فرشته اي بنام محیا

قرآن خواندن

سلام من دیشب در مسجد قرآن خواندم. خیلی خجالت کشیدم. اما یک تراش خوش بو جایزه گرفتم. بابام بهم قول داده بود که من را به کار و بازی ببرد. کار و بازی همان شهربازی است. البته با یک ذره فرق. اما چون تولد بود، نتوانستیم برویم. خوب لااقل توانستم یک فیلم به نام بالش ها را ببینم. اما ناراحت شدم که نشدبرم.  شاد شده بودما.  تا هفته ی دیگه نمی تونم برم. خدا حافظ. ...
18 آبان 1397

تولد غافلگیر کننده!

سلام به همه! ما کم کم داشتیم آماده میشدیم که اواخر بهمن ماه بریم اصفهان برای تولد نی نی کوچولو ولی شنبه هفته قبل نیکان کوچولو خیلی غافلگیر کننده خبر داد که داره میاد. شنبه شب رفتیم بیمارستان و ساعت یک صبح یکشنبه 17 بهمن نیکان ما متولد شد. مامانی دو روز بعد و نیکان هفت روز بعد از بیمارستان اومدن خونه و الان همگی کنار هم هستیم یه خانواده چهار نفره! اون شب و روزهای بعد دوستان و همکارای مامانی و بابایی خیلی بهمون کمک کردن و جای خالی فامیل را برامون پر کردن و ما خیلی از شون ممنون هستیم. روزهای بعد اول خاله بزرگه و امروز یکشنبه خاله کوچیکه با سارینا اومدن اردبیل پیشمون و ما خیالمون راحت تر شد. نیکان ما روز یکشنبه 24 بهمن از بی...
25 بهمن 1395

جایزه

سلام من از خانم هادی امروز جایزه گرفتم چون در درس مهاسبات زهنی شاگرد اول شدم خیلی خوشحالم
22 دی 1395

من محیا هستم!

سلام من محیای 4 به 5 سال هستم این اولین مطلبی هست که خودم تایپ کردم میخوام دیگه خودم وبلاگمو  به روز کنم البته با کمک بابا و مامانی  
27 فروردين 1395

محیای شاعر!

سلام به همه! من این روزها شدم یه شاعر! باهر موضوعی شعر میگم! خیلی وقتها هم از نظر وزن و قافیه اصول شعر رو رعایت میکنم! بابایی میگه این نتیجه چهار سال شعر خوندن های مامانی و بابایی از کتابای مختلف هستش! بهر حال من میتونم با کلمات خوب بازی کنم و شعر بگم! مثلا: صبح شده باز دوباره مامان کجاست؟ اداره و... البته مامانی و بابایی چون به موقع ثبت نمیکنن،خیلی از شعرهام یادشون میره!
20 آبان 1394