فرشته اي بنام محیا
فرشته اي بنام محیا
محیا یعنی زندگی و زندگی یعنی انتظار

سلام به همه!

به مامانی میگم چکار میکنی؟

میگه دارم فکر میکنم.

میگم فکر نکن، پودر تو عوض کن!

رفتیم مسافرت بابایی میگه کی برگردیم؟

میگم زودتر برگردیم، من دیگه مرخصی ندارم!

باید شنبه برم مهد!

و...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 8:51 | يکشنبه 1 شهريور 1394 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

گفته بودم که مدتهاست که به نقاشی علاقمند شدم  و روز به روز هم این علاقه بیشتر میشه،

بخصوص از روز ورود به چهار سالگی واقعا هر روز یه شاهکار نقاشی خلق میکنم!

از شنبه این هفته هم رسما تو مهد کودک ثبت نام کردم و با علاقه تمام هر روز مامانی منو میبره اونجا.

این نقاشی هم آخرین شاهکار منه تو نقاشی، زنبور نقاشی، من بین فامیل خیلی معروف شده!

 


 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:52 | سه شنبه 13 مرداد 1394 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

من محیای چهار ساله هستم.

یه دختر کوچولوی منظم، هنرمند، شیرین کار و شرین گفتار!

مدتهاست که فرصت برای نوشتن و دیدن دوستان کم شده ولی زندگی جریان داره و روز به روز تجربه های جدید خودشون رو به من نشون میدن.

تو این مدت ما یه سفر به وان ترکیه رفتیم که عکسهاش رو میذارم و چندتا سفر کوچولوی به همین دور و برها رفتیم و البته چند روز هم رفتیم اصفهان البته بدون بابایی!

از روز چهار سالگی خیلی به نقاشی علاقمندتر شدم و هرروز با نقاشیهای جدیدم مامانی و بابایی رو سورپرایز میکنم.

تو این مدت چندتا کتاب ریاضی و علوم و آموزش حروف مامانی برام خرید که با علاقه زیاد هر روز یک صفحه شون رو کار میکنم.

بعضی روزها میرم مهد و اونجا هم شاگرد زرنگ کلاسم! هرچی مربی میپرسه بقیه بچه ها فقط شیطونی میکنن ولی من همه سوالا رو جواب میدم!

تو خونه خیلی با مامانی جر و بحث داریم! بخصوص سر اینکه من همیشه گشنمه و اون باید همش غذا بهم بده!

بعضی وقتها که دعوامون میشه من خیلی حرفهای عجیب غریب و جالب میزنم که مامانی و بابایی تعجب میکنن!

مثلا اینکه چرا  کسی به من توجه نمیکنه! یا مادر وظیفه شه به بچه اش توجه کنه! چرا کسی به من محبت نمیکنه؟ یا ....

مثل سالهای قبل قرار بود یه سفر مشهد بریم آخر ماه رمضون که امسال جور نشد و من خیلی ناراحتم و دعا میکنم که جور بشه.

البته دعا های دیگه هم میکنم بخصوص موقع افطار که مامانی و بابایی با خنده های زیاد آمین میگن برام!

مثلا: خدایا خودتو حفظ کن! یا بعضی دعاهای دیگه که مامانی آمین نمیگنه براشون!!

بهر حال چهار سالگی خیلی با سه سالگی و دو سالگی و یک سالگی فرق میکنه!! چون درک من از دنیا و اتفاقاتش و آدمهاش داره روز به روز بیشتر و عمیق تر میشه.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:41 | پنجشنبه 4 تير 1394 توسط محیا کوچولو

سلام به همه دوستاي گلم!

اميدوارم سال خوبي رو شروع كرده باشين!

ما مثل هر سال امسال عيد رو رفتيم به شهرهاي بابايي و ماماني و جاي شما خالي ديد و بازديد فاميل!

من تقريبا همه كاره تو پذيرايي از مهمونها بودم و همه از خانومي من تعريف ميكردن!!

عيد امسال ما اصفهانو از بالاي برج ميديديم يه برج بلند!

من كارها و شيرين زبوني هاي فراووني دارم و از جمله اينكه خيلي با بابايي در موضوعات مختلف كل كل مي كنيم!!

وقتي دور اتاق بدو بدو ميكنم،‌ميگم دارم كالري ميسوزونم!

يه دونه ساز بلز هم خريديم كه با بابايي آهنگ سازي هم ميكينم!!

و حاضر جوابيهاي فراواني كه در اين مقال نميگنجد!!

يه دونه عكس جديد هم گرفتم كه مربوط به 46 امين ماهگردم هستش.

 



موضوع : رؤياها

نوشته شده در تاريخ 20:12 | شنبه 5 ارديبهشت 1394 توسط محیا کوچولو

سلام به همه دوستای گلم!

خیلی وقته ما بی وفا شدیم به نی نی وبلاگ و کمتر سر میزنیم و دوستای گلمون رو هم کمتر میبینیم، دلیل فرصت کم و تنبلی مامانی و بابایی برای نوشتنه.

امیدوارم بزودی خودم نوشتن رو یاد بگیرم و خودم خاطره نویسی کنم.

در روزها و ماههای اخیر من کارهای مختلف و زیادی و یاد گرفتم.

از رفتن به جلسات دفاع و اینکه دقیقا مراحل دفاع پایان نامه دانشجوها رو کامل بلدم و البته برای همیشه همراه پذیرایی و گاهی هدیه از طرف دانشجوها هم هست.

نرم افزارهای مختلف آموزش زبان و ریاضی و ... رو تبلت نصب کردیم و با اونا هم خیلی وقتها سرگرم میشم.

یه دوست گل به اسم ترنم هم دارم که زیاد میاد خونمون ولی من هر وقت برم خونشون زود دلم برای مامانی تنگ میشه و برمیگردم.

تو عید قرار بود بریم مسافرت که تا حالا جور نشده و تقریبا لغو شده و احتمالا همون اراک و اصفهان بریم.

ما روزهای تقریبا آرومی داشتیم و چندتا سفر دور و نزدیک کاری با بابایی رفتیم و الانم هفت سینمون رو چیدیم و منتظر اومدن عید

و شروع سال جدید هستیم.

برای سلامتی همه دوستای گلمون که کمتر میبینمشون دعا میکنیم

برای سلامتی خانواده هامون دعا میکنیم

برای سلامتی همه بیمارها دعا میکنیم

و سال جدی رو به همه دوستای گل تبریک میگیم

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:09 | سه شنبه 26 اسفند 1393 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

ماه گذشته گفتم که یه سفر رفتیم استانبول که بابایی و یکی از همکارای فعلی و دوستای زمان دانشجوییش میخواستن برن یه کنفرانس.

عکسهاش بالاخره درست شد و حالا اینجا به یادگار میذارمشون.

 

بام استانبول و زیبایی های استانبول از فراز شهر

 

شهر مساجد شگفت انگیز

استانبول شهر تپه ها و مسجدها، اینجا تپه سرسبز و دیدنی پیرلوتی

سلفی های من و بابایی!

 

 

بازهم بر فراز شهر تپه ها و مسجدها و چشم اندازهای آبی و پلهای زیبا

ما و دوستای خوش سفرمون رفتیم مرتر

مسجدی در قلب استانبول که توش نماز خوندیم و عکس گرفتیم در منطقه آکسارای

 

 

 

مراکز خرید و تفریحی و ژستهای کودکانه و سرخوشانه من!

 

سفری به جزایر پرنس و سوار بر کشتی رو دریای مرمره!

بازار بزرگ و سرپوشیده استانبول که مثل بازارهای خودمون بود و از کتیبه های فارسی سردر بازار احساس خوبی بهت دست میده که تمدن ایرانی و اسلامی چه عظمت  و نفوذی برای خودش داشته!

 

و البته مناظری ناخوشایند از کودکان و زنان بیچاره ای که زخم جنگ تو سوریه و کوبانی رو میشد تو چهره شون دید و بی خانمان و سرگردان منتظر تصمیم سرنوشت، در جای جای شهر تمنای کمک داشتند.

خدا کنه هیچ وقت تو هیچ جا جنگ نباشه.

 

این سفر با زیباییهای زیادش برای خانواده ما و همسفرای نازنینمون تجربه خوب و به یاد ماندنی شد و

آرزو کردیم بازم فرصت پیش بیاد که بریم استانبول و بقیه جاهای دیدنیش رو ببینیم و انشالله دفعه بعد هیچ صحنه ای که نشون از جنگ و بدبختی یه سری مردم بیگناه باشه رو نبینبم.

 

راستی حالا که چهل و یک ماهه شدم علاقه زیادی به سخنرانی و تهیه فیلم از خودم دارم که اگه فرصت شد نمونه کارهامو برای وبلاگ آماده میکنم.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:18 | سه شنبه 4 آذر 1393 توسط محیا کوچولو

سلام به همه دوستای گلم!

من به چهل ماهگی رسیدم و الان خیلی احساس پختگی میکنم!!

آخه شنیدم میگم عدد چهل نشانه به کمال رسیدن و پختگیه! و منم همین احساس رو دارم!

این ماه یه سفر جالب و دیدنی با مامانی و بابایی و یکی از دوستان و همکارای بابایی و یکی از دانشجوهای بابایی به ترکیه داشتیم.

و قرار بود بابایی و دوستش و دانشجوشون برن به یه کنفرانس.

سفر خیلی خوبی بود و به همگی خیلی خوش گذشت.

منم تجربه های جدیدی کسب کردم و الان با این تجربه های سفر واقعا پخته شدم!

تو همه کارها پیشرفت کردم از جمله حاضر جوابی! دقت در ریزترین نکات رفتاری مامان و بابا، کاردستی درست کردن و...

و اینکه تمام ذهنم شده سوال، دائما درباره همه چیز سوال میپرسم و کنجکاویهام به اوج رسیده،

مثلا الان ذهنم درگیر ماهیت «آدم آهنی» شده و خیلی راجع به اون سوال می پرسم!

اول ترم و بعد از مسافرت خیلی به مامانی وابسته شدم و هروقت کلاس میره کلی گریه و زاری میکنم تا برگرده خونه!

شاید اینم از علائم چهل ماهگی باشه!

بزودی عکسهای سفرمون رو هم میذارم.

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:18 | يکشنبه 4 آبان 1393 توسط محیا کوچولو

سلام به همه!

بدلیل مشغله های کاری غیبتهای من طولانی و طولانی تر میشه و امیدوارم به زودی خودم بتونم خاطره نویسی رو شروع کنم و

مدیریت وبلاگ معظم خودم رو به عهده بگیرم.

بعد از سفر مشهد ما با دوستای گل همسفر یه گروه صمیمانه وایبری تشکیل دادیم و گاهی وقتهاهم دورهم جمع میشیم و خیلی بهمون خوش میگذره!

تو این مدت دوتا سفر داشتیم یه هفته با مامانی رفتیم اصفهان و بابایی که کار داشت فقط یکی دو روز آخر اومد دنبالمون برای برگشتن

و البته یه دیدار خیلی کوچولو هم رفتیم اراک چون بابابزرگ بخاطر کارهای سنگین گلخانه و مشکلاتش یه کم مریض شده بود.

البته همگی ما نصیحتش کردیم که با این وضع از گلخونه دست برداره و امیدواریم وضعیت بهتر بشه.

شب میلاد حضرت معصومه که ما میرفتیم اصفهان، بابایی با عمه بابایی قم بودن و از مراسمهای زیبای اونجا خیلی برامون تعریف کردن.

یه هم که بابایی ماموریت داشت باهاش رفتیم تهران و البته کارخاصی نکردیم، فقط منتظر بودیم بابایی بیاد زودتر برگردیم.

از کارهای خودم بگم که زندگیم شده وایبر! هی میشنم نقاشی میکشم میفرستم برای این و اون!

چندتاشم بعدا میزارم اینجا.

در کار با تکنولوژیهای نوظهور کم نمیارم و خیلی مهارت پیدا کردم. البته مامانی بدون اطلاع من کل بازیهای تبلت رو پاک کرد و من علت گم شدن بازیهام رو هنوز نفهمیدم!

از نظر شیرین زبونی و چرب زبونی هم حسابی حرفه ای شدم و دلبریها میکنم تو خونه.

این روزها هم تابستون تموم شده و شروع سال تحصیلی و ترم جدیده که مامانی برای شروعش فعلا در عزای عمومیه!!



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 8:33 | جمعه 4 مهر 1393 توسط محیا کوچولو

گشت و گذار و خميربازي در پارك محله و جنگلهاي اندبيل

ضيافت افطاري و كمكهاي من

عروسي عمو وحيد و زن عمو فرشته در خرداد ماه

خواب ناز بعد از بازي چند ساعته در پارك

 

 

من و ال آي دوست جديدم در الماس شرق

 

 

من و ال آي دوست جديدم در لابي هتل روز قدس

بازم بچه ها . همسفران در لابي هتل

 

هنرنمايي و عكاسي خودم!

داريم با بابايي هلي كوپتر به هم نشون ميديم!

 

من و پينوكيو در پارك ملت مشهد!

موقع افطار

 

بازم عكاسي من از ماماني و بابايي

با دوستان در پروماي مشهد

بازم لابي هتل

 

فرودگاه مشهد با همسفران در بازگشت