محيا کوچولومحيا کوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره
امیرنیکان کوچولوامیرنیکان کوچولو، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 13 روز سن داره
پسرعمه پوریاپسرعمه پوریا، تا این لحظه: 9 سال و 10 ماه سن داره
دخترخاله سارینادخترخاله سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره

فرشته اي بنام محیا

آي مردم من دندون درآوردم!

سلام به همه! دوستاي گلم امروز اولين دندونم دراومد! دقيقا در سن 7 ماه و 13 روز و  5 ساعت و 8 دقيقگي! (البته زمان كشف دندون) امروز17بهمن 1390 ساعت 14:45 من مثل يه موش كوچولو وسط سفره نشسته بودم و داشتم با قاشق ماست ميخوردم كه در اثر اصابت قاشق غذا با دندون كوچولوم، ماماني و بابايي فهميدن اولين دندونم جوونه زده! در اين لحظه كه دارم اين خبر رو اعلام ميكنم بابايي از شدت هيجان از خود بيخود شده و داره دنبال كلمات مناسب ميگرده كه احساساتش رو نسبت به من ابراز كنه ولي نميتونه! ماماني هم از شدت ذوق داره تو خونه پرواز ميكنه! الانه كه بخوره به سقف بيفته! اگه ميدونستم اينها اينقده از دندون دراوردن من خوشحال ميشن كه زودتر اقدام ميكردم! ...
19 بهمن 1390

آموزش عملي روش مطالعه صحيح!

سلام به همه! من يه كتاب خيلي بزرگ با مطالب سنگين و مفاهيم عميق بهداشتي! دارم كه هروقت ميخوام بخونمش پشتش گم ميشم! حتي ماماني و بابايي هم تو عمرشون كتاب به اين بزرگي و مهمي نداشتن! الان اين موش كوچولويي كه از پشت كتاب سرك ميكشه منم! پيدام كرديد؟! اما بابايي كه نميذاره تمركز كنم، هي مياد منو ميخندونه و حواسمو پرت ميكنه! اصلا همين بابايي ها هستن نميذارن ني ني ها به يه جايي برسن! همش بازي، همش شيطوني! آخه مگه خودت چيزي نداري بخوني؟ چهار روز ديگه ترم شروع ميشه ميخواي منو ببري سركلاس نشون بدي؟ بگذريم . . .     بعضي از دوستاي گلم ازم خواسته بودن كه نحوه مطالعه كردن صحيح و اصولي رو بهشون ياد بدم! ديدم نميشه ...
12 بهمن 1390

رنج نامه دانشجويي!

متن رنج نامه: سلام استاد بزرگوار! از اين كه نتوانستم سر كلاستان حاضر باشم واقعا عذر مي خواهم. چون من تصادف كرده بودم و نتوانستم بيايم. اين تصادف هم توسط فاميل خودم اتفاق افتاده و يكي از رباط هاي پام قطع شده و بايد عمل كنند و به همين خاطر روزگار من از قبل هم بدتر شده مي خواستم به امتحان نيايم ولي متاسفانه به اجبار شوهرم به اين امتحان آمدم چون براي ترم ها پول كلاني صرف نموده ام و من چندين شب است نخوابيده و به درس نگاه كرده ام و متاسفانه از ترس نتوانستم چيزي به ياد بسپارم. خواهشمندم در صورت امكان نمره قبولي بدهيد تا از مشكلاتم كم شود. توضيحات: با وساطت من، ماماني به دانشجوي مورد نظر به دليل صداقت بيش از حد در بيان مشكلاتش نمره ق...
6 بهمن 1390

امتحانات!

سلام به همه! چند روزه بابايي و ماماني يه جوري شدن، يه چيزايي ميگن، هي با خودشون حرف ميزنن و سرشون رو تكون ميدن! بابايي ميگه: بندازم؟ نندازم؟ خوب خودشون ميفتن! ببينم ميشه يه كاري كرد كه نيفتن؟ بيچاره ها پول ميدن! ماماني ميگه: اين دفعه ديگه ميندازم! چقدر نمره بدم؟ اون دنيا كي جواب اين كارها را بده؟! بيچاره پدر و مادرشون، پول دادن! خلاصه تو خونمون يكي داره ميفته، يكي رو كمك ميكنن نيفته! يكي افتاده! يكي مونده زير دست و پا! شده صحراي محشر! به بابايي ميگم چي شده كه اينقده اعصاب و روانتون ريخته بهم؟ ميگه دخترم! بابايي چندماه ميره كلاس، كلي وقت ميذاره براي يه درس، با تشويق يا تهديد، با نصيحت يا با زور ميخواد بچه هاي مردم چند صفحه جزوه ...
5 بهمن 1390

روياي هفت ماهگي!

سلام به همه! روزهاي ماه هفتم هم گذشتن و من به ماه هشتم رسيدم، اين ماه، ماه مسافرت بود، مسافرتهاي هيجان انگيز به سرزمين پدري و مادري و خاطرات خوبش، اين ماه، ماه فعاليتهاي حركتي بود، از اول اين ماه حركات مختلفي را براي شادي حضار (ماماني و بابايي) اجرا مي‌كردم، فعلا تو حالت نشسته ميرم جلو و سعي ميكنم چهاردست و پا برم ولي يه پام زيرم گيرميكنه، نميشه! حالا دارم روش كار ميكنم، اين ماه، ماه غذاي كمكي بود، از فرني شروع شد، ولي نمي دونيد كار به كجاها كشيد؟! حريره و سرلاك و سوپ و سيب و ليموشيرين و موز و ... رو بهم زوري ميدادن، و البته قطره آهن! اه اه اه اوغ اوغ اوغ! يه سري غذاهاي كمكي عالي هم خودم كشف كردم و ميخورم مثل موبايل، كنترل...
4 بهمن 1390

سرزمين پدري!

ورود به سرزمين پدري با ديدارهايي پر احساس با مامان بزرگ و بابايزرگ و عموها و عمه هاي خودم و بابايي همراه بود! مثلا اول تو يه فاصله دوري از هم به هم نگاه ميكرديم، بعد با سرعت ميدويديم و همديگه رو بغل ميكرديم! مثل اين سريالهاي آبكي خودمون! اما شرح وقايع اتفاقيه، اول خستگي سفر رو با يه خواب حسابي جبران كردم.     حتي در سفر و در استراحت هم مطالعه را ترك نكردم و لحظه اي را به بطالت نگذروندم!     ارزيابي عملكرد ماماني و بابايي در چندماهه گذشته با استفاده از اين ترازو انجام شد كه البته مورد تاييد قرار گرفت، بگو ماشالله!   (حالا عددش مهم نيست!) يكي از ژنهاي نهفته كه تو بغل عمو فعال شد!...
1 بهمن 1390

شروع سفر!

يه روز آفتابي زمستوني سفرمون شروع شد. سفر طولاني بود و منم تو ماشين براي خودم مشغول انجام يكسري آزمايشات علمي مخفيانه-محرمانه بودم! هرچي به بابايي ميگفتم بابا جون رانندگي طولاني مدت خوب نيست گوش نميداد، منم در زمان مناسب يه كارهايي ميكردم كه بابايي مجبور به توقف اضطراري و استراحت ميشد! تو ماشينم صفايي داره اين كارا! ببخشيد اون كارا!! ساعت 9 شب رسيديم به سرزمين پدري شهر اراك! مامان بزرگ از شوق ديدن من كلا بابايي را فراموش كرده بود و ... ...
1 بهمن 1390

بازگشت از سفر!

سلام به همه! ما رفتيم و اومديم! يه سفر دوهفته اي به سرزمين پدري و مادري، جاي شما خالي، سفر خوبي بود و ملالي نبود جز دوري دوستاي گلم! تو اين سفر حسابي با خانواده و فاميل بابايي و ماماني آشنا شدم، من كه از يك ماهگي تا حالا فاميل را نديده بودم و ازشون دور بودم تازه فهميدم كه چقدر منو دوست دارن، اينقدر كه ماماني و بابايي دارن بهم حسودي ميكنن! بابايي ميگه قبلا تو فاميل كلي ما رو تحويل ميگرفتن ولي الان خونه هركي ميريم محيا رو ميگيرن و ميرن! كسي ديگه سراغ ما رو نميگيره! منم كه ميديدم اينقده مورد توجه همه هستم، تو اين دوهفته كلي استعدادهام شكوفا شد و كارهاي خارق العاده اي رو شروع كردم! بابايي ميگه اينها ژنهاي نهفته اي بودن كه به محض ور...
1 بهمن 1390

مادر انار ندارد!

مادر انار داشت،                      انار خيلي شيرين بود،                                                انار مادر سوخت،                                                   ...
1 بهمن 1390