رویای چهارسالگی!
فرشته اي بنام محیا
محیا یعنی زندگی و زندگی یعنی انتظار

سلام به همه!

من محیای چهار ساله هستم.

یه دختر کوچولوی منظم، هنرمند، شیرین کار و شرین گفتار!

مدتهاست که فرصت برای نوشتن و دیدن دوستان کم شده ولی زندگی جریان داره و روز به روز تجربه های جدید خودشون رو به من نشون میدن.

تو این مدت ما یه سفر به وان ترکیه رفتیم که عکسهاش رو میذارم و چندتا سفر کوچولوی به همین دور و برها رفتیم و البته چند روز هم رفتیم اصفهان البته بدون بابایی!

از روز چهار سالگی خیلی به نقاشی علاقمندتر شدم و هرروز با نقاشیهای جدیدم مامانی و بابایی رو سورپرایز میکنم.

تو این مدت چندتا کتاب ریاضی و علوم و آموزش حروف مامانی برام خرید که با علاقه زیاد هر روز یک صفحه شون رو کار میکنم.

بعضی روزها میرم مهد و اونجا هم شاگرد زرنگ کلاسم! هرچی مربی میپرسه بقیه بچه ها فقط شیطونی میکنن ولی من همه سوالا رو جواب میدم!

تو خونه خیلی با مامانی جر و بحث داریم! بخصوص سر اینکه من همیشه گشنمه و اون باید همش غذا بهم بده!

بعضی وقتها که دعوامون میشه من خیلی حرفهای عجیب غریب و جالب میزنم که مامانی و بابایی تعجب میکنن!

مثلا اینکه چرا  کسی به من توجه نمیکنه! یا مادر وظیفه شه به بچه اش توجه کنه! چرا کسی به من محبت نمیکنه؟ یا ....

مثل سالهای قبل قرار بود یه سفر مشهد بریم آخر ماه رمضون که امسال جور نشد و من خیلی ناراحتم و دعا میکنم که جور بشه.

البته دعا های دیگه هم میکنم بخصوص موقع افطار که مامانی و بابایی با خنده های زیاد آمین میگن برام!

مثلا: خدایا خودتو حفظ کن! یا بعضی دعاهای دیگه که مامانی آمین نمیگنه براشون!!

بهر حال چهار سالگی خیلی با سه سالگی و دو سالگی و یک سالگی فرق میکنه!! چون درک من از دنیا و اتفاقاتش و آدمهاش داره روز به روز بیشتر و عمیق تر میشه.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:41 | پنجشنبه 4 تير 1394 توسط محیا کوچولو
معرفي محيا كوچولو

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

موضوعات

دوستاي گل محيا

آمار وبلاگ