كه تو شهر و ساحل زديم، عصر شد و گفتيم حالا كه تا اينجا اومديم شب هم بمونيم و مونديم!
خلاصه رفتيم يه سوئيت در نزديك ترين نقطه به دريا گرفتيم و از پنجره اش تا ساعتها دريا رو تماشا كرديم!
بابايي ميگفت دخترم يه جايي رو برات گرفتم كه ميتوني از پنجره اش شيرجه بري تو دريا!
من كه براي اولين بار بود دريا رو ديدم اصلا به روي خودم نياوردم كه پديده جالبيه و كلي حال ماماني و بابايي از بي تفاوتي من
به دريا وموج و آب و ساحل گرفته شد! البته يكي دوبار دست و پايي به آب زدم و چندتا صدفم جمع كردم!
فرداش يعني شنبه رفتيم تو شهر و بازار، براي گشت و گذار و خريد تا عصر كه راهي خونه شديم.
وقتي رسيديم خونه ماماني گفت امسال روز مادر خيلي خوش گذشت، اولين سال مادر بودن و اولين سفر با محيا به دريا!
ماماني و بابايي تو اين شلوغي روز مادر و سفر يه چيزي رو يادشون رفته بود، بگم چي؟
23 ارديبهشت سالگرد ازدواج ماماني و بابايي بوده!
امسال در اولين بهار حضور من، تقارن روز مادر و سالگرد ازدواج ماماني و بابايي خيلي رويايي و جالب بود
و بدون هيچ برنامه ريزي دقيقا تو همين روز يه سفر عالي بهاري رو تجربه كرديم كه جاي همتون سبز بود، سبز سبز!
توضيحات: بدليل نبود هرگونه برنامه ريزي دوربين هم نداشتيم! فقط چندتا عكس با موبايل گازوييلي بابايي گرفتيم! به همين دليل قرار شد يه بار ديگه بريم!




روز مادر و روز ...؟!
