محيا کوچولومحيا کوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره
امیرنیکان کوچولوامیرنیکان کوچولو، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 13 روز سن داره
پسرعمه پوریاپسرعمه پوریا، تا این لحظه: 9 سال و 10 ماه سن داره
دخترخاله سارینادخترخاله سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره

فرشته اي بنام محیا

روياي هشت ماهگي!

سلام به همه! اين ماه رو اصلا نفهميدم چجوري گذشت، يعني تا به خودم اومدم ديدم ماه هشتم هم تموم شد و وارد نهمين ماه زندگي شدم! مهمترين اتفاق اين ماه دندون دراوردن بود كه حواس همه رو از كارهاي ديگه پرت كرد، حالا هرچي فكر ميكنم ميبينم كار خاص ديگه اي تو اين ماه نكردم! البته يكي دو بار همينجوري الكي دست دسي كردم ولي اونم ديگه يادم رفت كه چجوري اجرا ميشد! از نظر حركتي هم پيشرفتهايي داشتم ولي هنوز بايد روش كار كنم. از همين ديروز ديگه تونستم با گرفتن چيزهاي اطرافم روي  پاهام بلند بشم، ولي خوب هنوز تعادل ندارم زود ميفتم! تو اين ماه بدليل تشديد تلاشهام براي حركت كردن، روزي چندبار با مخ يا با صورت ميخورم زمين و حسابي گريه و زاري راه مين...
4 اسفند 1390

لجبازيهاي دختري بنام محيا!

سلام به همه! در دوهفته اخير جهان شاهد تلاشهاي يك ماماني و بابايي دلسوز و دندون نديده! براي عكس گرفتن از دندون تازه جوونه زده من بود! من كه با هرگونه دست زدن ماماني و بابايي به گوش و حلق و  بيني ام! مخالفم، در تمام اين مدت در برابر اين فشارها مقاومت مي كردم! آخه از روزي كه من اين دندون رو دراوردم، ماماني و بابايي نوبتي دستشون تو دهن منه! و از اين كار خيلي لذت ميبرن! ميگم بابا اين كار بهداشتي نيست! شايد هزار جور آلودگي تو دستتون باشه! البته ببخشيدا! اي خدا جون كاشكي يه دندون، فقط يه دوندن هم اون بالا داشتم كه نشونشون ميدادم! يا يه چوبي چيزي بود كه منم ميدادم اونا گاز بگيرن و من بخندم! يكي از تفريحات سالم ماماني! اينه كه دائم ت...
2 اسفند 1390

اين پست جا مونده بود اون پشت مشت ها! (جايزه جشنواره)

سلام به همه! بابا شرمنده مون كرديد خاله ستاره! چرا زحمت كشيديد؟ ما كه راضي نبوديم؟ چرا سكه نداديد؟! چرا ويلا نداديد؟! كنار دريا نداديد؟! چند وقت پيش جايزه مسابقه جشنواره تولد ني ني وبلاگ بدستم رسيد! مي بينيد چقدر خوشحالم؟! گفتم يه تشكر كنم نگن جايزه رو گرفت و صداشو در نياورد! بازم ممنون از دوستاي گلم كه راي دادن و مدير وبلاگ كه جايزه را فرستاد.     توضيحات: اين پست رو حدود يكماه پيش نوشته بودم ولي مونده بود تو پيش نويسها! گفتم براي اينكه هدر نره بذارمش اينجا! ...
27 بهمن 1390

بعد از امتحانات!

سلام به همه! بالاخره فصل امتحانات و تعطيلات تموم شد ولي داستان افتادگان و نمره خواستن هنوز ادامه داره! تو اين مدت حافظه گوشيهاي خونه ما شده «كلبه احزان» هر كي پيامهاشو بخونه واقعا تا چند روز اعصاب و روانش ميريزه بهم! بابايي ميگه وقتي ميبينم بعضيها براي گرفتن نمره قبولي دست به هركاري ميزنن بجز درس خوندن، از كارم خيلي بدم مياد! منم براي اينكه دلداريش بدم بهش ميگم خوب ميتوني كارتو عوض كني! اين كه شكايت نداره، داد و مكافات نداره! غصه خوردن نداره! بدترين چيز اينه كه يكي بهت بگه اگه به من نمره ندي، مثلا 200 هزارتومن به من ضرر ميزني!   ولي نظرايي كه در مورد پست امتحانات بود چندتا نكته رو روشن كرد، نمي دونم بگم؟ نگم...
23 بهمن 1390

شروع ترم!

سلام به همه! امروز بالاخره بعد چند وقت ظاهرا ترم جديد شروع شد! البته ما كه چيزي نديديم! من كه نگران بودم بابايي روز اول به موقع بره سر كلاس از ساعت 5.5 صبح پاشدم به سر و صدا! مگه بيدار مي شد؟ اينقده داد و بيداد كردم، موهاشو كشيدم و پتو از روش كشيدم تا بالاخره بيدار شد! تازه طلبكارم بود كه چيه نميذاري بخوابم بچه؟! گفتم بابايي پاشو روز اول كلاسها وسايلتو جمع كن، يه كم درسهاتو حاضر كن و به موقع برو سر كلاس كه تا آخر ترم پرانرژي باشي! اما بابايي پتو رو كشيد رو خودشو گفت دخترم خوب نيست از الان اينقده شعار بدي! هفته اول كه همه جا تق و لقه! تازه دخترم   اونوقت كه ما دانشجو بوديم، تنبلاي كلاس عقيده داشتن ترم بهاره، يعني اينكه كلاساي...
23 بهمن 1390

جايزه جشنواره!

سلام به همه! بابا شرمنده مون كرديد خاله ستاره! چرا زحمت كشيديد؟ ما كه راضي نبوديم؟ چرا سكه نداديد؟! چند روز پيش جايزه مسابقه جشنواره تولد ني ني وبلاگ بدستم رسيد! مي بينيد چقدر خوشحالم؟! گفتم يه تشكر كنم نگن جايزه رو گرفت و صداشو در نياورد! بازم ممنون از دوستاي گلم كه راي دادن و مدير وبلاگ كه جايزه را فرستاد.   ...
21 بهمن 1390