محيا کوچولومحيا کوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره
امیرنیکان کوچولوامیرنیکان کوچولو، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 13 روز سن داره
پسرعمه پوریاپسرعمه پوریا، تا این لحظه: 9 سال و 10 ماه سن داره
دخترخاله سارینادخترخاله سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره

فرشته اي بنام محیا

روياي پنج ماهگي!

سلام به همه! بالاخره پنچ ماهگي هم تموم شد و من بازهم بزرگتر شدم، خانم تر شدم! تو اين يك ماه كلي كارهاي جديد رو تونستم انجام بدم، الان ميتونم ديگه كاملا بشينم ولي نميدونم چرا بعضي وقتها ميفتم! غلطيدن را تقريبا ميتونم انجام بدم، ولي همش به صورت ميفتم روي زمين و ماماني و بابايي بايد نجاتم بدن! صداهاي مختلفي در ميارم، بعضي وقتها يه دفعه ماما يا بابا ميگم و ماماني و بابايي كلي ذوق ميكنن! دستها و انگشتامو تو اين ماه پيدا كردم و خيلي برام جالبه كه ميتونم تكونشون بدم و بازي كنم! تازگي ها پاهامو ميتونم با دستم بگيرم ولي نميدونم چكارشون كنم، پا هم براي خودش چيز جالبيه! البته تو اين ماه دوباره درگير گلاب به روتون شدم و مصرف پوشكم زياد ش...
4 آذر 1390

كمپين غذاي كمكي!

سلام به همه هرچي به ماماني و بابايي ميگم بابا من ديگه بزرگ شدم، ديگه هر چي شير ميخورم سير نميشم، كسي گوشش بدهكار نيست، ميگن دكتر گفته بعد شش ماهگيت ميتوني غذاي كمكي را شروع كني، من كه هر چي به اين ساعت بالاي وبلاگم نگاه ميكنم از 4 ماه رد نميشه، حالا كو تا آخر شيش ماهگي! آخه يكي بياد بگه من چكار كنم؟ آي ماماني هاي باتجربه من غذا ميخوام، من سير نميشم! حالا خاله شيما (مامان نفس جون) برام يه كم تحربياتشونو گفتن ولي اين تجربه ها براي من غذا نميشه كه! آي مامانا بياييد به اين ماماني و بابايي بگيد به من غذا بدن! راستي بهشون بگيد چي بهم بدن؟ فكر ميكنم شايد بلد نيستن چي بهم بدن!  
1 آذر 1390

غلطيدن

سلام به همه امشب داشتم براي خودم بازي ميكردم، يهو ديدم چرخيدم و صورتم داره به فرش ميخوره! ديدم كسي نيست شروع كردم به سر و صدا تا بابايي اومد منو برداشت. بابايي بهم تبريك ميگفت و به ماماني گفت محيا اولين غلطيدنش را امشب انجام داد. من كه ديدم ماماني و بابايي خيلي خوششون اومد، كلي سعي كردم دوباره اين حركت را اجرا كنم، ولي نتونستم، اما بهر حال ظاهرا پيشرفت بزرگي بوده اين حركت.
26 آبان 1390

تغيير شخصيت!

سلام به همه! امروز ماماني كه ميخواست بره كلاس و منو تنها بذاره، يه لحظه دلم گرفت و شروع كردم به داد و بيداد تا ماماني بياد و منو بغل كنه، احساس كردم كلا ميخواد بره! اما ماماني منو داد بغل بابايي و رفت. اول يه كم با بابايي بازي كردم ولي دلم پيش ماماني بود، وقتي ديدم واقعا پيداش نيست، زدم زير گريه و اينقده داد و بيداد كردم تا بابايي منو برد، پيش ماماني. خونه كه برگشتيم ماماني ميگفت مثل اينكه محيا ديگه بيرون رفتن منو ميفهمه و دلتنگي ميكنه! آخه ماماني من كه قبلا هم ميفهميدم ميري كلاس ولي دوست دارم ازين به بعد هر جا ميري باهم باشيم! چون تنها بمونم دلم برات تنگ ميشه! از اين به بعد هم هر كدومتون بريد بيرون و منو نبريد اينقده داد ميز...
26 آبان 1390

محيا سادات!

سلام به همه امروز ديدم دوستاي گلم كلي برام پيام تبريك عيد فرستادن، تبريك عيد غدير! منم بهشون تبريك گفتم. فكر كردم ديدم منم يه جورايي سيده هستم، محيا سادات! آخه مامان ماماني و مامان بزرگ بابايي سيده هستن، بابايي ميگه وقتي سيد بودن همه سادات بخاطر داشتن يه مادر مهربون به نام حضرت زهرا هستش چرا آدم بزرگها ميگن فقط اگه بابايي يه نفر سيد باشه اونم سيد ميشه؟ البته اين جوري كه من حساب ميكنم خيليها سيد هستن! ولي چه عيبي داره؟ منم اين عيد بزرگ را به همه بچه هاي اون مادر مهربون تبريك ميگم.
25 آبان 1390

آموزش آشپزي!

سلام به همه ماماني ميگه از غذاهاي تكراري خسته شدم، نمي دونم ديگه چي درست كنم؟ كلي فكر ميكنه و به بابايي هم ميگه نظر بده ولي به فكر هيچ كدوم يه غذاي غير تكراري نمياد! آخرش هم تقصيرها ميفته گردن من! چون ميگن هر غذايي درست كنيم، به محيا نميسازه! امروز به ماماني گفتم بيا خودم بهت چند تا غذاي جديد ياد بدم كه يه تنوعي تو زندگيتون ايجاد بشه! بعدهم اومدم سر گاز و كلي بهش آموزش دادم، اميدورام حالا يه چيزي ياد گرفته باشه! اينم يه صحنه از اوج هنرنمايي من سر قابلمه غذا! ...
23 آبان 1390

حرفهايي از جنس تصوير1

سلام به همه به ماماني و بابايي گفتم حالا كه وقت نمي كنيد، حرفها و درددلهاي منو تو وبلاگ بذاريد، لااقل چندتا عكس از من بذاريد تو وب كه دوستاي گلم همش، مطالب تكراري نبينن. اين عكس را هم تقديم ميكنم به همه دوستاي گل خودم. ...
23 آبان 1390