محيا کوچولومحيا کوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره
امیرنیکان کوچولوامیرنیکان کوچولو، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره
پسرعمه پوریاپسرعمه پوریا، تا این لحظه: 9 سال و 10 ماه و 2 روز سن داره
دخترخاله سارینادخترخاله سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره

فرشته اي بنام محیا

سرزمين مادري!

  بعد از يه هفته اقامت در سرزمين پدري، با ماماني و بابايي راهي سرزمين مادري شديم، عصر جمعه رسيديم اصفهان و ديدارهاي پر احساس با مامان بزرگ و بابا بزرگ و خاله ها و فاميل ماماني برگزار شد. از بخت بد بابايي دو روز مريض شد و جايي نتونستيم بريم، البته گلاب به روتون! زاينده رود هم كه بيچاره نفسش بنده اومده بود! رو به قبله اش كرده بودن! ميگفتن آبش خيلي كم بوده ولي خوشبختانه تو چند روزي كه ما اصفهان بوديم يه كم جون گرفته بود و آبش بيشتر شده بود. براي استراحت و تمدد اعصاب ميرفتيم سواحل زاينده رود! پرنده هاي مهاجر هم اومده بودن، كلا با صفا بود.     سواحل زاينده رود هواي گرم و خوبي داشت، خوب پرنده ها هم براي همي...
8 اسفند 1390

دوست جديد!

سلام به همه! چند وقت بود ميگفتم خدا جون! تو كه اينقده دوستاي خوشگل و نازنازي تو وب به من دادي، آخه من كه هيچكدومشون رو از نزديك نميبينم كه باهم بازي كنيم، دستم بهشون نميرسه كه موهاشونو بكشم! يا انگشت تو چش و چال هم كنيم، جيغ و داد كنيم! حالا چكار كنم؟ تازه ني ني وبلاگ اسمش مال ني ني هاست ولي همش ماماني و بابايي ها توش گشت و گذار ميكنن! خلاصه بعد كلي گشتن يه دختر خوشگل و تپلي و ناز به اسم زهرا، همين دور و برا پيدا كردم، خيلي با نمكه! تازه باهم آشنا شديم، تو همون برخورد اول كلي باهم صميمي شديم، اينقده صميمي كه دلم ميخواست لپ شو گاز بگيرم! حالا يه كم خجالتي بود ولي درست ميشه ايشالله! اين پايين ببينيدش، شما هم حتما خوشتون مياد! &nb...
6 اسفند 1390

روياي هشت ماهگي!

سلام به همه! اين ماه رو اصلا نفهميدم چجوري گذشت، يعني تا به خودم اومدم ديدم ماه هشتم هم تموم شد و وارد نهمين ماه زندگي شدم! مهمترين اتفاق اين ماه دندون دراوردن بود كه حواس همه رو از كارهاي ديگه پرت كرد، حالا هرچي فكر ميكنم ميبينم كار خاص ديگه اي تو اين ماه نكردم! البته يكي دو بار همينجوري الكي دست دسي كردم ولي اونم ديگه يادم رفت كه چجوري اجرا ميشد! از نظر حركتي هم پيشرفتهايي داشتم ولي هنوز بايد روش كار كنم. از همين ديروز ديگه تونستم با گرفتن چيزهاي اطرافم روي  پاهام بلند بشم، ولي خوب هنوز تعادل ندارم زود ميفتم! تو اين ماه بدليل تشديد تلاشهام براي حركت كردن، روزي چندبار با مخ يا با صورت ميخورم زمين و حسابي گريه و زاري راه مين...
4 اسفند 1390

لجبازيهاي دختري بنام محيا!

سلام به همه! در دوهفته اخير جهان شاهد تلاشهاي يك ماماني و بابايي دلسوز و دندون نديده! براي عكس گرفتن از دندون تازه جوونه زده من بود! من كه با هرگونه دست زدن ماماني و بابايي به گوش و حلق و  بيني ام! مخالفم، در تمام اين مدت در برابر اين فشارها مقاومت مي كردم! آخه از روزي كه من اين دندون رو دراوردم، ماماني و بابايي نوبتي دستشون تو دهن منه! و از اين كار خيلي لذت ميبرن! ميگم بابا اين كار بهداشتي نيست! شايد هزار جور آلودگي تو دستتون باشه! البته ببخشيدا! اي خدا جون كاشكي يه دندون، فقط يه دوندن هم اون بالا داشتم كه نشونشون ميدادم! يا يه چوبي چيزي بود كه منم ميدادم اونا گاز بگيرن و من بخندم! يكي از تفريحات سالم ماماني! اينه كه دائم ت...
2 اسفند 1390

اين پست جا مونده بود اون پشت مشت ها! (جايزه جشنواره)

سلام به همه! بابا شرمنده مون كرديد خاله ستاره! چرا زحمت كشيديد؟ ما كه راضي نبوديم؟ چرا سكه نداديد؟! چرا ويلا نداديد؟! كنار دريا نداديد؟! چند وقت پيش جايزه مسابقه جشنواره تولد ني ني وبلاگ بدستم رسيد! مي بينيد چقدر خوشحالم؟! گفتم يه تشكر كنم نگن جايزه رو گرفت و صداشو در نياورد! بازم ممنون از دوستاي گلم كه راي دادن و مدير وبلاگ كه جايزه را فرستاد.     توضيحات: اين پست رو حدود يكماه پيش نوشته بودم ولي مونده بود تو پيش نويسها! گفتم براي اينكه هدر نره بذارمش اينجا! ...
27 بهمن 1390