فرشته اي بنام محیا
محیا یعنی زندگی و زندگی یعنی انتظار

سلام

من محیای 4 به 5 سال هستم

این اولین مطلبی هست که خودم تایپ کردم

میخوام دیگه خودم وبلاگمو  به روز کنم البته با کمک بابا و مامانی

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 14:45 | جمعه 27 فروردين 1395 توسط محیا کوچولو

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 20:15 | 1 آذر 1394 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

من این روزها شدم یه شاعر!

باهر موضوعی شعر میگم!

خیلی وقتها هم از نظر وزن و قافیه اصول شعر رو رعایت میکنم!

بابایی میگه این نتیجه چهار سال شعر خوندن های مامانی و بابایی از کتابای مختلف هستش!

بهر حال من میتونم با کلمات خوب بازی کنم و شعر بگم!

مثلا:

صبح شده باز دوباره

مامان کجاست؟ اداره

و...

البته مامانی و بابایی چون به موقع ثبت نمیکنن،خیلی از شعرهام یادشون میره!



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 20:07 | چهارشنبه 20 آبان 1394 توسط محیا کوچولو

مشهد- تابستان 94 با آیدا و الناز

 

اوج عبادت با تجهیزات کامل



موضوع : همه عكسهاي من

نوشته شده در تاريخ 20:31 | جمعه 15 آبان 1394 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

بابایی میگه شاید محیا کوچکترین هکر دنیا باشه! از کجا میگه؟

از اینجا که دیروز بابایی فهمید من به راحتی قفل یکی از برنامه های پولی اندروید رو به راحتی باز میکنم!

داستان از اینجا شروع شد که چند وقت قبل بابایی یه نرم افزار آموزش زبان انگلیسی رو تو تبلت برام نصب کرد ولی فقط چندتا کلمه اش باز بود و بقیه اشون قفل داشت.

دیروز بابایی که اومد گفت چون محیا این برنامه رو دوست داره براش میخوام نسخه کاملش رو بخرم و 5000 تومن پرداخت کرد و با افتخار بهم گفت محیا گلی برنامه رو برات کامل خریدم!

اما وقتی دید که بازم چندتا قسمتش فقل داره و برای هرکدوم باید 5000 تومن پرداخت کنه حالش گرفته شد!

در این لحظه بود که من بابایی رو سورپرایز کردم!!

گفتم بابایی من خودم بلدم چجوری کلمه های فقل دارو باز کنم!!

بابایی که حرف منو جدی نگرفته بود، گفت چجوری؟ مگه میشه؟

خلاصه هنرنمایی من شروع شد! و بابایی هاج و ولج نگاه میکرد که چطور من با آزمون خطا راه شکستن فقل برنامه رو یاد گرفتم و به قول متخصصین!! یه حفره یا باگ رو تو نرم افزار پیدا کردم!

من وقتی رو کلمه قفل دار میرم نرم افزار با یه سوال وارد صفحه پرداخت بانک میشه، اما من بدون اینکه کاری کنم دوباره از اول وارد برنامه میشم و فقل برنامه باز میشه!!! به همین سادگی!

فعلا بابایی هنوز تو شوک این کشف منه! و برای چندتا از دوستا و همکاراش هم تعریف میکرد که محیا با چه مهارتی از قفل برنامه عبور کرد!!

بهر حال فکر کنم بابایی راست میگه و من شاید کوچکترین هکر دنیا باشم!!

 



موضوع : تجربه هاي اين دنيا

نوشته شده در تاريخ 20:07 | جمعه 8 آبان 1394 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

تو روزی که اسمش روز دختر بود و تولد حضرت معصومه (س) ما رفتیم مشهد جای همه خالی!

آخه تو ماه رمضون سر افطار همش دعا میکردم «خدایا زودتر ماه رمضون رو تموم کن ما بریم مشهد!» که بالاخره بصورت اتفاقی این سفر عالی جور شد.

ممنون خدا جون بابت این خوبی و دعوتت.

مشهد با دوستای گلمون بودیم و جای شما سبز خیلی خوش گذشت.

از بس که با آیدا بازی کردیم و مثل یه خواهر برام عزیز بود.

از امام رضا (ع) خیلی خواستم که منم یه خواهر داشته باشم، همش تو خونه میگم من تنهام! کسی رو ندارم!

مشهد بازم دعا کردیم، برای همه!

کلی هم هدیه بخاطر ایام جشن ولادت گرفتیم.

یه چادر خیلی خوشگل هم که مامان و بزرگ و مامانی برام درست کرده بودن رو موقع رفتن به حرم سر میکردم.

با چادرم که بودم نمیدونم چرا همه برمیگشتن نگاهم میکردن!! هر خادمی هم که میدید منو بهم جایزه شکلات میداد!

خیلی زیبا بود، چراغونی بود. منم خیلی بازی کردم، تو صحن ها بدو بدو میکردم، شادی میکردم، دعا میکردم و...

فقط حیف که زود تموم شد و من موقع برگشتن واقعا اشک میریختم.

الانم برگشتیم و دوباره زندگی عادی شد و میرم مهد، مامانی و بابایی هم میرن دانشگاه.

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:06 | يکشنبه 1 شهريور 1394 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

به مامانی میگم چکار میکنی؟

میگه دارم فکر میکنم.

میگم فکر نکن، پودر تو عوض کن!

رفتیم مسافرت بابایی میگه کی برگردیم؟

میگم زودتر برگردیم، من دیگه مرخصی ندارم!

باید شنبه برم مهد!

و...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 8:51 | يکشنبه 1 شهريور 1394 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

گفته بودم که مدتهاست که به نقاشی علاقمند شدم  و روز به روز هم این علاقه بیشتر میشه،

بخصوص از روز ورود به چهار سالگی واقعا هر روز یه شاهکار نقاشی خلق میکنم!

از شنبه این هفته هم رسما تو مهد کودک ثبت نام کردم و با علاقه تمام هر روز مامانی منو میبره اونجا.

این نقاشی هم آخرین شاهکار منه تو نقاشی، زنبور نقاشی، من بین فامیل خیلی معروف شده!

 


 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:52 | سه شنبه 13 مرداد 1394 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

من محیای چهار ساله هستم.

یه دختر کوچولوی منظم، هنرمند، شیرین کار و شرین گفتار!

مدتهاست که فرصت برای نوشتن و دیدن دوستان کم شده ولی زندگی جریان داره و روز به روز تجربه های جدید خودشون رو به من نشون میدن.

تو این مدت ما یه سفر به وان ترکیه رفتیم که عکسهاش رو میذارم و چندتا سفر کوچولوی به همین دور و برها رفتیم و البته چند روز هم رفتیم اصفهان البته بدون بابایی!

از روز چهار سالگی خیلی به نقاشی علاقمندتر شدم و هرروز با نقاشیهای جدیدم مامانی و بابایی رو سورپرایز میکنم.

تو این مدت چندتا کتاب ریاضی و علوم و آموزش حروف مامانی برام خرید که با علاقه زیاد هر روز یک صفحه شون رو کار میکنم.

بعضی روزها میرم مهد و اونجا هم شاگرد زرنگ کلاسم! هرچی مربی میپرسه بقیه بچه ها فقط شیطونی میکنن ولی من همه سوالا رو جواب میدم!

تو خونه خیلی با مامانی جر و بحث داریم! بخصوص سر اینکه من همیشه گشنمه و اون باید همش غذا بهم بده!

بعضی وقتها که دعوامون میشه من خیلی حرفهای عجیب غریب و جالب میزنم که مامانی و بابایی تعجب میکنن!

مثلا اینکه چرا  کسی به من توجه نمیکنه! یا مادر وظیفه شه به بچه اش توجه کنه! چرا کسی به من محبت نمیکنه؟ یا ....

مثل سالهای قبل قرار بود یه سفر مشهد بریم آخر ماه رمضون که امسال جور نشد و من خیلی ناراحتم و دعا میکنم که جور بشه.

البته دعا های دیگه هم میکنم بخصوص موقع افطار که مامانی و بابایی با خنده های زیاد آمین میگن برام!

مثلا: خدایا خودتو حفظ کن! یا بعضی دعاهای دیگه که مامانی آمین نمیگنه براشون!!

بهر حال چهار سالگی خیلی با سه سالگی و دو سالگی و یک سالگی فرق میکنه!! چون درک من از دنیا و اتفاقاتش و آدمهاش داره روز به روز بیشتر و عمیق تر میشه.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:41 | پنجشنبه 4 تير 1394 توسط محیا کوچولو

سلام به همه دوستاي گلم!

اميدوارم سال خوبي رو شروع كرده باشين!

ما مثل هر سال امسال عيد رو رفتيم به شهرهاي بابايي و ماماني و جاي شما خالي ديد و بازديد فاميل!

من تقريبا همه كاره تو پذيرايي از مهمونها بودم و همه از خانومي من تعريف ميكردن!!

عيد امسال ما اصفهانو از بالاي برج ميديديم يه برج بلند!

من كارها و شيرين زبوني هاي فراووني دارم و از جمله اينكه خيلي با بابايي در موضوعات مختلف كل كل مي كنيم!!

وقتي دور اتاق بدو بدو ميكنم،‌ميگم دارم كالري ميسوزونم!

يه دونه ساز بلز هم خريديم كه با بابايي آهنگ سازي هم ميكينم!!

و حاضر جوابيهاي فراواني كه در اين مقال نميگنجد!!

يه دونه عكس جديد هم گرفتم كه مربوط به 46 امين ماهگردم هستش.

 



موضوع : رؤياها

نوشته شده در تاريخ 20:12 | شنبه 5 ارديبهشت 1394 توسط محیا کوچولو
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 32 صفحه بعد
معرفي محيا كوچولو

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

موضوعات

دوستاي گل محيا

آمار وبلاگ