محيا کوچولومحيا کوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره
امیرنیکان کوچولوامیرنیکان کوچولو، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره
پسرعمه پوریاپسرعمه پوریا، تا این لحظه: 9 سال و 10 ماه و 2 روز سن داره
دخترخاله سارینادخترخاله سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره

فرشته اي بنام محیا

امتحانات!

سلام به همه! چند روزه بابايي و ماماني يه جوري شدن، يه چيزايي ميگن، هي با خودشون حرف ميزنن و سرشون رو تكون ميدن! بابايي ميگه: بندازم؟ نندازم؟ خوب خودشون ميفتن! ببينم ميشه يه كاري كرد كه نيفتن؟ بيچاره ها پول ميدن! ماماني ميگه: اين دفعه ديگه ميندازم! چقدر نمره بدم؟ اون دنيا كي جواب اين كارها را بده؟! بيچاره پدر و مادرشون، پول دادن! خلاصه تو خونمون يكي داره ميفته، يكي رو كمك ميكنن نيفته! يكي افتاده! يكي مونده زير دست و پا! شده صحراي محشر! به بابايي ميگم چي شده كه اينقده اعصاب و روانتون ريخته بهم؟ ميگه دخترم! بابايي چندماه ميره كلاس، كلي وقت ميذاره براي يه درس، با تشويق يا تهديد، با نصيحت يا با زور ميخواد بچه هاي مردم چند صفحه جزوه ...
5 بهمن 1390

روياي هفت ماهگي!

سلام به همه! روزهاي ماه هفتم هم گذشتن و من به ماه هشتم رسيدم، اين ماه، ماه مسافرت بود، مسافرتهاي هيجان انگيز به سرزمين پدري و مادري و خاطرات خوبش، اين ماه، ماه فعاليتهاي حركتي بود، از اول اين ماه حركات مختلفي را براي شادي حضار (ماماني و بابايي) اجرا مي‌كردم، فعلا تو حالت نشسته ميرم جلو و سعي ميكنم چهاردست و پا برم ولي يه پام زيرم گيرميكنه، نميشه! حالا دارم روش كار ميكنم، اين ماه، ماه غذاي كمكي بود، از فرني شروع شد، ولي نمي دونيد كار به كجاها كشيد؟! حريره و سرلاك و سوپ و سيب و ليموشيرين و موز و ... رو بهم زوري ميدادن، و البته قطره آهن! اه اه اه اوغ اوغ اوغ! يه سري غذاهاي كمكي عالي هم خودم كشف كردم و ميخورم مثل موبايل، كنترل...
4 بهمن 1390

سرزمين پدري!

ورود به سرزمين پدري با ديدارهايي پر احساس با مامان بزرگ و بابايزرگ و عموها و عمه هاي خودم و بابايي همراه بود! مثلا اول تو يه فاصله دوري از هم به هم نگاه ميكرديم، بعد با سرعت ميدويديم و همديگه رو بغل ميكرديم! مثل اين سريالهاي آبكي خودمون! اما شرح وقايع اتفاقيه، اول خستگي سفر رو با يه خواب حسابي جبران كردم.     حتي در سفر و در استراحت هم مطالعه را ترك نكردم و لحظه اي را به بطالت نگذروندم!     ارزيابي عملكرد ماماني و بابايي در چندماهه گذشته با استفاده از اين ترازو انجام شد كه البته مورد تاييد قرار گرفت، بگو ماشالله!   (حالا عددش مهم نيست!) يكي از ژنهاي نهفته كه تو بغل عمو فعال شد!...
1 بهمن 1390

شروع سفر!

يه روز آفتابي زمستوني سفرمون شروع شد. سفر طولاني بود و منم تو ماشين براي خودم مشغول انجام يكسري آزمايشات علمي مخفيانه-محرمانه بودم! هرچي به بابايي ميگفتم بابا جون رانندگي طولاني مدت خوب نيست گوش نميداد، منم در زمان مناسب يه كارهايي ميكردم كه بابايي مجبور به توقف اضطراري و استراحت ميشد! تو ماشينم صفايي داره اين كارا! ببخشيد اون كارا!! ساعت 9 شب رسيديم به سرزمين پدري شهر اراك! مامان بزرگ از شوق ديدن من كلا بابايي را فراموش كرده بود و ... ...
1 بهمن 1390

بازگشت از سفر!

سلام به همه! ما رفتيم و اومديم! يه سفر دوهفته اي به سرزمين پدري و مادري، جاي شما خالي، سفر خوبي بود و ملالي نبود جز دوري دوستاي گلم! تو اين سفر حسابي با خانواده و فاميل بابايي و ماماني آشنا شدم، من كه از يك ماهگي تا حالا فاميل را نديده بودم و ازشون دور بودم تازه فهميدم كه چقدر منو دوست دارن، اينقدر كه ماماني و بابايي دارن بهم حسودي ميكنن! بابايي ميگه قبلا تو فاميل كلي ما رو تحويل ميگرفتن ولي الان خونه هركي ميريم محيا رو ميگيرن و ميرن! كسي ديگه سراغ ما رو نميگيره! منم كه ميديدم اينقده مورد توجه همه هستم، تو اين دوهفته كلي استعدادهام شكوفا شد و كارهاي خارق العاده اي رو شروع كردم! بابايي ميگه اينها ژنهاي نهفته اي بودن كه به محض ور...
1 بهمن 1390

مادر انار ندارد!

مادر انار داشت،                      انار خيلي شيرين بود،                                                انار مادر سوخت،                                                   ...
1 بهمن 1390