بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
فرشته اي بنام محیا
فرشته اي بنام محیا
محیا یعنی زندگی و زندگی یعنی انتظار

 

 

 

 

توضيحات: عكسهام مربوط به اسفندماه هستن كه بدليل اختلال حواس ماماني و بابايي، الان نمايش داده شدن!

 



موضوع : همه عكسهاي من

نوشته شده در تاريخ 23:41 | يکشنبه 31 ارديبهشت 1391 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

در اين 10 ماه و اندي كه در خدمت دوستاي گلي زميني هستم فهميدم، ني ني هاي مملكت كلي عمو و عمه و خاله و دايي

دارن كه اينا هميشه بودن و هيچ وقت هم از بين نميرن، فقط ممكنه گاهي از شبكه اي به شبكه ديگه منتقل بشن!

و فقط اين ني ني ها هستن كه نسل به نسل عوض ميشن!

مثلا ميگن يه عمو قناد هست كه عموي جد پدري ماماني و بابايي هم بوده! الانم عموي من و ني ني هاي مثل منه!

حالا اينكه تو اين دنيا اينهمه عمو و خاله به چه دردي ميخورن من كه هنوز نفهميدم!

فقط فهميدم هر گوشه اين دنيا مثل يه بقالي بزرگه!

هركي براي خودش يه دكه راه انداخته و كاسبي ميكنه و تو اين بازار هزار رنگ بعضيا شدن عمو و خاله ني ني هاي معصوم!

ني ني هايي كه مثل يه بازيچه براي كسب درآمد عمو و خاله ها ميرن زير دست و پا و خيلي راحت پرپر ميشن.

بيچاره ني ني هاي معصوم خرم دره اي كه ميخواستن خاله شونو از نزديك ببينن،

اي عموها و خاله هاي الكي! بعضي وقتها از دنياتون بدم مياد.

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:38 | يکشنبه 31 ارديبهشت 1391 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

روز جمعه من و ماماني و بابايي براي يه كاري كه تفريح نبود! رفتيم گردنه حيران، خيلي خوب و باصفا بود،

كارمون كه تموم شد گفتيم حالا كه تا اينجا اومديم يه سر هم بريم آستارا و رفتيم!

وقتي رسيديم اونجا يه دور كه تو شهر و ساحل زديم، عصر شد و گفتيم حالا كه تا اينجا اومديم شب هم بمونيم و مونديم!

خلاصه رفتيم يه سوئيت در نزديك ترين نقطه به دريا گرفتيم و از پنجره اش تا ساعتها دريا رو تماشا كرديم!

بابايي ميگفت دخترم يه جايي رو برات گرفتم كه ميتوني از پنجره اش شيرجه بري تو دريا!

من كه براي اولين بار بود دريا رو ديدم اصلا به روي خودم نياوردم كه پديده جالبيه و كلي حال ماماني و بابايي از بي تفاوتي من

به دريا وموج و آب و ساحل گرفته شد! البته يكي دوبار دست و پايي به آب زدم و چندتا صدفم جمع كردم!

فرداش يعني شنبه رفتيم تو شهر و بازار، براي گشت و گذار و خريد تا عصر كه راهي خونه شديم.

وقتي رسيديم خونه ماماني گفت امسال روز مادر خيلي خوش گذشت، اولين سال مادر بودن و اولين سفر با محيا به دريا!

ماماني و بابايي تو اين شلوغي روز مادر و سفر يه چيزي رو يادشون رفته بود، بگم چي؟

 

23 ارديبهشت سالگرد ازدواج ماماني و بابايي بوده!

 

امسال در اولين بهار حضور من، تقارن روز مادر و سالگرد ازدواج ماماني و بابايي خيلي رويايي و جالب بود

و بدون هيچ برنامه ريزي دقيقا تو همين روز يه سفر عالي بهاري رو تجربه كرديم كه جاي همتون سبز بود، سبز سبز!

 

توضيحات: بدليل نبود هرگونه برنامه ريزي دوربين هم نداشتيم! فقط چندتا عكس با موبايل گازوييلي بابايي گرفتيم! به همين دليل قرار شد يه بار ديگه بريم!

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:39 | دوشنبه 25 ارديبهشت 1391 توسط محیا کوچولو

مــادر آن مــرکــز پــرگــار عـشـق          مــادر آن کـاروان سـالـار عـشـق

آنـکـه جـان در پـیـکر گیتی دمید             روزگــــار تـــازه آئـــیـــن آفـــریـــد

گــریــه هـای او ز بـالـیـن بـی نـیـاز        گــوهــر افــشـانـدی بـدامـان نـمـاز

اشـک او بـر چید جبریل از زمین               همچو شبنم ریخت بر عرش برین

 

روز مادر بر همه فرشتگان زميني مبارك



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:26 | يکشنبه 24 ارديبهشت 1391 توسط محیا کوچولو



موضوع : همه فيلمهاي من

نوشته شده در تاريخ 23:22 | سه شنبه 19 ارديبهشت 1391 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

اين چند روزه كه فهميدم يكي از دوستاي گل ني ني وبلاگي ام، الينا كوچولو ، يه كم حالش خوب نيست، كلا دست و دلم به نوشتن نميره!

راستش چند وقت بود ميخواستم يه پيشنهاد به دوستاي گلم بدم ولي مطلبش جور نميشد، ولي حالا شايد وقتش باشه،

چند وقتيه كه ميبينم بعضي مامانيا تو بعضي وبلاگها نگرانن، نگران از چشم زخم و...، براي همين مطلباشون رمز دار شده، وان يكاد نوشتن،

يا از اين چشماي آبي گذاشتن و... خلاصه كلي اقدامات ايمني! ديدم حق دارن طفلي ها! خوب ميترسن ديگه!

براي همين بنظرم اومد يه پيشنهاد بدم هركي دوست داشت اجرا كنه، يا تو وبلاگ خودش اين پيشنهاد رو بذاره تا بقيه هم ببينن،

 

پيشنهاد ميكنم براي هر وبلاگي كه داريم نظر ميديم، آخرين جمله مون

يه دعاي كوچولو براي سلامتي اون ني ني و خانواده اش باشه


ميگن اگه آدماي زيادي خواسته مشتركي داشته باشن و براي اون دعا كنن، خدا زودتر دعاشون رو مستجاب ميكنه،

پس من از همين الان دعا ميكنم:

 

خدايا ازت ميخوام همه ني ني هاي معصوم زير سايه محبت ماماني و بابايي شون شاد و سالم باشن

 

پي نوشت: امروز ماماني الينا نوشته بود كه حال الينا كوچولو خيلي بهتر شده. دعا ميكنيم ايشالله بهترم بشه.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 21:54 | سه شنبه 19 ارديبهشت 1391 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

بابایی میگه دخترم یه معلم مثل من شاید تو هفته ٢٤ ساعت برای معلمی وقت بذاره عید و تابستون و ... هم کلی تعطیلات داره!

ولی یه معلم مثل مامانی تو از لحظه تولدت هر روز ٢٤ ساعت برای پرورش تو وقت میذاره تازه تو عید و تابستون و ... هم

کارش تعطیل نمیشه!

روز معلم رو باید به همه مامانی هایی تبریک بگی که دلسوزترین معلم همیشگی نی نی هاشون هستن!

 بدون اینکه تو روز معلم کسی ازشون تقدیر کنه!



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:54 | چهارشنبه 13 ارديبهشت 1391 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

امروز از وقتي كه به ماماني زنگ زدن و براي مراسم روز معلم دعوتش كردن، ماماني خيلي خوشحال شد!

آخه گفته بودن تو مراسم قراره يه كارت هديه بدن كه ماماني عاشقشه!

خلاصه عصر منو ماماني و بابايي رفتيم مراسم، همونجا دم در سالن كه ماماني هديه شو گرفت، من شروع كردم به گريه و

جيغ و فرياد كه اون آقاي مسؤول مراسم بهمون گفت، خوب شما بخاطر بچه بهتره بريد، هديه تون رو هم كه گرفتيد!

ماماني و بابايي خجالت زده از رفتار هوشمندانه من بدون شركت در مراسم، هديه رو گرفتن و برگشتيم خونه!

امروزم براي خودش روزي بود، منم روز معلم رو به همه معلماي گل ني ني وبلاگي و غير ني ني وبلاگي تبريك ميگم!



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:10 | دوشنبه 11 ارديبهشت 1391 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

ديروز جاتون سبز براي اولين بار رفتم يه عروسي! عروسي يكي از دوستاي قديمي و همكار فعلي ماماني!

عروسي كه چه عرض كنم، عروس و دوماد بعد از 5-6سال زندگي مشترك تو خوابگاه متأهلي دانشگاه!!!

براي اينكه آرزو به دل نمونن، ديروز جشن گرفته بودن!

خلاصه كلي كيف كردم! از برنامه هاي نور پردازي كه من عاشقشم گرفته تا حركات موزون آدما كه براي خودش داستاني بود!

من مونده بودم اينا چرا اينجوري ميكنن؟! اين حركات چي بودن؟!

از وقتي هم اومديم خونه، ماماني گير داده، هي ميگه: حالا جنوبيا آ..آ! شماليا آ..آ! آذريا آ..آ! شيرازيا آ..آ! حالا  ...

ميگم آخه ماماني من تا حالا از اين چيزا نديده بودم، ذوق زده شده بودم! ولي اين آدم بزرگا واقعا ...!

 

 



موضوع : همه عكسهاي من

نوشته شده در تاريخ 15:40 | شنبه 9 ارديبهشت 1391 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

ماماني و بابايي،با تلاشهاي زياد يه فيلم از لحظات خنديدن من گرفتن كه اينجا براتون ميذارم.

البته اگه شما هم پشت صحنه اين فيلم و كارهايي كه براي خندوندن من ميكردن، ميديدين، بيشتر از من دلتون ريسه ميرفت!

براي كاملتر شدن لذت ديدن اين فيلم، تو ادامه مطلب هم دوتا كليپ ديگه از سايت آپارات انتخاب كردم كه برام خيلي جالب بود،

اينكه يه ني ني هموطن با چه مصيبتي ميخنده و چه بلايي سرش ميارن تا يه كم بخنده!

و عوضش يه ني ني اون ور آبي چقدر بيخودي از خنده دلش ريسه ميره!

واقعا چرا؟! چرا آخه اينجوريه؟! بنظرم قضيه خيلي مشكوكه!

 



ادامه مطلب...
موضوع : همه فيلمهاي من

نوشته شده در تاريخ 23:28 | پنجشنبه 7 ارديبهشت 1391 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

تو وبلاگ يكي از دوستاي گلم كه ني ني كوچولوش بخاطر بيماري خيلي زود، به آسمونها رفته، ديدم ماماني دلسوخته نوشته بود:

«ميگن ني ني هايي كه خيلي زود به آسمونا ميرن، حضرت زهرا، ماماني شون ميشه و خودش اونا رو بزرگ ميكنه»

فكر كردم چه خداي مهربوني داريم كه، ني ني هاي زميني رو به به فرشته خوب و مهربون سپرده!

و ني ني هاي آسموني رو به يه فرشته خوبتر و مهربونتر!



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:15 | چهارشنبه 6 ارديبهشت 1391 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

خوب ديگه تعداد ماههاي زندگيم دو رقمي شد! با اجازه بزرگترا و با احترام به كوچيكترا ده ماهه شدم!

اين ماه رو اصلا نفهميدم چجوري گذشت، براي همين كار خاصي هم نشد توش انجام بدم!

تو اين ماه با وجود تلاشهاي زياد هيچ كاري رو نتونستم به نتيجه برسونم، نه راه رفتن، نه حرف زدن، نه دندون جديد! اما ...

الان به راحتي با صداهاي متنوعي ميتونم حرف بزنم، ولي براي كسي مفهوم نيست!

البته يه بار كه خيلي خوشحال بودم همينجوري يه «بابا» گفتم و تو مواقع درموندگي و بي پناهي هم «ماما» رو زياد تكرار ميكنم!

ولي ماماني و بابايي هنوز فكر ميكنن اينا اتفاقي بوده! البته وقتي يه چيزي ميگم خيلي ذوق ميكنن ها!

 اين روزا ماماني كه ميره كلاس، من و بابايي كلي جاهاي مختلف ميريم، دانشگاه، بانك، مغازه، نانوايي، كارواش، تعميرگاه ماشين و...!

بابايي ميگه هرجا ميريم بخاطر محيا، بيشتر تحويلم ميگيرن!

خلاصه تو اين ماه حسابي با دنياي بزرگترا آشنا شدم.

راستي چرا آدم بزرگا وقتي يه ني ني ميبينن، اينقده خودشونو لوس ميكنن و صداها و شكلكهاي عجيب و غريب درميارن؟!

 من كه فكر ميكنم اين آدم بزرگا خيلي كمبود محبت دارن!

راستي ماماني امروز با عيدي هام برام يه جفت گوشواره خربد كه البته فعلا خودش استفاده ميكنه تا من بزرگ بشم و به زور ازش بگيرمنیشخند

 



موضوع : رؤياها

نوشته شده در تاريخ 23:52 | يکشنبه 3 ارديبهشت 1391 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

ديگه آدم تو خوابم آسايش نداره!

جرأت نيست بخوابي! جرأت نيست خواب ببيني!  جرأت نيست تو خوابت يه كم بخندي!

هميشه يه نفر با دوربين بالاي سرت وايستاده تا يه سوژه ازت گير بياره تو اينترنت منتشر كنه!

چي بگم والا...

 



موضوع : همه عكسهاي من

نوشته شده در تاريخ 12:35 | جمعه 1 ارديبهشت 1391 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

چند وقته شبا بد خواب شدم، تا صبح ده دفعه بيدار  ميشم. خوب گشنه ميشم ديگه! ولي ماماني صبحها با اعصاب و روان درب و داغون

بيدار ميشه، منم كه اينجوري ميبينمش يه جوري ميشم! آخه تو اين لحظات قيافه اش خيلي ديدني ميشه!

اين چند وقته كه ديگه همه جاي خونه رو ميتونم زير پا بذارم، يه وقتها يه چيزي ميفته، ميريزه، ميشكنه! خوب خودش ميشه، ولي ماماني و

بابايي يه جوري بهم نگاه ميكنن، منم كه اينجوري ميبينمشون يه جوري ميشم! آخه تو اين لحظات قيافه شون خيلي ديدني ميشه!

بعضي وقتها وقتي منو ميشورن و عوض ميكنن، 10 دقيقه بعد دوباره ...، خوب اونا بي موقع عوضم ميكنن، اونوقت بازم يه جوري بهم نگاه

ميكنن! منم كه اينجوري ميبينمشون يه جوري ميشم! آخه تو اين لحظات قيافه شون خيلي ديدني ميشه!

بعضي وقتها كه يه لباس جديد برام ميپوشن، يه دفعه يه جوري ميشه كثيف ميشه، خوب غذا خودش ميريزه رو لباس يا جذب پوشكش خوب

نيست! بازم اونا يه جوري بهم نگاه ميكنن، منم كه اينجوري ميبينمشون يه جوري ميشم! آخه تو اين لحظات قيافه شون خيلي ديدني ميشه!

و خيلي بعضي وقتهاي ديگه و خيلي كاراي ديگه!

واي خدايا چكار كنم؟ خدايا معذرت ميخوام! من خيلي سعي ميكنم و نميتونم! خدايا منو ببخش!

خدايا واقعا منو ببخش كه نميتونم بيشتر از اين كارها بكنم و قيافه ماماني و بابايي رو ديدني تر كنم و سرگرم بشم! 

 

 

توضيحات: ميگن اسم اين حالت عذاب وجدانه! عجب چيزي جالبيه اين وجدان!

 

راستي از روزي كه عكس دخترخاله سارينا رو گذاشتم تو وبلاگ يه عذاب وجدان ديگه هم گرفتم! براي همين تو عكسهام گشتم يه

عكس خنده رو ازش پيدا كردم كه بذارم تو وبلاگ و عذاب وجدانم كمتر بشه!

 

 

يه عكسم پيدا كردم كه سه تا دخترخاله ها باهم هستيم! سارينا، سپيده، محيا!

 



موضوع : همه عكسهاي من

نوشته شده در تاريخ 23:19 | يکشنبه 27 فروردين 1391 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

سفر ما تو يه روز سرد برفي شروع شد و يه روز گرم آفتابي تموم شد.

صندلي جلوي ماشين شده محل اختصاصي من براي نشستن و بازي كردن و حواس بابايي را پرت كردن!

ماماني هم طفلي براي خودش رفته صندلي عقب ماشين و مشغول آماده كردن تداركات براي منه!

بهش گفتم اونجا جا بيشتره راحت تري! اونم مثل يه ماماني خوب قبول كرد و صندلي جلو رو به من داد!

 

 

روزي كه راه افتاديم دقيقا نهمين ماهگرد تولد من بود، براي همين وقتي كه رسيديم، يه كيك تولد خريديم و يه مراسم كوچولو تو خونه

بابابزرگ پدري برگزار كرديم و بعد از اون هم ديد و بازديدهاي نوروزي و عيدي دادن و عيدي گرفتن!

 

 

من جزو دست اندركاراي اصلي مراسم عقد عمو بودم و تو اين عكس هم نگراني ام معلومه! آخه همه كارا مونده بود، برنامه ريزي هم

نكرده بودم و تقريبا همه كارها به صورت خودجوش انجام ميشد با كلي داستان كه داستانش بماند! حالا وقت نيست تعريف كنم!

 

 

 اينجا ديگه مراسم تموم شده و عمو داماد اومده از من بخاطر زحماتم تشكر كنه! حالا چقدر بوس ميكني عمو! كاري نكردم كه، وظيفه بود!

 

 

 اينم سيزده بدر تو باغ بابابزرگ مادري و يه روز خوب و شاد و پر از تجربه هاي جديد و آشنايي من با روشهاي جديد شيطوني در طبيعت!

 

 

شادمانه در آغوش بابايي تو يه روز خوب خدا! با شكوفه هاي آلوچه!

 

 

عيد ديدني با دختر خاله سارينا، چقده نازه! ولي خداييش سارينا قيافه اش پسرونه تر از منه! اينقده به من ميگيد پسر!

 

 

 گشت و گذار اطراف زاينده رود و هفت سين كنار سي و سه پل، چه كيفي داد!

 

 

 يه عكس از ميدون امام اصفهان كه عكسش رو بابايي گرفت و بعد منو ماماني رو چسبوند كنار عكس! فتوشاپه تابلو! ميگم بابايي

از اين كارها نكن، گوش نميده كه! بعدم ميگه آخه حيفه عكس به اين قشنگي گرفتم محيا توش نباشه!

 

 

داريم برميگرديم خونه، دم غروب كنار رود قزل اوزن نگه داشتيم و من يه كم سردم شد، ولي رودخونه قشنگ بود.

 

 

 واقعا خسته شدم ديگه! بعد دوازده ساعت رانندگي ديگه داريم ميرسيم به خونه، منم يه كم سرماخوردم ولي روحيه مو از دست ندادم!

براي روحيه دادن به ماماني و بابايي بازم ميخندم!

بالاخره رسيديم و جريان زندگي به مسير عادي خودش برگشت!

 

دوباره من و ماماني و بابايي و دوستاي گل ني ني وبلاگي!

دعا ميكنم هميشه سالم و شاد باشيد!



موضوع : همه عكسهاي من

نوشته شده در تاريخ 21:55 | يکشنبه 20 فروردين 1391 توسط محیا کوچولو



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:14 | يکشنبه 17 ارديبهشت 1391 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

جاتون خالي ما يه سفر دو هفته اي رفتيم و برگشتيم از چهارم تا هجدهم، بازم به سرزمين پدري و مادري،

البته ميخواستيم جتوب هم بريم ولي گفتن سفر طولاني براي محيا سخته، ديگه نرفتيم.

تو اين سفر نوروزي كلي ديد و بازديد رفتيم، هرجا ميرفتيم اول كلي قربون صدقه من ميرفتن، بعد پذيرايي ميكردن،آخرش هم

يه چيز كاغذي بهم ميدادن كه ميگفتن عيدي محياست! من كه تا حالا از اين چيزا نديده بودم كلي ذوق ميكردم. ماماني و بابايي موقع عيدي

گرفتن اول ميگفتن: اي واي نه! اين چه كاريه؟! هي خودشونو براي ميزبان لوس ميكردن! ولي آخرش عيدي رو ميگرفتن و تو دلشون

خيلي خوشحال بودن و ذوق ميكردن! انگار به اونا عيدي دادن! بعد كه ميومديم تو ماشين، ماماني ميگفت خوب عيدي هاي محيا چقدر شد؟!

با بابايي كلي حساب و كتاب ميكردن! ماماني ميگه ميخواد برام با عيدي هام يه چيز خوب بخره!

يه مراسم عقد هم داشتيم كه خيلي برام جالب بود، خودمم از خريد تا عقد دست اندركار بودم، عقد عمو وحيد با زن عمو فرشته!

سيزده بدر هم خيلي خوش گذشت بازم جاتون خالي، اصفهان بوديم، تو باغ بابا بزرگ! حالا عكسهاي سفرم براتون بزودي ميذارم.

الانم تازه از راه رسيديم و من يه كم دوباره سرما خوردم، البته اينبار از ماماني!

اومدم به وبلاگ سر بزنم كه ديدم كلي نظر از دوستاي گلم اومده، حالا من بعد اين سفر نوروزي و تجربه‌هاي جديد و جالب و ديدن

اين همه نظر تو وبلاگ، از شگفتي قيافه ام اين شكلي شده!

 

توضيحات: عكس مال چند ماه پيشه ولي نگهش داشته بودم كه با يه مطلب مناسب تقديم كنم.



موضوع : همه عكسهاي من

نوشته شده در تاريخ 19:55 | يکشنبه 20 فروردين 1391 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

نه ماهگي هم تموم شد، نه ماه زيبا بعد از نه ماه انتظار زيبا!

نه ماه يعني يه عمر! اينو هر كي كه نه ماه تو دل مامانش بوده ميدونه و ميفهمه!

تو اين ماه من شروع به چهاردست و پا رفتن كردم و الان ديگه حرفه اي شدم، فقط نميدونم چرا بعضي وقتها هرچي تلاش ميكنم جلو نميرم!

مثلا وقتي به ديوار يا مبلها ميرسم! فقط چندبار سرم محكم ميخوره بهشون!

ماه نهم، ماه بيماري بود، اولش بابايي بعد من و بعدم يه كم ماماني!

ماه نهم، ماه تلاش براي ايستادن به كمك لبه مبل و وسايل خونه بود!

ماه نهم، ماه رسيدن به بهار بود و تجربه اولين بهار زندگي من و اولين نوروز سه نفره خانواده كوچولوي من!

جديدا ميتونم ارتباط چيزها رو باهم درك كنم، مثلا فهميدم براي روشن شدن چراغ بايد كليدش رو بزنيم! يا وقتي قراره بريم بيرون آروم

مشينم تا برام لباس بپوشن! و چيزاي ديگه.

عاشق سيب زميني با طعم ديزي، ماست، كباب، پوست پرتقال! جعبه هاي مقوايي، موبايل و كنترل و مهرنمازم!

كلا هرچيزي رو كه بهم نميدن يا زود از دستم ميگيرن خيلي دوست دارم!

تماشاي ماشين لباسشويي در حال كار، پيامهاي بازرگاني، تيتراژ آخر فيلمها و آهنگهاي محلي گروه رستاك هم تفريحات مورد

علاقه ام هستن!

 

 

 



موضوع : رؤياها

نوشته شده در تاريخ 1:36 | جمعه 4 فروردين 1391 توسط محیا کوچولو



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 1:05 | سه شنبه 1 فروردين 1391 توسط محیا کوچولو

با اينكه از آخر امسال تا اول سال ديگه ثانيه اي هم فاصله نيست،

انگار خيلي راه زياديه!

انگار خيلي طول ميكشه!

انگار داري براي يه سفر طولاني با همه خداحافظي ميكني!

انگار قراره تا مدتها از اونايي كه دوستشون داري دور باشي!

انگار به اندازه همه عمرت دلتنگشون ميشي!

دلت براي عزيزايي كه پيشت هستن هم خيلي تنگ ميشه، چه برسه به اونايي كه دورن!

شايد خاصيت عيده!

شايد براي همينه كه دم سال تحويل با اينكه خيلي خوشحالي ولي دوست داري گريه كني!

شايد!

از الان دلم براتون تنگ شده!

 

سال نو شما مبارك، ايشالله سال جديد بهترين سال زندگيتون باشه!

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:59 | يکشنبه 28 اسفند 1390 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

اين آخر سالي كه وبلاگ بيشتر دوستاي گلم نيمه تعطيل شده و همه سرگرم عيد و خريد و خونه تكوني و حال و هواي نوروزن،

ظاهرا فقط منم كه ول كن قضيه نيستم! بيشتر دوستاي گلم يه پست نوروزي گذاشتن و رفتن!

منم ديگه ميخواستم برم ولي بعد حدود 40 روز مثل اينكه بالاخره دومين دندون موشي ميخواد دربياد!

البته چند روز بين ماماني و بابايي اختلاف بود كه دندون جديد درومده يا نه؟

ولي بالاخره اينقده دستشونو كردن تو دهن من بيچاره و بعد كلي بحث و تبادل نظر كردن بالاخره به توافق رسيدن!

حالا من با دوتا دندون كوچولو به استقبال اولين نوروز و بهار زندگيم ميرم و دعا ميكنم زندگي همه دوستاي گلم بهاري باشه!



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 17:45 | جمعه 26 اسفند 1390 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

چند روز پيش براي بابايي يه پيامك رسيد:

 

آقاي ... چون از چشات معلومه تمكن داري خودت با زبون خوش برو انصراف بده! تا همه چي آروم بمونه!

 

بابايي گفت محيا جون ديگه دوران مستقل بودنت داره تموم ميشه! ميخوان يارانه دخترمو قطع كنن!

آخه يكي نيست بگه من كجا پولدارم؟! چند وقت بود خوشحال بودم كه ديگه براي خريد پوشك و غذاي كمكي محتاج ماماني و

بابايي نيستم و خودم از جيب خودم احتياجاتم رو تهيه ميكنم! حالا چكار كنم؟

حالا بايد براي هر بسته پوشك كلي حساب و كتاب پس بدم كه روزي چندتا مصرف كردم؟!

يارانه ماماني و بابايي رو ميخوايد نديد، نديد! ولي من كه از يارانه ام نميگذرم!

اگه ميخواستيد قطعش كنيد، خوب از اول نميداديد كه حالا ني ني هاي مردم شرمنده ماماني و بابايي شون بشن با اين همه خرج و مخارج!

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:54 | پنجشنبه 25 اسفند 1390 توسط محیا کوچولو

سلام به همه دوستاي بامرام!

زياد حال ندارم، فقط اومدم دو كلمه حرف حساب بگم و برم!

اين چند روزه كه آب روغن قاطي كردم و زياد حال و اوضاع رديفي ندارم، فقط يه چيز تحمل اين همه سختي رو برام ممكن كرده،

اونم مرام و معرفت ني ني هاي خوشگل ماماني و رفيقاي لوطي ني ني وبلاگي بود كه برام نسخه ميدن و سراغ ميگيرن و دعا ميكنن

زودتر خوب بشم! درد و بلاتون بخوره تو سر اين ويروسا و باكتريا!

دعا ميكنم هيچ وقت تو زندگي بد نبينيد، بلا از خودتونو عزيزاتون دور باشه، صفاتونو عشقه! بامعرفتا! دمتون گرم! ياعلي!

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:44 | دوشنبه 22 اسفند 1390 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

چند وقته كه ماماني گير داده كه يه سفر بريم، ميگه خيلي خسته شدم (البته منظورش از دست من نبوده‌ها!)، احتياج به چند روز استراحت

دارم، خلاصه از اين حرفها، بعدهم گفتن اول براي محيا گذرنامه بگيريم، بعد ببينيم كجا قسمت ميشه بريم، منم ديدم فكر خوبيه، بالاخره

منم از بس با اين ماماني و بابايي سر و كله زدم واقعا خسته شدم! احتياج دارم چند روز برم سفر و اونجا حسابي از خجالتشون دربيام!

بالاخره رفتيم كه گذرنامه بگيريم، حالا قوانين گذرنامه: مسوول صدور گذرنامه يه برگه داد كه طبق اين مدارك رو آماده كنيد.

اولش كه كلي پول بايد به جاهاي مختلف ميداديم، تازه نوشته بود بايد خود شخص متقاضي واريز كنه وگرنه گذرنامه نميديم!

بعدش گفته بود بايد يه عكس با شئونات بندازيم كه من هرچي گشتم پيداش نكردم باش عكس بندازم، همينجوري يه عكس دادم!

بعدش گفته بودن بابايي بايد تعهد محضري بده كه مزاحم مسافرتهاي مكرر من به خارج كشور نباشه!

آخرش هم كه مدارك را بابايي برده بود بده، مسوولش گفته بود خود متقاضي بايد حضورا بيادش! و تازه انگشت نگاري هم بشه!!

خلاصه من با اين حال خراب و درب و داغون رفتم اونجا حضورا مداركم رو دادم و انگشت نگاري هم شدم!

بعدشم كه همه كارها انجام شد يه برگه دادن كه توش مشخصات كاملم رو نوشته بودن، ولي دوتا مورد واقعا خنده دار بود:

 

ميزان تحصيلات: بيسواد!

شغل: بيكار!


حالا اين بابايي چند روزه گير داده دخترم بيكار و بيسواده! هي با ماماني ميگن محياي بيكار و بيسواد و به من ميخندن!

والا چي بگم ديگه از دست اين ماماني و بابايي؟!

يه عكسم ازم گرفتن كه راجع بهش چيزي نگم بهتره! كم ميگفتن شكل پسرا هستم ديگه با اين عكس كاملا پسرونه شدم.

 

توضيحات: شديدا سرما خورده و سرفه هاي بدي ميكنم برام دعا كنيد زودتر خوب بشم.

اگه راهكاري براي بهتر شدنم مي دونيد يا تجربه اي داريد به اين ماماني و بابايي بي تجربه ياد بديد. ممنون



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 21:08 | يکشنبه 28 اسفند 1390 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

هي ميگم بابايي وقتي مريضي اينقده به من نزديك نشو، دست نزن، حالا چند روز نميخواد قربون صدقه من بري! همينجوري هم

قبولت داريم! ولي كو گوش شنوا؟ اينقده بي احتياطي كرد، هواي خونه رو آلوده كرد تا بالاخره منم ازش واگير كردم!

حالا خوب شد؟ خيالتون راحت شد؟ حالا يه هفته ديگه هم بايد حكومت نظامي تو خونه برقرار بشه تا من خوب بشم.

صبح كه دكتر رفته بوديم ميگفت ويروسي كه امسال اومده به خيلي از داروهاي قوي هم مقاومه! براي همين بابايي هنوز هم درگيرشه!

اون دنيا راحت بوديم براي خودمون ها! حالا اين ويروسها رو كجاي دلمون بذاريم؟ روز به روز تغيير شكل ميدن و مقاومتر ميشن!

آخه يه ذره ويروس ببين چجوري يه آدم 70، 80 كيلويي رو 10 روزه انداخته! عجب دنياييه!

انگار ويروسها هم فهميدن بيشتر آدمها، عليرغم بزرگي اندازه و ابعاد، زور زيادي ندارن!



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:51 | چهارشنبه 17 اسفند 1390 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

انگيزه، يه پستي بود كه يه كم با فضاي مطالب وبم فرق مي كرد، براي همين رمز دارش كردم. ولي اصلا محرمانه نيست!

دوستاي گلم هر كي رمز را نداشت خبر بده.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:17 | چهارشنبه 17 اسفند 1390 توسط محیا کوچولو

مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.


موضوع : شيرينكاريهاي ماماني و بابايي

نوشته شده در تاريخ 19:06 | سه شنبه 16 اسفند 1390 توسط محیا کوچولو

 

 

 

 



موضوع : همه عكسهاي من

نوشته شده در تاريخ 15:47 | دوشنبه 15 اسفند 1390 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

بعد از تلاشهاي طولاني و سخت بالاخره تونستم راه برم، انگيزه اصلي راه افتادنم رسيدن به كتاب بود كه مال بابابيه، بعدشم ديگه تونستم

به همه چي دسترسي پيدا كنم! ماماني و بابايي بعد از كلي خوشحالي، حالا دست به كار شدن كه وسايل خونه رو يكي يكي

جمع كنن و عرصه خونه رو براي براي گشت و گذار من آماده كنن.

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:37 | جمعه 12 اسفند 1390 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

يادتون هست هر وقت روز تولد من ميشد، بابايي و ماماني براي خودشون جشن ميگرفتن ولي به من چيزي نمي دادن، اونوقت بجاش منو

ميبردن واكسن ميزدن؟ امروز روز تلافي بود! بابايي صبح با احساس سرماخوردگي بيدار شد و بااصرار ماماني برديمش دكتر!

آقاي دكتر هم گفت چون بچه كوچيك داريد، بهتره با آمپول مداوا بشيد كه زودتر خوب بشيد!

خلاصه بابايي تو روز تولدش، 2 تا آمپول و ايشالله فردا هم يه آمپول ديگه ميزنه تا هم من تلافي روزهاي تولد خودمو كرده باشم و هم اينكه

زودتر خوب بشه تا من و ماماني رو مريض نكنه! بازم تولدت مبارك بابايي!نیشخند



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:21 | پنجشنبه 11 اسفند 1390 توسط محیا کوچولو
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد
معرفي محيا كوچولو

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

موضوعات

دوستاي گل محيا

آمار وبلاگ








KoodakMedia.com