محيا کوچولومحيا کوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره
امیرنیکان کوچولوامیرنیکان کوچولو، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 13 روز سن داره
پسرعمه پوریاپسرعمه پوریا، تا این لحظه: 9 سال و 10 ماه سن داره
دخترخاله سارینادخترخاله سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره

فرشته اي بنام محیا

روياي هفده ماهگي!

سلام به همه! عزاداري هاتون قبول! امروز هفدهمين ماهگرد تولد من بود كه با روز تاسوعا همزمان شده بود، روز عباس روز يه انسان بزرگ! در مورد كارهاي دهه محرم يه پست جداگانه بعدا مينويسم، اما كارهاي اين ماه! اوايل اين ماه كه بيماري و دوا دكتر بود كه بگذريم، اما بعدش تلاشها براي پيشرفتهاي جديد شروع شد، تو اين ماه كلمه هاي بيشتري رو ياد گرفتم و بزودي دومين مجموعه فرهنگ لغاتم را منتشر ميكنم، اما تو چند روز اخير سعي ميكنم كلمه ها رو بهم بچسبونم و جمله سازي كنم كه البته براي ماماني و بابايي هنوز نامفهومه! مهارت زيادي در مكالمه با تلفن پيدا كردم كه اونم بزودي با يه فيلم مستند ميبينيد! تو شمارش اعداد با ماماني و بابايي تا عدد هفت را ميگم! ...
7 آذر 1391

از عاشوراي 90 تا عاشوراي 91!

سلام به همه! پارسال عاشورا كه ميخواستيم بريم مراسم من اينجوري بودم! بابايي هم كه تو عالم خودش بوده! ديگه سانسورش نكرديم دلش بشكنه!     امسال عاشورا كه ميخواستيم بريم مراسم من اينجوري شدم! بابايي هم يه كم از عوالم خودش درومده! چه زود يه سال گذشت! ...
6 آذر 1391

بازهم زندگي!

سلام به همه! گفتم اين يكماهه هواي ويلاگ يه كم ابري بود، يه حال و هوايي عوض كنم! براي همين چندتا فيلم از شيرينكاريهاي جديدم داشتم كه براتون اينجا ميذارم، البته خيلي هم جديد نيست يعني مال قبل داستان بيماريه ولي چون وقت نشده بود، الان آماده شون كردم ايشالله خوشتون بياد.
26 آبان 1391

خشم كودكانه!

سلام به همه! من این روزا یه چیزی فهمیدم! فهمیدم که با این مامانی و بابایی نمیشه همیشه هم با محبت برخورد کرد! مثلا من دوست دارم نصفه شبی بریم بیرون بازی ولی اونا در خونه رو برام باز نمکنن! یا میخوام با کفش برم رو تو خونه و رو فرشها، نمیذارن! یا شکلات میخوام بهم نمیدن! یا خیلی کارای دیگه! حالا فهمیدم هر وقت یه چیزی میخوام و با زبون خوش میگم بهم بدید، نمیدن! باید یه جوری خشم خودمو نشون بدم که ازم بترسن! آخه چه معنی داره پدر و مادر تو روی بچه شون وایسن، بگن نمیشه! بعضي وقتها خيلي خشمگين ميشم و خشممو اينجوري نشون ميدم! البته اينبار ماماني و بابايي هي منو ميخندوندن و نميذاشتن حسابي چهره خشمگين منو ببينيد! آخرشم ديگه كار به شعر خو...
26 آبان 1391

آنکه ذکرش شفاست!

سلام به همه! بیماری من فرصتی بود برای خانواده کوچولوی ما که یه کم بيشتر فکر کنیم و یه چیزهایی رو اطرافمون ببینیم.     از شبي که اون اتفاق افتاد، ما فهمیدیم تو نیمه های شب که تو شهر هیچ ماشین و آدمی نیست، توی بیمارستانها فرشته های مهربونی کنار تخت نی نی های کوچولوشون بیدار نشستن و دعا میکنن که خدا نی نی شونو شفا بده! و فرشته های مهربونی هم هستن که مثل مامانی و بابایی مهربونن و به نی نی ها میرسن و مواظبن حالشون یه وقت بد  نشه، حیف که من خيلي ازشون میترسم! چون هر وقت اين فرشته ها رو دیدم بهم یا سرم یا آمپول زدن! اما همین که هستن یعنی آرامش هست، یعنی امنیت هست، يعني سلامتي تو راهه! البته بینشون آدمای...
17 آبان 1391